از تو گفتن و از تو نوشتن
و برای تو نوشتن
شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱

اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند،
از بدیشان نیست،
آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند.

لیلا صادقی

=========================



+ نوشته شده در 19:9 توسط ....................................
شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱

اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند،
از بدیشان نیست،
آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند.

لیلا صادقی

=========================



+ نوشته شده در 19:9 توسط ....................................
دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰
در جنگل سرگردان می گذشتم
قورباغه ای دیدم ...
بوسیدمش ... سپس ِ بوسه ی من امیری شد ...
و چون چشم گشود
با تحقیر به من گفت :
ای ماده قورباغه ، تو کیستی ؟

غادة السمان

===============================

بر سرم سایه نکن

بگذار باران
کمی از روزهایی که با تو خاطره نکرده ام را
با خود ببرد.


نگین آذر

============================


مانند مجسمه داوود
که از هر سو نگاهش می‌کنی
شاهکار است
هر طور نگاه می‌کنم
تهران غم‌انگیز است.‏

برای سنگ‌ها - سارا محمدی اردهالی

===========================



با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد


منوچهر آتش

=====================




به آرامی دوستت خواهم داشت،
انگار که در رویاهات به یک پیک نیک رفته باشی
درحالیکه مورچه ای در کار نخواهد بود
و بارانی نخواهد بارید

ریچارد براتیگان

=============================


دره ها گلوله خورده اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می شود
من اما
بر تپه ای نشسته ام
بهمن کوچک دود می کنم.

یعنی تنهایم
یعنی نام هیچکس در دهانم نیست
و اندوه را
مثل عینکی دودی
بر چشم گذاشته ام

باید بروم
این بهمن کوچک را ترک کنم
اسفند را
بهار را هم...

نه با مرگ
که چیز مسخره ای است...
آن راهِ کوچک
که بعد از درخت ها لخت می شود

هوسِ بیشتری دارد...

گروس عبدالملکیان

=======================




ندگی در من موج می زند
من در زندگی دست و پا
اینجا
خبری از مرگ نیست!

ساقی لقایی

==========================





در این گوشه از جهان
من از عقل جن نیز
فرسنگ‌ها دورم...


عباس صفاری
===========================
زمانی است که از کلمات خسته ام
گروه گروه هجوم می آورند، می نشینند در سرم
مثل دسته پرندگان بر سر درختی
دست بر دست می کوبم
بانگ بر می کشم
می پرند و پراکنده می شوند

یک پرنده خاموش اما

نه می ترسد
نه می رود

نه آوازش را می خواند


از شهاب مقربین




===============================























+ نوشته شده در 20:44 توسط ....................................
دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰
2-8
برف نگران‌ام نمی‌کند
حصار یخ رنج‌ام نمی‌دهد
زیرا پایداری می‌کنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق..
که برای گرم شدن
وسیله‌ی دیگری نیست
جز آن‌که دوستت بدارم..

..نزار قبانی..
=========================
حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

سید علی صالحی
=========================
گفتند

شعرهای من

جوشش دریاست

خروش رود

بی‌شک

کمی بالاتر

به چشمه‌ای می‌رسند

که تو هستی...

گروس عبدالملکیان
========================
مانند مجسمه داوود
که از هر سو نگاهش می‌کنی
شاهکار است
هر طور نگاه می‌کنم
تهران غم‌انگیز است.‏

برای سنگ‌ها - سارا محمدی اردهالی
==========================
به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.

ببخشای
ای روشن عشق بر ما،
ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست


....


استاد شفیعی کدکنی


==========================
همه ی راز ِ علاقه ی آدمی به آدمی

همین رویای ساده ی رفتن

و بعد بی خبر آمدن های همیشه ی اوست
...



سید علی صالحی


=============================
شتاب مکن
 که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه ای نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمی را به خانه آورد!
آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند...
 و هنگام که از زمین برخیزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند


 آدمی را توانایی
 عشق نیست!
در عشق می شکند

                            و می میرد ...

احمدرضا احمدی



==========================

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
نه
هیچ اتفاقی نمی افتد
روزها
همان طور به رود شب می ریزند
که شب ها
به سپیده ی روز
نه پرده ای به ناگهان کشیده می شود
نه سرانگشت شاخه ای
به هوای ماه می جنبد
.
.
.
و نه تو
از راه می رسی!

