از تو گفتن و از تو نوشتن
و برای تو نوشتن
دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393
* فریدون مشیری*
شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می‌خواندم از لایتناهی
 
آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز
شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
 
امواج نوای تو به من می‌رسد از دور
دریایی و من، تشنه مهر تو ،چو ماهی
   
وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان
خوش می‌دهد از گرمی این شوق گواهی
 
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
 
ای عشق، تو را دارم و دارای جهانم 
همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی
 

+ نوشته شده در 11:6 توسط ....................................
دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393
*ناصر حامدی*
بی خیالت سر نکردم، بی خیالم سر مکن
خواب را در چشم های خسته ام باور مکن

اختیارت را به دست باد جادوگر مده
پیش مردم زلف هایت را پریشان تر مکن

امر کن تا بر لب سرخ تو عاشق تر شوم
نامسلمانا! لبم را نهی از منکر مکن
  
عمر بودن با تو کوتاه است،مثل عمر گل
نازک انداما! گل عمر مرا پرپر مکن

دیدی و چیدی و بوییدی و دور انداختی
آنچه کردی با دل من با دل دیگر مکن

شب گذشت و خواب چشمان تو را از من گرفت
گفتمت عادت به داروهای خواب آور مکن...


+ نوشته شده در 11:4 توسط ....................................
دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393
"شهراد میدری"
گرچه بر چشمت جسارت کرده، آهو را ببخش
گرچه خود را جا زده جای ِ تو، شب بو را ببخش

هیچ منظوری ندارد می خرامد مثل ِ تو
کبک ِ نازم! راه رفتن های ِ تیهو را ببخش

با فقط یک تار، احساس ِ رهایی میکنند
بادهای ِ هرزه گرد ِ بوسه بر مو را ببخش
  
آرزو دارد غلام ِ حلقه بر گوشت شود
خوش خیالی های ِ باغ ِ آلبالو را ببخش

جان به در برده ست از امواج ِ چشم ِ آبی ات
آن که کشف از پلکهایت کرد پارو را ببخش
خاستار ِ شورشی با طعم ِ لبهای ِ تواند
کودتای ِ آنهمه سرباز ِ کندو را ببخش
دور اگر برداشت دور ِ دستهایت بیخیال
آفتاب ِ تن طلای ِ من! النگو را ببخش

کرده از اندام ِ تو معماری اش را اقتباس
اصفهان و آن پل ِ گستاخ ِ خاجو را ببخش

از شفاخاهی ِ دستت نسخه ها برداشتند
بوعلی سینا و طبّ ِ نوشدارو را ببخش

بی گمان نقشت کمال الملک را نقاش کرد
خودسرانه عاشقی های ِ قلم مو را ببخش

بازتاب ِ ماه ِ تو در ماه ِ تو در ماه ِ توست
آینه در آینه ایوان ِ نه تو را ببخش

با خیالت خاطراتی دور پنهان کرده اند
دلخوشی ِ گنجه های ِ کنج ِ پستو را ببخش

فلسفه یعنی تو که بالاتری از درک ِ عشق
سفسطه بازی ِ سقراط و ارسطو را ببخش

شاعری مثل ِ مرا کرده خدا دیوانه ات
پس به من خرده نگیر وتا ابد او را ببخش

   

+ نوشته شده در 11:3 توسط ....................................
دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393
فاضل نظری
همین که نعش درختی به باغ می افتد 
بهانه باز به دست اجاق می افتد 
 
حکایت من و دنیایتان حکایت آن 
پرنده ایست که به باتلاق می افتد 
 
عجب عدالت تلخی که شادمانی ها 
فقط برای شما اتفاق می افتد   
   
تمام سهم من از روشنی همان نوریست 
که از چراغ شما در اتاق می افتد 
 
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین 
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد؟! 
 
همیشه همره هابیل بوده قابیلی 
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
 

+ نوشته شده در 11:3 توسط ....................................
شنبه هجدهم مرداد 1393
کدام تکه‌ ی جهان
ما را جدا کرد
کدام تکه‌ ی جهان
ما را تنها برای چند روز
دوباره به هم می ‌رساند

تا خطوط تازه ‌ی شعر را آواز بخوانیم
تا دوباره پرواز را بیاموزیم
تا گذشته‌ ی فراموشکار را
به یاد آوریم

و تا دوباره 
همدیگر را بدرود بگوییم.

"رز اوسلندر"

....

داغی تابستان
برگونه هایت،
و زمستان سرد
بر قلب کوچکت 
نشسته است...
تو تغییر خواهی کرد
عزیزم!
زمستان بر گونه هایت،
و تابستان به قلبت 
خواهد آمد.

"هاینریش هاین"

+ نوشته شده در 12:20 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
وقتی آدم نمی‌نویسد
یا پر از حرف است
یا چیزی برای گفتن ندارد

پر از حرفم، اما
چیزی برای گفتن ندارم..

..مریم ملک‌دار..

+ نوشته شده در 11:0 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من

اصل سی و یکم:
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد!

-پابلو نرودا
 
+ نوشته شده در 10:42 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
زن ها گاهي اوقات چيزي نميگويند
چون به نظرشان لازم نيست كه چيزي گفته شود
با نگاهشان حرف ميزنند،
به اندازه يك دنيا حرف ميزنند
هرگز نبايد از چشمان هیچ زنی ساده گذشت...

سیمون دو بووار

+ نوشته شده در 10:41 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
واقعیت این است که
هر کسی که باشد آزرده ات خواهد کرد؛
فقط باید کسانی را پیدا کنی
که ارزشِ تحملِ این رنج را داشته باشند!