شعر: رضا کاظمی

=========================





لنگه های چوبی در حیاط مان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

                                     محکمند

خوش به حالشان

که لنگه ی همند...

لنگه های چوبی
 در حیاطمان





===========================================

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است ...

کم است ...

کم است ...

کم

 است ...

 

 


" محمدعلی بهمنی "
=====================================

صبور باش دوستِ من!
صبور باش و گوش کن:
ما همه
تو و من
زندانی ای بیش نیستیم.
زندانِ بعضی از ما
پنجره دارد
زندانِ بعضی از ما
نه!




===================================
ليوان چايي روي ميز
در انتظار يك بوسه است
نه تو مي آيي
و نه او گرم مي ماند
چه گناهي دارد
سماوري كه داغ ديده است ؟


کیوان مهرگان
===============================

مهم نیست !
من عاشق اولین رهگذر خواهم شد
که برای زنی می گرید که او را در باد رها کرده است
آن چنان که تو کرده ای
...

محمود درویش
================================
حوصله کن ری‌را،
خواهيم رفت.
اما خاطرت باشد
هميشه اين تويی که می‌روی
هميشه اين منم که می‌مانم ...

سید علی صالحی
===============================آرام باش
حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی.
==================================
و نام ها ،نمائی از تکان لب اند که اصل را از انتهای دهان می آرد.و اصل چیزها در نامشان
نما می گیرد.
و در تکان لب،هر نام در نام دیگری جریان می گیرد
و باز می شود
و بسته می شود .وقتی نام
بی نام دیگری
تنها به خود می غلطد در هم ،سر در گم
و شکل نام بهم می خورد
در شکل لب که بسته می ماند





یدالله رویائی


=====================================

ساعت
کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهنی دارد گرم‌تر از تابستانی
که من عاشق دختر همسايه‌ام بودم؟
همان سال چه گريه‌هايی ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خسته‌ای افتاد از صفحه‌ی غروب ساعت ديواری؟
انگار زمستان بود که عقربه‌های همان ساعت لغزيدند تا کنار هم افتادند
درست در جای خالی شش و نيم
و حالا من پير شده‌ام
همچنان که دختر همسايه بی هيچ خاطره از شش و نيم


"بیژن نجدی"
================================
گفتی که این شب آخر ایکاش هرگز نبود
گفتم که من همیشه در شب آخر هستم با تو
نزدیک تر بیا
نزدیک تر!
نزدیک تر از این؟من زیر تخت سینه تو مخفی شدم
با ضربه میزنمت
نزدیکرتر از این؟
آری نزدیکتر
ای جابه جا شده از من
رفته به قرن دیگری از من
ای جو دیگری از من
در کهکشان دیگری از من
براهنی
======================================
حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره
نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار ، کش یعنی تکرار ،
کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون
شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟


حسین پناهی


==========================================
امروز روز اول آبان است
«من راز فصل‌ها را می‌دانم»...

عاشق شدن
درد کشیدن،
رنجیدن و اعتراض کردن
یعنی که هنوز نمرده‌ایم
من را
به تابوت ِ بی‌تفاوتی‌ها نکشان!

..مریم ملک‌دار..


=========================

چرا به ياد نمی‌آورم؟
مرا از به ياد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند.
مرا از به ياد آوردنِ تو و تغزلِ تنهايی، ترسانده‌اند.
گفتی برای بردنِ بوی پيراهنت برخواهی گشت.
من تازه از خوابِ يک صدف از کف هفت دريا آمده بودم.
انگار هزار کبوتربچه‌ی منتظر
در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگريست.
"سید علی صالحی"
=============================
چشم در خندق / پرویز اسلام پور

اینگونه تا جماع دو بازو
می ترکد-با حدقه ی گودی ش
و می پیچد رگ در نخاع تمنا
باز می شود با هزار وصله
و می آید اینسان تا بناگوش
رگ می ترکد در تمنا
قوس اندام خواستن
راست در حدقه ی بی محابا
می نشیند تا به ناخن
گربه آلود
============================

دل فولادم / نيما يوشيج

ول كنيد اسب مرا
راه توشه‌ي سفرم را و نمد زينم را
و مرا هرزه درا،
كه خيالي سركش
به درِ خانه كشانده است مرا.

رَسَم از خطّه‌ي دوري، نه دلي شاد در آن.
سرزمين‌هايي دور
جاي آشوبگران
كارشان كشتن و كشتار كه از هر طرف و گوشه‌ي آن
مي‌نشانيد بهارش گل با زخم جسدهاي كسان.

فكر مي‌كردم در ره چه عبث
كه از اين جاي بيابان هلاك
مي‌تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر
در بد و خوب كه هست
و بگيرد مشكل‌ها آسان.
و جهان را داند
جاي كين و كشتار
و خراب و خذلان.

ولي اكنون به همان جاي بيابان هلاك
بازگشت من مي‌بايد، با زيركي من كه به كار،
خواب پر هول و تكاني كه ره‌آورد من از اين سفرم هست و هنوز
چشم بيدارم و هر لحظه بر آن مي‌دوزد،
هستيم را همه در آتش برپا شده‌اش مي‌سوزد.

از براي من ويران سفر گشته مجالي دمي استادن نيست
منم از هر كه در اين ساعت غارت‌زده‌تر
همه چيز از كف من رفته به در
دل فولادم با من نيست
همه چيزم دل من بود و كنون مي‌بينم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بي‌شكي انداخته است
دست آن قوم بدانديش در آغوش بهاري كه گلش گفتم از [خون و زِ زخم.

وين زمان فكرم اين است كه در خون برادرهايم
- ناروا در خون پيچان
بي‌گنه غلتان در خون -
دل فولادم را رنگ كند ديگرگون

===================================
فاتح مغلوب / هورست بینک

من تنها نمی آیم
با من بسیاری هستند
ما جنگل ها را وجب به وجب می گردیم
از رودخانه ها می گذریم
کشتی هاشان را به آتش می کشیم
سامانه نقب های زیرزمینی شان را منهدم می کنیم
شهر را اشغال می کنیم
آن ها بی ستیزه تسلیم می شوند
ما اسلحه هایشان را می گیریم
آن ها از خود دفاع نمی کنند
آذوغه شان را مصادره می کنیم
آن ها اعتراض نمی کنند
ما ورودی خانه هایشان را گل می گیریم
آن ها درها را به تکان تکان در نمی آورند
ما آب های آشامیدنی شان را مسموم می کنیم
آن ها پشت پنجره ها آواز می خوانند

من می روم
اما پیش از آن
جرعه ای از آبشان را خواهم نوشید
================================
نمی دانیم
اگر عبور کنیم
وارد شده ایم
یا خارج

... نمی دانیم
اگر گام برداریم
دور شده ایم
یا نزدیک

ایستاده ایم
حیران
نمی دانیم بخندیم
یا گریه کنیم

عمران صلاحی
================================
شمس لنگرودی

نابینای تو ام ..
نزدیک تر بیا..فقط به خط بریل می توانم ترا بخوانم..
نزدیک تر بیا که معنی زندگی را بدانم
===================================

گفتم که بیحالم چنین
گفتی که حالت میشوم

گفتم بیا حالم ببین
گفتی محالت میشوم

آرش منتظری

وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی‌ست
و «دوستت می‌دارم» رازی‌ست
که در میان حنجره‌ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌تو نگیرد دل‌م
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند..

..حسین منزوی..






+ نوشته شده در 20:37 توسط ....................................
جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلّبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان

ما خسته‌ایم؛ باید به خانه‌هامان برگردیم


«طاهره صفارزاده»
===============================

می‌توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد
به گنجشک‌ها بیش‌تر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی‌ات پر از اسم‌هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچ‌وقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب‌هایم را
از روزهایی که بوسیده‌ای
از من کنارتر بکشی
خودت را جمع کنی
پشت گوش بیاندازی حرف‌هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص‌های فراموشی مرا
آب را
و دکمه‌های هماغوشی‌ام را
اصلن فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهارخانه‌ای که پیراهن تو نیست
توی خانه‌ای که
هم خانه‌ام نیستی!


ناهید عرجونی
================================
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارم‌َش
او مرا بگذاشت، من نگذارم‌َش

دل بدو دادم ز من رنجید و رفت
می‌دهم جان تا مگر باز آرم‌َش



سلمان ساوجی .. غزلیات



==============================

حســرت دسـت‌هات مانـده
بـه چشم‌هـام
به خواب‌هـام
به کـش و قـوس‌های تـنم.
در حسـرت دسـت‌هات
پـرپر می‌زنـم.