باب مارلی

+ نوشته شده در 10:32 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
برایت رویاهایی آرزو می کنم تمام نشدنی
وآرزوهایی پر شور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو می کنم که فراموش کنی
چیزهایی را که باید فراموش کنی

برایت شوق آرزو می کنم
آرامش آرزو می کنم
برایت آرزو می کنم که با پرواز پرندگان بیدار شوی
و یا با خنده ی کودکان
برایت آرزو می کنم که دوام بیاوری در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار

مهمتر از همه
برایت آرزو می کنم که خودت باشی

-ژاک برل
 
+ نوشته شده در 10:29 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
یك مرد برای عاشق شدن
به یك لحظه نیاز دارد
برای فراموش كردن
به یك عمر

-نزار قبانی
 
+ نوشته شده در 10:25 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
با هم که باشيم سه تاييم 
من ، تو و بوسه 
بي هم چهار تاييم 
تو با تنهايي 
من با رنج 

لطيف هلمت
 
+ نوشته شده در 10:23 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
تو را دوست دارم بی هیچ دقتی
بی هیچ قانون و مرزی
مثل افتادن در چاله ای که نمی بینی
تو را دوست دارم
حتی وقتی که بدی

گفتم فراموش ات می کنم
اما امیدوار نباش
این درد با جرعه های بزرگ یأس هم درمان نشده

تو را دوست دارم
حتی اگر نخواهم

-بهنود فرازمند
 
+ نوشته شده در 10:23 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
تو هیچ نقطه ضعفی نداشتی
من داشتم
من عاشق بودم

-برتولت برشت
 
+ نوشته شده در 10:20 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
بگذار هر چه نمی خواهند 
بگوئیم

بگذار هر چه نمی خواهیم 
بگویند

باران که بیاید
از دست چترها
کاری بر نمی آید

ما اتفاقی هستیم
که افتاده ایم

-نصرت رحمانی
 
+ نوشته شده در 10:19 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
خیلی وقت ها ما آدم هایی را دوست داريم كه
دوستمان نمی دارند !
همان گونه كه آدم هایی نيز يافت می شوند كه
دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم !
به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر می خوريم و
همواره بر می خوريم ...
اما آنانی را كه دوست می داريم
همواره گم می كنيم و
هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر نمی خوريم

شل سیلور استاین

+ نوشته شده در 10:19 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
ما همیشه
یا جای درست بودیم در زمان غلط
یا جای غلط بودیم در زمان درست
و همیشه
همدیگر را از دست داده ایم

پل استر
 
+ نوشته شده در 10:18 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
کسی‌که دوستَ‌ش دارم
غزل است.
اسمَ‌ش نه،
چشم‌هاش!

( رضا کاظمی )

+ نوشته شده در 10:18 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت می‌میرم.

وقتی نيستی
می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای
و هزار چيز ديگر

-عباس معروفی
 
+ نوشته شده در 10:17 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
تو رفته ای
و بحرانِ نوشیدن چای بی تو در این خانه
مهمترین بحران خاورمیانه است و
این احمق ها هنوز سر نفت می جنگند

-پوریا عالمی
 
+ نوشته شده در 10:15 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
تو عشق بودي
اين را
از بوي تن ات فهميدم
شايد هم خيلي دير
به تو رسيدم
خيلي دير

اما مگر قانون
اين نبود
که هر آنچه دير مي آيد
عاقبت روزي به خانه ي ما
خواهد رسيد ؟

عادت کرده ايم
به نداشتن ها
و شايد به اندوه

آري
تو عشق بودي
اين را
از رفتن ات فهميدم

وگرنه
استانبول
هرگز اين چنين
سرسنگين نبود 

جمال ثريا 
مترجم : سيامک تقي زاده
 
+ نوشته شده در 10:15 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393

گفت منتظر بمان، رفت
من منتظر نماندم، او هم نیامد... 
چیزی شبیهِ مرگ شد
بی‌ آنکه کسی بمیرد.

ازدمیر اصاف
 
+ نوشته شده در 10:14 توسط ....................................
سه شنبه بیستم خرداد 1393
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است.
و هر انسان
برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.
قفل
افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

-احمد شاملو
 
+ نوشته شده در 10:13 توسط ....................................
شنبه بیست و هشتم مرداد 1391

اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند،
از بدیشان نیست،
آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند.

لیلا صادقی

=========================



+ نوشته شده در 19:9 توسط ....................................
شنبه بیست و هشتم مرداد 1391

اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند،
از بدیشان نیست،
آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند.

لیلا صادقی

=========================



+ نوشته شده در 19:9 توسط ....................................
دوشنبه دوم آبان 1390
در جنگل سرگردان می گذشتم
قورباغه ای دیدم ...
بوسیدمش ... سپس ِ بوسه ی من امیری شد ...
و چون چشم گشود
با تحقیر به من گفت :
ای ماده قورباغه ، تو کیستی ؟

غادة السمان

===============================

بر سرم سایه نکن

بگذار باران
کمی از روزهایی که با تو خاطره نکرده ام را
با خود ببرد.


نگین آذر

============================


مانند مجسمه داوود
که از هر سو نگاهش می‌کنی
شاهکار است
هر طور نگاه می‌کنم
تهران غم‌انگیز است.‏

برای سنگ‌ها - سارا محمدی اردهالی

===========================



با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد


منوچهر آتش

=====================




به آرامی دوستت خواهم داشت،
انگار که در رویاهات به یک پیک نیک رفته باشی
درحالیکه مورچه ای در کار نخواهد بود
و بارانی نخواهد بارید

ریچارد براتیگان

=============================


دره ها گلوله خورده اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می شود
من اما
بر تپه ای نشسته ام
بهمن کوچک دود می کنم.

یعنی تنهایم
یعنی نام هیچکس در دهانم نیست
و اندوه را
مثل عینکی دودی
بر چشم گذاشته ام

باید بروم
این بهمن کوچک را ترک کنم
اسفند را
بهار را هم...

نه با مرگ
که چیز مسخره ای است...
آن راهِ کوچک
که بعد از درخت ها لخت می شود

هوسِ بیشتری دارد...

گروس عبدالملکیان

=======================




ندگی در من موج می زند
من در زندگی دست و پا
اینجا
خبری از مرگ نیست!

ساقی لقایی

==========================





در این گوشه از جهان
من از عقل جن نیز
فرسنگ‌ها دورم...


عباس صفاری
===========================
زمانی است که از کلمات خسته ام
گروه گروه هجوم می آورند، می نشینند در سرم
مثل دسته پرندگان بر سر درختی
دست بر دست می کوبم
بانگ بر می کشم
می پرند و پراکنده می شوند

یک پرنده خاموش اما

نه می ترسد
نه می رود

نه آوازش را می خواند


از شهاب مقربین




===============================























+ نوشته شده در 20:44 توسط ....................................
دوشنبه دوم آبان 1390
2-8
برف نگران‌ام نمی‌کند
حصار یخ رنج‌ام نمی‌دهد
زیرا پایداری می‌کنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق..
که برای گرم شدن
وسیله‌ی دیگری نیست
جز آن‌که دوستت بدارم..

..نزار قبانی..
=========================
حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

سید علی صالحی
=========================
گفتند

شعرهای من

جوشش دریاست

خروش رود

بی‌شک

کمی بالاتر

به چشمه‌ای می‌رسند

که تو هستی...

گروس عبدالملکیان
========================
مانند مجسمه داوود
که از هر سو نگاهش می‌کنی
شاهکار است
هر طور نگاه می‌کنم
تهران غم‌انگیز است.‏

برای سنگ‌ها - سارا محمدی اردهالی
==========================
به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.

ببخشای
ای روشن عشق بر ما،
ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست


....


استاد شفیعی کدکنی


==========================
همه ی راز ِ علاقه ی آدمی به آدمی

همین رویای ساده ی رفتن

و بعد بی خبر آمدن های همیشه ی اوست
...



سید علی صالحی


=============================
شتاب مکن
 که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه ای نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمی را به خانه آورد!
آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند...
 و هنگام که از زمین برخیزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند


 آدمی را توانایی
 عشق نیست!
در عشق می شکند

                            و می میرد ...

احمدرضا احمدی



==========================

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
نه
هیچ اتفاقی نمی افتد
روزها
همان طور به رود شب می ریزند
که شب ها
به سپیده ی روز
نه پرده ای به ناگهان کشیده می شود
نه سرانگشت شاخه ای
به هوای ماه می جنبد
.
.
.
و نه تو
از راه می رسی!

شعر: رضا کاظمی

=========================





لنگه های چوبی در حیاط مان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

                                     محکمند

خوش به حالشان

که لنگه ی همند...

لنگه های چوبی
 در حیاطمان





===========================================

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است ...

کم است ...

کم است ...

کم

 است ...

 

 


" محمدعلی بهمنی "
=====================================

صبور باش دوستِ من!
صبور باش و گوش کن:
ما همه
تو و من
زندانی ای بیش نیستیم.
زندانِ بعضی از ما
پنجره دارد
زندانِ بعضی از ما
نه!




===================================
ليوان چايي روي ميز
در انتظار يك بوسه است
نه تو مي آيي
و نه او گرم مي ماند
چه گناهي دارد
سماوري كه داغ ديده است ؟


کیوان مهرگان
===============================

مهم نیست !
من عاشق اولین رهگذر خواهم شد
که برای زنی می گرید که او را در باد رها کرده است
آن چنان که تو کرده ای
...

محمود درویش
================================
حوصله کن ری‌را،
خواهيم رفت.
اما خاطرت باشد
هميشه اين تويی که می‌روی
هميشه اين منم که می‌مانم ...

سید علی صالحی
===============================آرام باش
حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی.
==================================
و نام ها ،نمائی از تکان لب اند که اصل را از انتهای دهان می آرد.و اصل چیزها در نامشان
نما می گیرد.
و در تکان لب،هر نام در نام دیگری جریان می گیرد
و باز می شود
و بسته می شود .وقتی نام
بی نام دیگری
تنها به خود می غلطد در هم ،سر در گم
و شکل نام بهم می خورد
در شکل لب که بسته می ماند





یدالله رویائی


=====================================

ساعت
کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهنی دارد گرم‌تر از تابستانی
که من عاشق دختر همسايه‌ام بودم؟
همان سال چه گريه‌هايی ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خسته‌ای افتاد از صفحه‌ی غروب ساعت ديواری؟
انگار زمستان بود که عقربه‌های همان ساعت لغزيدند تا کنار هم افتادند
درست در جای خالی شش و نيم
و حالا من پير شده‌ام
همچنان که دختر همسايه بی هيچ خاطره از شش و نيم


"بیژن نجدی"
================================
گفتی که این شب آخر ایکاش هرگز نبود
گفتم که من همیشه در شب آخر هستم با تو
نزدیک تر بیا
نزدیک تر!
نزدیک تر از این؟من زیر تخت سینه تو مخفی شدم
با ضربه میزنمت
نزدیکرتر از این؟
آری نزدیکتر
ای جابه جا شده از من
رفته به قرن دیگری از من
ای جو دیگری از من
در کهکشان دیگری از من
براهنی
======================================
حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره
نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار ، کش یعنی تکرار ،
کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون
شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟


حسین پناهی


==========================================
امروز روز اول آبان است
«من راز فصل‌ها را می‌دانم»...