-عباس معروفـی


=========================

خوش به‌حال آن مرد که در زندگيش تو راه بروی خوش به حال مردی که براش تو شيرين‌زبانی کنی خوش به حال مردی که دست‌های قشنگ تو دگمه‌های پيرهنش را باز کند ببندد تا لب‌هات به نجوايی بخند. خوش به حال من
عباس معروفی
=========================
 غاده السمان :
 می‌روی نان بخری /
 چون باز می‌گردی /
دندان‌هایت را گم کرده‌ای /
 می‌روی سیب بخری /
چون با سیبی باز می‌گردی /
 زنت را گم می‌کنی /
و او را پاره‌پاره پشت سر می‌گذاری /
 بر دروازه‌ی بیمارستانی که باران آتش /
 آن را ویران می‌کند...

==============================


به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت ِ تو
شهر ِ بزرگ من بنا می شود!

                                       - احمد شاملو-

=================================
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است...



غلامرضا بروسان


==============================
کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
من و تو
دو جنگلی هستیم آتش افروخته
و همه‌ی دوربین‌های تلویزیونی بر ما زوم شده‌اند

کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
که همه‌ی روزنامه نگاران
می‌خواهند از تو ستاره‌ای بسازند
برای جلد ِ مجله‌هاشان
و از من اسطوره‎ای یونانی
و یک رسوایی ِ نوشتاری

نزار قبانی
==========================
چنان ابری بر دلم می‌بارد
که باران را
گریه می‌کنم..


احمدرضا احمدی
=============================
یادت هست
من با چشمان تو
اندوه آزادی هزار پرنده‌ی بی راه را
گریسته بودم و تو نمی دانستی ...!
سید علی صالحی
===================================
شب‏
لب‌‏هایت را با بوسه‏‏‏‏‌ای می‏‌بندم
باور کن بوسه نمی‏‌فهمد
آزادی بیان یعنی چه ؟!


- فرهاد کامران‌نژاد

==================================
پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است
.
.
سارا محمدی اردهالی



===============================
بیا

و برای این دوست داشتن ت فکری بکن

جا نمی شود در من!


"عباس حسین نژاد"




================================

به حج می‌روم

اگر

تو ذی‌الحجه‌ام باشی

پیغامبرم

اگر تو آیه هایم باشی

مومنم

اگر تو مقتدایم باشی

مبحوسم

اگر تو ملاقاتی‌ام باشی

یونانم

اگر تو آتنایم باشی

شعرم

اگر تو وزنم باشی


مسعود ملایی
============================
در نهایت

تنها کسی که می‌خواهم دل به دلش بدهم
تویی
 
تو تغییر نور را در آسمان تماشا می‌کنی
من چشمهای تو را
اولگا بروماس
=====================================
هیزم شکن
سایه ام را قطع کن
مرا رها کن
از عذاب بی ثمری

لورکا
=============================
سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان چه خواهی گفت؟
اگر بپرسند :
آستینت را کدامیک تر کرده است؟!!!...

"عباس صفاری"
============================
عادت کرده ام
    به طعم قهوه
       به آدمهای پشت پنجره ی کافه...

   دستهایی که می روند ؛
         آدمهایی که نمی مانند ...

    به تو
        که روبرویم نشسته ای
             قهوه ات را به هم می زنی
      می نوشی
               می روی...

یکی
به آدمهای پشت پنجره ی کافه
اضافه می شود...!!


"مرضیه احرامی"

==============================
پاییز که می شود
پناه می برم
به خدا
به عشق
و پناه می برم به تک درخت حیات خانه تو
تا من گنجشکی شوم
هزار رنگ
هزار امید
روی هزار شاخه درخت خانه تو. ...

"یاشار صادقی"
==============================

دیوار که باشی

 عاشق کسی می‌شوی

 که یادش نیست

 کی

 کجا

 به سینه‌ات تکیه داده است

مجتبی صنعتی

====================================
مــانــده ام خــيره بــه راه!

نــه مــرا پــاي گــريــز،

نــه مــرا تــاب نگــاه!


فریدون مشیری

====================================
بگذار کسی نداند
که چگونه من به جای
نوازش شدن
بوسیده شدن
گَزیده شده ام...