عاشق شدن
درد کشیدن،
رنجیدن و اعتراض کردن
یعنی که هنوز نمرده‌ایم
من را
به تابوت ِ بی‌تفاوتی‌ها نکشان!

..مریم ملک‌دار..


=========================

چرا به ياد نمی‌آورم؟
مرا از به ياد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند.
مرا از به ياد آوردنِ تو و تغزلِ تنهايی، ترسانده‌اند.
گفتی برای بردنِ بوی پيراهنت برخواهی گشت.
من تازه از خوابِ يک صدف از کف هفت دريا آمده بودم.
انگار هزار کبوتربچه‌ی منتظر
در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگريست.
"سید علی صالحی"
=============================
چشم در خندق / پرویز اسلام پور

اینگونه تا جماع دو بازو
می ترکد-با حدقه ی گودی ش
و می پیچد رگ در نخاع تمنا
باز می شود با هزار وصله
و می آید اینسان تا بناگوش
رگ می ترکد در تمنا
قوس اندام خواستن
راست در حدقه ی بی محابا
می نشیند تا به ناخن
گربه آلود
============================

دل فولادم / نيما يوشيج

ول كنيد اسب مرا
راه توشه‌ي سفرم را و نمد زينم را
و مرا هرزه درا،
كه خيالي سركش
به درِ خانه كشانده است مرا.

رَسَم از خطّه‌ي دوري، نه دلي شاد در آن.
سرزمين‌هايي دور
جاي آشوبگران
كارشان كشتن و كشتار كه از هر طرف و گوشه‌ي آن
مي‌نشانيد بهارش گل با زخم جسدهاي كسان.

فكر مي‌كردم در ره چه عبث
كه از اين جاي بيابان هلاك
مي‌تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر
در بد و خوب كه هست
و بگيرد مشكل‌ها آسان.
و جهان را داند
جاي كين و كشتار
و خراب و خذلان.

ولي اكنون به همان جاي بيابان هلاك
بازگشت من مي‌بايد، با زيركي من كه به كار،
خواب پر هول و تكاني كه ره‌آورد من از اين سفرم هست و هنوز
چشم بيدارم و هر لحظه بر آن مي‌دوزد،
هستيم را همه در آتش برپا شده‌اش مي‌سوزد.

از براي من ويران سفر گشته مجالي دمي استادن نيست
منم از هر كه در اين ساعت غارت‌زده‌تر
همه چيز از كف من رفته به در
دل فولادم با من نيست
همه چيزم دل من بود و كنون مي‌بينم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بي‌شكي انداخته است
دست آن قوم بدانديش در آغوش بهاري كه گلش گفتم از [خون و زِ زخم.

وين زمان فكرم اين است كه در خون برادرهايم
- ناروا در خون پيچان
بي‌گنه غلتان در خون -
دل فولادم را رنگ كند ديگرگون

===================================
فاتح مغلوب / هورست بینک

من تنها نمی آیم
با من بسیاری هستند
ما جنگل ها را وجب به وجب می گردیم
از رودخانه ها می گذریم
کشتی هاشان را به آتش می کشیم
سامانه نقب های زیرزمینی شان را منهدم می کنیم
شهر را اشغال می کنیم
آن ها بی ستیزه تسلیم می شوند
ما اسلحه هایشان را می گیریم
آن ها از خود دفاع نمی کنند
آذوغه شان را مصادره می کنیم
آن ها اعتراض نمی کنند
ما ورودی خانه هایشان را گل می گیریم
آن ها درها را به تکان تکان در نمی آورند
ما آب های آشامیدنی شان را مسموم می کنیم
آن ها پشت پنجره ها آواز می خوانند

من می روم
اما پیش از آن
جرعه ای از آبشان را خواهم نوشید
================================
نمی دانیم
اگر عبور کنیم
وارد شده ایم
یا خارج

... نمی دانیم
اگر گام برداریم
دور شده ایم
یا نزدیک

ایستاده ایم
حیران
نمی دانیم بخندیم
یا گریه کنیم

عمران صلاحی
================================
شمس لنگرودی

نابینای تو ام ..
نزدیک تر بیا..فقط به خط بریل می توانم ترا بخوانم..
نزدیک تر بیا که معنی زندگی را بدانم
===================================

گفتم که بیحالم چنین
گفتی که حالت میشوم

گفتم بیا حالم ببین
گفتی محالت میشوم

آرش منتظری

وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی‌ست
و «دوستت می‌دارم» رازی‌ست
که در میان حنجره‌ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌تو نگیرد دل‌م
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند..

..حسین منزوی..






+ نوشته شده در 20:37 توسط ....................................
جمعه بیست و نهم مهر 1390
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلّبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان

ما خسته‌ایم؛ باید به خانه‌هامان برگردیم


«طاهره صفارزاده»
===============================

می‌توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد
به گنجشک‌ها بیش‌تر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی‌ات پر از اسم‌هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچ‌وقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب‌هایم را
از روزهایی که بوسیده‌ای
از من کنارتر بکشی
خودت را جمع کنی
پشت گوش بیاندازی حرف‌هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص‌های فراموشی مرا
آب را
و دکمه‌های هماغوشی‌ام را
اصلن فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهارخانه‌ای که پیراهن تو نیست
توی خانه‌ای که
هم خانه‌ام نیستی!


ناهید عرجونی
================================
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارم‌َش
او مرا بگذاشت، من نگذارم‌َش

دل بدو دادم ز من رنجید و رفت
می‌دهم جان تا مگر باز آرم‌َش



سلمان ساوجی .. غزلیات



==============================

حســرت دسـت‌هات مانـده
بـه چشم‌هـام
به خواب‌هـام
به کـش و قـوس‌های تـنم.
در حسـرت دسـت‌هات
پـرپر می‌زنـم.

-عباس معروفـی


=========================

خوش به‌حال آن مرد که در زندگيش تو راه بروی خوش به حال مردی که براش تو شيرين‌زبانی کنی خوش به حال مردی که دست‌های قشنگ تو دگمه‌های پيرهنش را باز کند ببندد تا لب‌هات به نجوايی بخند. خوش به حال من
عباس معروفی
=========================
 غاده السمان :
 می‌روی نان بخری /
 چون باز می‌گردی /
دندان‌هایت را گم کرده‌ای /
 می‌روی سیب بخری /
چون با سیبی باز می‌گردی /
 زنت را گم می‌کنی /
و او را پاره‌پاره پشت سر می‌گذاری /
 بر دروازه‌ی بیمارستانی که باران آتش /
 آن را ویران می‌کند...

==============================


به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت ِ تو
شهر ِ بزرگ من بنا می شود!

                                       - احمد شاملو-

=================================
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است...



غلامرضا بروسان


==============================
کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
من و تو
دو جنگلی هستیم آتش افروخته
و همه‌ی دوربین‌های تلویزیونی بر ما زوم شده‌اند

کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
که همه‌ی روزنامه نگاران
می‌خواهند از تو ستاره‌ای بسازند
برای جلد ِ مجله‌هاشان
و از من اسطوره‎ای یونانی
و یک رسوایی ِ نوشتاری

نزار قبانی
==========================
چنان ابری بر دلم می‌بارد
که باران را
گریه می‌کنم..


احمدرضا احمدی
=============================
یادت هست
من با چشمان تو
اندوه آزادی هزار پرنده‌ی بی راه را
گریسته بودم و تو نمی دانستی ...!
سید علی صالحی
===================================
شب‏
لب‌‏هایت را با بوسه‏‏‏‏‌ای می‏‌بندم
باور کن بوسه نمی‏‌فهمد
آزادی بیان یعنی چه ؟!


- فرهاد کامران‌نژاد

==================================
پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است
.
.
سارا محمدی اردهالی



===============================
بیا

و برای این دوست داشتن ت فکری بکن

جا نمی شود در من!


"عباس حسین نژاد"




================================

به حج می‌روم

اگر

تو ذی‌الحجه‌ام باشی

پیغامبرم

اگر تو آیه هایم باشی

مومنم

اگر تو مقتدایم باشی

مبحوسم

اگر تو ملاقاتی‌ام باشی

یونانم

اگر تو آتنایم باشی

شعرم

اگر تو وزنم باشی


مسعود ملایی
============================
در نهایت

تنها کسی که می‌خواهم دل به دلش بدهم
تویی
 
تو تغییر نور را در آسمان تماشا می‌کنی
من چشمهای تو را
اولگا بروماس
=====================================
هیزم شکن
سایه ام را قطع کن
مرا رها کن
از عذاب بی ثمری

لورکا
=============================
سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان چه خواهی گفت؟
اگر بپرسند :
آستینت را کدامیک تر کرده است؟!!!...

"عباس صفاری"
============================
عادت کرده ام
    به طعم قهوه
       به آدمهای پشت پنجره ی کافه...

   دستهایی که می روند ؛
         آدمهایی که نمی مانند ...

    به تو
        که روبرویم نشسته ای
             قهوه ات را به هم می زنی
      می نوشی
               می روی...

یکی
به آدمهای پشت پنجره ی کافه
اضافه می شود...!!


"مرضیه احرامی"

==============================
پاییز که می شود
پناه می برم
به خدا
به عشق
و پناه می برم به تک درخت حیات خانه تو
تا من گنجشکی شوم
هزار رنگ
هزار امید
روی هزار شاخه درخت خانه تو. ...

"یاشار صادقی"
==============================

دیوار که باشی

 عاشق کسی می‌شوی

 که یادش نیست

 کی

 کجا

 به سینه‌ات تکیه داده است

مجتبی صنعتی

====================================
مــانــده ام خــيره بــه راه!

نــه مــرا پــاي گــريــز،

نــه مــرا تــاب نگــاه!


فریدون مشیری

====================================
بگذار کسی نداند
که چگونه من به جای
نوازش شدن
بوسیده شدن
گَزیده شده ام...

شاملو

=============================

شاعر: ابراهیم اکبری دیزگاه

 

نه بیماری را شفا می دهم
نه عصایی برای اژدها شدن دارم
نه شتری را  از دل کوه بیرون می کشم
و نه برایتان قرآن می خوانم
تنها معجزه من
همین پیامک است
"من ابراهیم هستم
ابراهیم اکبری دیزگاه
فرستاده خدا نیستم
اما دوستت دارم"


==============================

چهره‌های گذشته‌ام را من با خود حمل می‌کنم

چون درختی که حلقه‌های سال‌هایش را
حاصل جمع آنها
یعنی من

آینه فقط آخرین چهره‌ام را می‌بیند
من همه چهره‌های گذشته‌ام را با خود دارم

توماس ترانسترومر
برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2011


=================================

انتظاری نوسان داشت

نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می‌گریست
سهراب

==================================



+ نوشته شده در 17:8 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390

آسمان گرفته
باد زوزه مي کشد
دعا کن باران نيايد!
باران هاي بي تو
رگبار واژه ي تلخ تنهايي است
سرماي اين پاييز
روزي مرا از پا مي اندازد
اي کاش باران نيايد...





مشتاق
=================================
عشق‌های معصوم، بی کار و بی انگیزه‌اند.
دوست داشتن
از سفرهای دراز تهی دست باز می گردد.