شاملو

=============================

شاعر: ابراهیم اکبری دیزگاه

 

نه بیماری را شفا می دهم
نه عصایی برای اژدها شدن دارم
نه شتری را  از دل کوه بیرون می کشم
و نه برایتان قرآن می خوانم
تنها معجزه من
همین پیامک است
"من ابراهیم هستم
ابراهیم اکبری دیزگاه
فرستاده خدا نیستم
اما دوستت دارم"


==============================

چهره‌های گذشته‌ام را من با خود حمل می‌کنم

چون درختی که حلقه‌های سال‌هایش را
حاصل جمع آنها
یعنی من

آینه فقط آخرین چهره‌ام را می‌بیند
من همه چهره‌های گذشته‌ام را با خود دارم

توماس ترانسترومر
برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2011


=================================

انتظاری نوسان داشت

نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می‌گریست
سهراب

==================================



+ نوشته شده در 17:8 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰

آسمان گرفته
باد زوزه مي کشد
دعا کن باران نيايد!
باران هاي بي تو
رگبار واژه ي تلخ تنهايي است
سرماي اين پاييز
روزي مرا از پا مي اندازد
اي کاش باران نيايد...





مشتاق
=================================
عشق‌های معصوم، بی کار و بی انگیزه‌اند.
دوست داشتن
از سفرهای دراز تهی دست باز می گردد.

احمد شاملو




=============================
تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


( رضا کاظمی )

================================
دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه ست
لگدکوبش کن !‏
لگدکوبش کن !‏
بگذار ساعتی سربسته بماند ؛‏
مستت می کند اندوه

شمس لنگرودی

====================================
سراسر سرما را
همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..





========================

از حدس و گمان های تو ویران نمی شوم

مرا نام تو کفایت می کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می دانی

نه قایق است

نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس هایی را

که بر گیسوان آویخته ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی


"احمدرضا احمدی"





====================================
برای ديدنت ای کاش آسمان بودم

ويا ستاره کم سوی بی نشان بودم

چه خوب می شد اگر با تمام احساسم

برای خستگی ات مثل سايبان بودم

بهاروشعروشکوفه هميشه سهم توبود

ومن به جای دلت زخمی خزان بودم

شبيه دست تو پيغبرسخاوت وعشق

وسيع وساده چو دريای بی کران بودم

چه خوب می شداگرمن به جای بغض دلت

رسول بارش غم های جاودان بودم

تمام هستی من!ای شکوه ساده سبز!

برای درک تو ای کاش مهربان بودم‎


علی شفاعت پناهی
==============================

امروز تولد تو است.

سی و یک بهار

به سکوتِ سوسن ها گذشت

باقی را به من ،

به هیاهوی گنجشک ها ببخش !


*رضا كاظمي

============================

چگونه پیدایت کنم ؟

وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام

گروس عبدالملکیان



===================================
اوقانم گه مرغی که می‌شود
ناگهان غیبم می‌زند
مثل کسی که برود سر کوچه
سیگار بخرد و
باز نگردد

عباس صفاری




===============================

آغوش تو

مترادف امنیت است

آغوش تو

ترس‌های مرا می‌بلعد

لغت‌نامه‌ها دروغ می‌گفتند

آغوش تو

یعنی پایان سردردها

یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم !

بلند نشوی بروی یک‌وقت !

بغلم کن

من از بازگشت بی‌هوای ترس‌ها

می‌ترسم

مهدیه لطیفی

=====================================










+ نوشته شده در 1:41 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰
28/6
چه دریاچه ای بود
نگاهت
و من نمیدانستم تا کجاها
همراه خنده ات
در آن پارو خواهم زد


بیژن جلالی

==============================



زندگی
تعارف نان است و غزل
از پنجره به دست کوچه و آسمان


سید علی صالحی

======================================




وقتی كنار قلب تو ایستادم
خطاب‌هایی از او با تو آَشنایم كرد
كنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم
به كوبه‌های بی شكل در
نگاه كه كردم
پیمانه‌های نور صدایم كرد
او از هزار روزن بیرون آمد
خندیدم
و از هزار روزن در تو گریختم
وقتی میان قلب تو ایستادم
او در هزار شكل به در كوبید
و حسرت ندیدن وایم كرد.


یدالله رویایی
=====================================

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای هم‌گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند .

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !

مهدی اخوان ثالث




=====================================
دســت مــرا بگيــر،

کــه بــاغ نگــاه تــو

چــندان شکــوفــه ريــخت

کــه هــوش از ســرم ربــود!

مــن جــاودانــم،

کــه پــرستــوي بــوســه ات

بــر روي مــن دري ز بهــشت خــدا گشــود!

امــا چــه مــي کــني

دلی را،

کــه در بهــشت خــدا هــم غــريــب بــود؟!