احمد شاملو




=============================
تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


( رضا کاظمی )

================================
دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه ست
لگدکوبش کن !‏
لگدکوبش کن !‏
بگذار ساعتی سربسته بماند ؛‏
مستت می کند اندوه

شمس لنگرودی

====================================
سراسر سرما را
همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..





========================

از حدس و گمان های تو ویران نمی شوم

مرا نام تو کفایت می کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می دانی

نه قایق است

نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس هایی را

که بر گیسوان آویخته ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی


"احمدرضا احمدی"





====================================
برای ديدنت ای کاش آسمان بودم

ويا ستاره کم سوی بی نشان بودم

چه خوب می شد اگر با تمام احساسم

برای خستگی ات مثل سايبان بودم

بهاروشعروشکوفه هميشه سهم توبود

ومن به جای دلت زخمی خزان بودم

شبيه دست تو پيغبرسخاوت وعشق

وسيع وساده چو دريای بی کران بودم

چه خوب می شداگرمن به جای بغض دلت

رسول بارش غم های جاودان بودم

تمام هستی من!ای شکوه ساده سبز!

برای درک تو ای کاش مهربان بودم‎


علی شفاعت پناهی
==============================

امروز تولد تو است.

سی و یک بهار

به سکوتِ سوسن ها گذشت

باقی را به من ،

به هیاهوی گنجشک ها ببخش !


*رضا كاظمي

============================

چگونه پیدایت کنم ؟

وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام

گروس عبدالملکیان



===================================
اوقانم گه مرغی که می‌شود
ناگهان غیبم می‌زند
مثل کسی که برود سر کوچه
سیگار بخرد و
باز نگردد

عباس صفاری




===============================

آغوش تو

مترادف امنیت است

آغوش تو

ترس‌های مرا می‌بلعد

لغت‌نامه‌ها دروغ می‌گفتند

آغوش تو

یعنی پایان سردردها

یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم !

بلند نشوی بروی یک‌وقت !

بغلم کن

من از بازگشت بی‌هوای ترس‌ها

می‌ترسم

مهدیه لطیفی

=====================================










+ نوشته شده در 1:41 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
28/6
چه دریاچه ای بود
نگاهت
و من نمیدانستم تا کجاها
همراه خنده ات
در آن پارو خواهم زد


بیژن جلالی

==============================



زندگی
تعارف نان است و غزل
از پنجره به دست کوچه و آسمان


سید علی صالحی

======================================




وقتی كنار قلب تو ایستادم
خطاب‌هایی از او با تو آَشنایم كرد
كنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم
به كوبه‌های بی شكل در
نگاه كه كردم
پیمانه‌های نور صدایم كرد
او از هزار روزن بیرون آمد
خندیدم
و از هزار روزن در تو گریختم
وقتی میان قلب تو ایستادم
او در هزار شكل به در كوبید
و حسرت ندیدن وایم كرد.


یدالله رویایی
=====================================

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای هم‌گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند .

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !

مهدی اخوان ثالث




=====================================
دســت مــرا بگيــر،

کــه بــاغ نگــاه تــو

چــندان شکــوفــه ريــخت

کــه هــوش از ســرم ربــود!

مــن جــاودانــم،

کــه پــرستــوي بــوســه ات

بــر روي مــن دري ز بهــشت خــدا گشــود!

امــا چــه مــي کــني

دلی را،

کــه در بهــشت خــدا هــم غــريــب بــود؟!


فریدون مشیری

=====================================

هر سال همین موقع

یک شاخه از گلدان شمعدانی جدا می‌کنم

می‌گذارم‌ توی همان شیشه‌ی مربایی که اولین بار برایم آوردی‌اش

می‌گذارم تا ریشه بدواند

تا مثل همان اولی بکارم‌ و به یاد تو بزرگ‌ش کنم

 

گلدان را چه می‌کنم؟

هدیه می‌شود به اولین عزیزی که بگوید:

"وای, چه شمعدانی خوش رنگی"

 

 

× پژمان الماسی‌نیا





=======================================
من مرگ نور را
باور نمی کنم
و مرگ عشقهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
در قلبهای ملتهب ما
مانند
ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پرشکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
...
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری ؟
نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج
اضطراب
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
که می کاهد مدام

با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته
گذر دارد ؟



حمید مصدق





===================================

جای‌ت خالی‌ست کنارم؛

پشت چراغ‌های قرمز طولانی شهر

توی ترافیک‌های سنگین دم غروب

در خلوتِ محضِ سحرهای اتوبان؛

چقدر نیستی تا لحظه‌های هرزِ بی‌احساس را

کوتاه کنی برای‌م

پر خاطره...

که کلی از این در و آن در حرف بزنی

که حتی‌تر بخوانی و من

عاشق صدای‌ت شوم باز.

چقدر نیستی و تمام لحظه‌های پس از تو

مثل ثانیه‌های کُند پرترافیک

مثل انتظار چراغ‌های همیشه قرمز

مثل راه‌های بی‌پایان است

...





؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=======================================
گلســتان کــن

شعــله هــاي نــا اميــدي ام را

بــا نيــم نگــاهـی،

تــا ابــراهيــمانــه از آن بگــذرم

کــه در آتشــم ايــن روزهــا از ســردي ات!


فاطمه سلیمانی


=================================

می‌سوزم

با اینکه می‌دانم

باد هم

خاکسترم را نمی‌برد

 

مسعود ملایی


===================================

تو خوابيده ای

آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی
...................
عباس معروفی


=================================

آرام باش

حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

====================================

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

فریبا عرب نیا

===================================

غم انگیز است پاییز

و غم انگیزتر،
وقتی تو باشی وُ
من برگ‌ها را با خیالَ‌ت
تنها قدم بزنم

رضا کاظمی


=-==============================

ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟‏
آفتابی است هوا ؟یا گرفته است هنوز؟
...
تو بخوان نغمه نا خوانده من
ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من.