فریدون مشیری

=====================================

هر سال همین موقع

یک شاخه از گلدان شمعدانی جدا می‌کنم

می‌گذارم‌ توی همان شیشه‌ی مربایی که اولین بار برایم آوردی‌اش

می‌گذارم تا ریشه بدواند

تا مثل همان اولی بکارم‌ و به یاد تو بزرگ‌ش کنم

 

گلدان را چه می‌کنم؟

هدیه می‌شود به اولین عزیزی که بگوید:

"وای, چه شمعدانی خوش رنگی"

 

 

× پژمان الماسی‌نیا





=======================================
من مرگ نور را
باور نمی کنم
و مرگ عشقهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
در قلبهای ملتهب ما
مانند
ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پرشکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
...
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری ؟
نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج
اضطراب
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
که می کاهد مدام

با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته
گذر دارد ؟



حمید مصدق





===================================

جای‌ت خالی‌ست کنارم؛

پشت چراغ‌های قرمز طولانی شهر

توی ترافیک‌های سنگین دم غروب

در خلوتِ محضِ سحرهای اتوبان؛

چقدر نیستی تا لحظه‌های هرزِ بی‌احساس را

کوتاه کنی برای‌م

پر خاطره...

که کلی از این در و آن در حرف بزنی

که حتی‌تر بخوانی و من

عاشق صدای‌ت شوم باز.

چقدر نیستی و تمام لحظه‌های پس از تو

مثل ثانیه‌های کُند پرترافیک

مثل انتظار چراغ‌های همیشه قرمز

مثل راه‌های بی‌پایان است

...





؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=======================================
گلســتان کــن

شعــله هــاي نــا اميــدي ام را

بــا نيــم نگــاهـی،

تــا ابــراهيــمانــه از آن بگــذرم

کــه در آتشــم ايــن روزهــا از ســردي ات!


فاطمه سلیمانی


=================================

می‌سوزم

با اینکه می‌دانم

باد هم

خاکسترم را نمی‌برد

 

مسعود ملایی


===================================

تو خوابيده ای

آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی
...................
عباس معروفی


=================================

آرام باش

حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

====================================

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

فریبا عرب نیا

===================================

غم انگیز است پاییز

و غم انگیزتر،
وقتی تو باشی وُ
من برگ‌ها را با خیالَ‌ت
تنها قدم بزنم

رضا کاظمی


=-==============================

ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟‏
آفتابی است هوا ؟یا گرفته است هنوز؟
...
تو بخوان نغمه نا خوانده من
ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من.



هوشنگ ابتهاج، راهی و آهی


===================================

وقتي شعرهايم را ورق مي‌زني

نمي‌توانم صورتت را ببينم
اما از جايي از دور دست‌ها
صداي خنده‌ات را مي‌شنوم
و لبخند مي‌زنم

شل سیلورستاین

==================================

کتاب می‌خوانم

زيرچشمی نگاهش می‌کنم
چه زيباست بهت صورت‌اش!
پيش از من سرش به اميد‌های بسيار خورده‌است
پيش از من سرش به مرگ‌های بسيار خورده‌است
چشم‌هايش چنگ می‌اندازند
به خطوط شق و رق کتاب‌
سر می‌خورد
بی احتياط می‌نشيند
در بهت سرگيجه
او را به بستر می‌کشانم
از اميد‌ها و مرگ‌ها برهنه‌اش می‌کنم
چه زيباست بی‌معنايي تن‌اش!
گلوله‌ی برف بر بستر و
تن محض‌اش در خيابان
بی‌زخم، بی‌ردپا.

محسن عمادی


===================================

بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.

حسودی‌ام می‌شود
به خیابان‌ها و درخت‌هایی،
که هر صبح
بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست می‌کنند!-

دل‌ام می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
با کودک مهربان دست‌های‌ات
از اول،
قدم بزنم...

..مریم ملک‌دار..


==================================
آنچه می‌دانم را
با آنچه نمی‌دانم
تحمل می‌کنم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

===============================
من خودم هستم
بی‌خود این آینه را روبه‌روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده
تنها شبی هفت ساله خوابدیم و بامدادان هزار ساله برخاستم

سید علی صالحی

======================================




اگر دری میان ما بود

می‌کوفتم

درهم می‌کوفتم

 

اگر میان ما دیواری بود

بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم

فرو می‌ریختم

 

 

اگر کوه بود دریا بود

پا می‌گذاشتم

بر نقشه‌ی جهان و

نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

 

 

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی‌شود کرد

 

.........