هوشنگ ابتهاج، راهی و آهی


===================================

وقتي شعرهايم را ورق مي‌زني

نمي‌توانم صورتت را ببينم
اما از جايي از دور دست‌ها
صداي خنده‌ات را مي‌شنوم
و لبخند مي‌زنم

شل سیلورستاین

==================================

کتاب می‌خوانم

زيرچشمی نگاهش می‌کنم
چه زيباست بهت صورت‌اش!
پيش از من سرش به اميد‌های بسيار خورده‌است
پيش از من سرش به مرگ‌های بسيار خورده‌است
چشم‌هايش چنگ می‌اندازند
به خطوط شق و رق کتاب‌
سر می‌خورد
بی احتياط می‌نشيند
در بهت سرگيجه
او را به بستر می‌کشانم
از اميد‌ها و مرگ‌ها برهنه‌اش می‌کنم
چه زيباست بی‌معنايي تن‌اش!
گلوله‌ی برف بر بستر و
تن محض‌اش در خيابان
بی‌زخم، بی‌ردپا.

محسن عمادی


===================================

بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.

حسودی‌ام می‌شود
به خیابان‌ها و درخت‌هایی،
که هر صبح
بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست می‌کنند!-

دل‌ام می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
با کودک مهربان دست‌های‌ات
از اول،
قدم بزنم...

..مریم ملک‌دار..


==================================
آنچه می‌دانم را
با آنچه نمی‌دانم
تحمل می‌کنم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

===============================
من خودم هستم
بی‌خود این آینه را روبه‌روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده
تنها شبی هفت ساله خوابدیم و بامدادان هزار ساله برخاستم

سید علی صالحی

======================================




اگر دری میان ما بود

می‌کوفتم

درهم می‌کوفتم

 

اگر میان ما دیواری بود

بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم

فرو می‌ریختم

 

 

اگر کوه بود دریا بود

پا می‌گذاشتم

بر نقشه‌ی جهان و

نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

 

 

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی‌شود کرد

 

.........

 

 

شهاب مقربین

=======================================





آرام باش
حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

==================================




من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي  كه مي بينم  بد آهنگ است

بيا ره  توشه  برداريم

قدم  در راه  بي برگشت  بگذاريم

ببينيم آسمان  هر كجا آيا همين  رنگ است ؟ ...

مهدی اخوان ثالث

================================================






من بودم
آنكه
تار می‌تنید.

دلم از شوق پریدن می‌تپید
و چشمانم
كم‌كم
در زیر پرده سپید
خاك می‌شد.

بهار كه آمد،
پیله‌ای بودم
كه پروانه نشد.
 

حامد حبیبی

============================================




شعرِ زمان و خاطره / هورست بینک
1
می گویند: خاطره تداوم دارد
می گویند: هنر تا ابدیت می پاید
مرمر می ترکد
و آوازه می گندد
این را ما هم می دانیم
که نرمی، درشتی را از میان می برد
این تمثیلی ست به دیرینگی جهان

نفس کشیدن، زندگی ست و سکون، مرگ
سکون اما همیشه هم هست
ابدیت است
تداوم دارد
پس
در آن صورت آیا ابدیت مرگ است؟
همه آنچه می پوید
دگرگون می شود
آنچه در حافظه مان نقش بسته
دیگر برای تداوم
نشان نشده
اما کیست آن که تصمیم می گیرد که چه ماندگارتر باشد:
پرواز هندسی کبوتر
جهش تند رقصنده
خواب بی رویای گربه
شالوده ی هزار توواره ی رایانه

همواره کمال با ویرانی رقابت می کند
ماگنولیا تندترین بویش را زمانی می دهد
که می میرد
رویا، زمانی واقعیت می شود
که تیرها سوراخ سوراخت کنند
همه در این رویا مشارکت خواهند داشت
اما هیچ کس از آن حرفی نخواهد زد
آن هایی که زنده مانده اند داغ زخمشان را نشان
خواهند داد و سرجنبان به هم / خاموش وار / به راه خود خواهند رفت
2
تو را هیچ نمی ماند
روی پلی می روی و رودخانه از حرکت نمی ایستد
پیشاپیش تمثال مریم مقدس دعا می خوانی و معجزه ایی رخ نمی دهد
رو به خورشید تف می کنی و آتش فرو نمی میرد
این شاید چیزی باشد
آنچه که دوام دارد:
اجتماع حروف الفبا روی کاغذ سفید
نتایج محاسبات بازار یابی
Alume spentoپرتره ی (ب.) کیف
شطرنج بازی اندوه و عزا گفت و گویی در هواپیما
Eau de vie de de poire همبالینی
خاطراتی از آن
تداوم دارد
آری من این را می گویم آری من این را می گویم
اما در این باره ما تصمیم نمی گیریم

خدای من اگر بشنومش
نه همیشه بهتر است نشناسیمش
همیشه همان
چه بهتر که سکونت کنیم
دست بشوییم
دوران چکامه ها گذشته است
اشکال بزرگ مرام نامه ها ( این را می شناسیم ما)
ممفیس فرو ریخت
ورشو ویران شد
گلایوتیس زیر برف سوخت
زمان یخ زده است
در جنبشی بی پایان و هیچ است
آنچه بود و خواهد بود
هنگامی که به گفته بورخس پایان نزدیک شود
از خاطره هیچ تصویری نمی ماند دیگر
تنها آنچه می ماند کلمات است
3
بیست سال باید می گذشت از زمان گذشته
تا در فرانکفورت روز حساب برپا می شد
بر فراز مرده خانه این عالم
کار آزادی می آورد / ای آن ها که وارد می شوید.FIN DE PARTIE
( این یکی اوست همان است )
حک شده بر پوست زندگان
فرو رفته در چاه توالت اردوگاه ها
آمیخته با دود کوره های جسد سوزی
در اولین نفس های نوزادگان
تداوم دارد
باید که تداوم داشته باشد
تداوم خواهد داشت
نه تاریخ تداوم دارد
نه اکنون
و نه آنچه به تاریخ مربوط است
نه اکنون
خشمگین نمی سازد میرزابنویس را
وقتی به لکنت می افتد وقتی از سر شروع می کند:
این است آغاز:
کلام یک کلام است و تصویر یک تصویر و گزاره
یک گزاره
و سیاهی هیچ چیز دیگری نیست
جز سیاهی و سرخی هیچ چیز دیگری
جز سرخی نیست
و زندگی به معنای هزار امکان
برای مردن نیست
بلکه زنده بودن است
آنچه بود تداوم ندارد
فقط آنچه هست
آنچه خواهد بود
=====================================
قرار ما این بود
که عصر جمعه ای اواخر فصل
دختری بپاشد از هم توی حیاط
و از شکاف های تن اش
دو سه پروانه ی رنگی به شهر اضافه شود

که آن قدر بکوبم به شیشه های ایوان پراز شمعدانی
تا دست ببرم لای موهای بلندش
ببوسم و ببوسم ،
تا تعلیق کفش هایش در هوا
و بوسه ی آخر
کنار استخوان گونه ام گلوله شود .

قرار این بود
که مثل کبوتر طوقی همسایه چرخ بزند
و درست پیش از عشوه های دورِ هفتم
خون بپاشد به کاشی هفت رنگِ حوض
و نگاه من از لای انگشت هایم
برق بزند

این اتفاق بدی نیست
که در تمام نقاشی های بچه های دبستان
یا لای سطرهای کتاب فارسی
دختری سنجاق شود به سینه ی حیاط
و گنجشک های بی شمار تن اش
در سوراخ های سقف کلاس لانه کنند

چه قدر خونی که از دهانش رفت
به کوچه های تنگ تهران می آمد
و تصویر شانه های شکسته اش
به خبرهای ساعت هشت
که در اطوار دود بنفش سیگار ، تار می شود

حالا چه فرق می کند
که پیله ای هست بر استخوان گونه ی من
یا ردّ برگ های زمخت شمعدانی
در خطوط ریز انگشت هایم پیداست
من مرد دیگری هستم
با هیبتی بدون کلاه و لبخندی معمولی
و جز گنجشک های بی زبان شهر
هیچ کس نمی داند
کار ، کارِ که بوده است .



================================

نميدانم...
نبودنت را
با کدامين واژه بيان کنم
و دلتنگي ات را
با کدامين چشم ببارم؟
اين روزها
رويائي گنگ و مبهم
تصويري تار اما نزديک
بي قرارم کرده

ميدانم
نيمه ي ماه نزديک است
و نا آرامي هايم را گريزي نيست

تو خوش باش

و دور...



مشتاق




============================


ته استکانی چای و سيگاري نیم سوخته و
اتاقی دمق
و روزنامه ای که درد کسی را نمی نویسد
باید ساخت
با غمی که نمی دانی کجا جایشان دهی.
هر کس دردش را بغل کند
خنده فروشی نیست
در پیاده روها بساط نمي كنند.
بايد ساخت
با ته استكاني چاي و 
سيگاري نيم سوخته و 
غمي كه نمي داني كجا جايشان دهي.


فخر الدين احمدي سواد كوهي



===================================
تــو ماه را
بیشتر از همه دوست می‌داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یادِ من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره‌ها پاک نمی‌شود
.......................
رسول یونان
==================================

نیامدنش را باور نمی‌کنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتماً، حالا
زیر باران مانده است
و ناامید و خسته
در خیابان‌ها قدم می‌زند
من به باز بودنِ درها مشکوکم
.......................
رسول یونان


=========================================



هیچکس چهره‌ی دیگه‌ی خونه‌ی منو

نمی شناسه

کنج من

اون جایی که متولد شدم،

گیتار های غبار آلود

خیابان کوچک خسته ی من

اونجایی که با پاهای کوچک ام

آویزون شدم و التماس کردم

با خواهرام

و در منتظر موندم تا عصر که غروب

یکی از بچه ها رو صدا بزنه

و ماما منو احیاء‌ کنه

با یه تزریق عالی

در همون حالی  که نون پزی رو می‌شوره و لوبیا پاک کن رو

اون دشت ناب دوست داشتنی

مومینو

جایی کنار صدها و

میلیون های بی شمار

سال های سال پیش

وقتی که روشنی وقتی که شادی

هنوز

کانون دریاچه‌ی نور بود.

 

  

 

سرود 149

من هی عاشق مادرم می شم

توی این همه آدم

مخصوصا نمی‌خوام که مادرم آسیب ببینه.

هر وقت که می بینمش

پیرتر شده

اما همیشه سیمای اون

حیرت زده‌م می‌کنه

به خاطر اون ساده گی هلندی

و عروسک مآبی اش

پا چنبری وای میسه

در مسیر عروسکی

تو رویاهای من،

تا به من خدمت کنه.

و من فقط یک آپاچی ام

که سیگاری می‌کشه

تو یه «کاباشی» قدیمی

کنار آباژور. 

جک کراوک

===================================








+ نوشته شده در 1:25 توسط ....................................