 

 

شهاب مقربین

=======================================





آرام باش
حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

==================================




من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي  كه مي بينم  بد آهنگ است

بيا ره  توشه  برداريم

قدم  در راه  بي برگشت  بگذاريم

ببينيم آسمان  هر كجا آيا همين  رنگ است ؟ ...

مهدی اخوان ثالث

================================================






من بودم
آنكه
تار می‌تنید.

دلم از شوق پریدن می‌تپید
و چشمانم
كم‌كم
در زیر پرده سپید
خاك می‌شد.

بهار كه آمد،
پیله‌ای بودم
كه پروانه نشد.
 

حامد حبیبی

============================================




شعرِ زمان و خاطره / هورست بینک
1
می گویند: خاطره تداوم دارد
می گویند: هنر تا ابدیت می پاید
مرمر می ترکد
و آوازه می گندد
این را ما هم می دانیم
که نرمی، درشتی را از میان می برد
این تمثیلی ست به دیرینگی جهان

نفس کشیدن، زندگی ست و سکون، مرگ
سکون اما همیشه هم هست
ابدیت است
تداوم دارد
پس
در آن صورت آیا ابدیت مرگ است؟
همه آنچه می پوید
دگرگون می شود
آنچه در حافظه مان نقش بسته
دیگر برای تداوم
نشان نشده
اما کیست آن که تصمیم می گیرد که چه ماندگارتر باشد:
پرواز هندسی کبوتر
جهش تند رقصنده
خواب بی رویای گربه
شالوده ی هزار توواره ی رایانه

همواره کمال با ویرانی رقابت می کند
ماگنولیا تندترین بویش را زمانی می دهد
که می میرد
رویا، زمانی واقعیت می شود
که تیرها سوراخ سوراخت کنند
همه در این رویا مشارکت خواهند داشت
اما هیچ کس از آن حرفی نخواهد زد
آن هایی که زنده مانده اند داغ زخمشان را نشان
خواهند داد و سرجنبان به هم / خاموش وار / به راه خود خواهند رفت
2
تو را هیچ نمی ماند
روی پلی می روی و رودخانه از حرکت نمی ایستد
پیشاپیش تمثال مریم مقدس دعا می خوانی و معجزه ایی رخ نمی دهد
رو به خورشید تف می کنی و آتش فرو نمی میرد
این شاید چیزی باشد
آنچه که دوام دارد:
اجتماع حروف الفبا روی کاغذ سفید
نتایج محاسبات بازار یابی
Alume spentoپرتره ی (ب.) کیف
شطرنج بازی اندوه و عزا گفت و گویی در هواپیما
Eau de vie de de poire همبالینی
خاطراتی از آن
تداوم دارد
آری من این را می گویم آری من این را می گویم
اما در این باره ما تصمیم نمی گیریم

خدای من اگر بشنومش
نه همیشه بهتر است نشناسیمش
همیشه همان
چه بهتر که سکونت کنیم
دست بشوییم
دوران چکامه ها گذشته است
اشکال بزرگ مرام نامه ها ( این را می شناسیم ما)
ممفیس فرو ریخت
ورشو ویران شد
گلایوتیس زیر برف سوخت
زمان یخ زده است
در جنبشی بی پایان و هیچ است
آنچه بود و خواهد بود
هنگامی که به گفته بورخس پایان نزدیک شود
از خاطره هیچ تصویری نمی ماند دیگر
تنها آنچه می ماند کلمات است
3
بیست سال باید می گذشت از زمان گذشته
تا در فرانکفورت روز حساب برپا می شد
بر فراز مرده خانه این عالم
کار آزادی می آورد / ای آن ها که وارد می شوید.FIN DE PARTIE
( این یکی اوست همان است )
حک شده بر پوست زندگان
فرو رفته در چاه توالت اردوگاه ها
آمیخته با دود کوره های جسد سوزی
در اولین نفس های نوزادگان
تداوم دارد
باید که تداوم داشته باشد
تداوم خواهد داشت
نه تاریخ تداوم دارد
نه اکنون
و نه آنچه به تاریخ مربوط است
نه اکنون
خشمگین نمی سازد میرزابنویس را
وقتی به لکنت می افتد وقتی از سر شروع می کند:
این است آغاز:
کلام یک کلام است و تصویر یک تصویر و گزاره
یک گزاره
و سیاهی هیچ چیز دیگری نیست
جز سیاهی و سرخی هیچ چیز دیگری
جز سرخی نیست
و زندگی به معنای هزار امکان
برای مردن نیست
بلکه زنده بودن است
آنچه بود تداوم ندارد
فقط آنچه هست
آنچه خواهد بود
=====================================
قرار ما این بود
که عصر جمعه ای اواخر فصل
دختری بپاشد از هم توی حیاط
و از شکاف های تن اش
دو سه پروانه ی رنگی به شهر اضافه شود

که آن قدر بکوبم به شیشه های ایوان پراز شمعدانی
تا دست ببرم لای موهای بلندش
ببوسم و ببوسم ،
تا تعلیق کفش هایش در هوا
و بوسه ی آخر
کنار استخوان گونه ام گلوله شود .

قرار این بود
که مثل کبوتر طوقی همسایه چرخ بزند
و درست پیش از عشوه های دورِ هفتم
خون بپاشد به کاشی هفت رنگِ حوض
و نگاه من از لای انگشت هایم
برق بزند

این اتفاق بدی نیست
که در تمام نقاشی های بچه های دبستان
یا لای سطرهای کتاب فارسی
دختری سنجاق شود به سینه ی حیاط
و گنجشک های بی شمار تن اش
در سوراخ های سقف کلاس لانه کنند

چه قدر خونی که از دهانش رفت
به کوچه های تنگ تهران می آمد
و تصویر شانه های شکسته اش
به خبرهای ساعت هشت
که در اطوار دود بنفش سیگار ، تار می شود

حالا چه فرق می کند
که پیله ای هست بر استخوان گونه ی من
یا ردّ برگ های زمخت شمعدانی
در خطوط ریز انگشت هایم پیداست
من مرد دیگری هستم
با هیبتی بدون کلاه و لبخندی معمولی
و جز گنجشک های بی زبان شهر
هیچ کس نمی داند
کار ، کارِ که بوده است .



================================

نميدانم...
نبودنت را
با کدامين واژه بيان کنم
و دلتنگي ات را
با کدامين چشم ببارم؟
اين روزها
رويائي گنگ و مبهم
تصويري تار اما نزديک
بي قرارم کرده

ميدانم
نيمه ي ماه نزديک است
و نا آرامي هايم را گريزي نيست

تو خوش باش

و دور...



مشتاق




============================


ته استکانی چای و سيگاري نیم سوخته و
اتاقی دمق
و روزنامه ای که درد کسی را نمی نویسد
باید ساخت
با غمی که نمی دانی کجا جایشان دهی.
هر کس دردش را بغل کند
خنده فروشی نیست
در پیاده روها بساط نمي كنند.
بايد ساخت
با ته استكاني چاي و 
سيگاري نيم سوخته و 
غمي كه نمي داني كجا جايشان دهي.


فخر الدين احمدي سواد كوهي



===================================
تــو ماه را
بیشتر از همه دوست می‌داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یادِ من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره‌ها پاک نمی‌شود
.......................
رسول یونان
==================================

نیامدنش را باور نمی‌کنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتماً، حالا
زیر باران مانده است
و ناامید و خسته
در خیابان‌ها قدم می‌زند
من به باز بودنِ درها مشکوکم
.......................
رسول یونان


=========================================



هیچکس چهره‌ی دیگه‌ی خونه‌ی منو

نمی شناسه

کنج من

اون جایی که متولد شدم،

گیتار های غبار آلود

خیابان کوچک خسته ی من

اونجایی که با پاهای کوچک ام

آویزون شدم و التماس کردم

با خواهرام

و در منتظر موندم تا عصر که غروب

یکی از بچه ها رو صدا بزنه

و ماما منو احیاء‌ کنه

با یه تزریق عالی

در همون حالی  که نون پزی رو می‌شوره و لوبیا پاک کن رو

اون دشت ناب دوست داشتنی

مومینو

جایی کنار صدها و

میلیون های بی شمار

سال های سال پیش

وقتی که روشنی وقتی که شادی

هنوز

کانون دریاچه‌ی نور بود.

 

  

 

سرود 149

من هی عاشق مادرم می شم

توی این همه آدم

مخصوصا نمی‌خوام که مادرم آسیب ببینه.

هر وقت که می بینمش

پیرتر شده

اما همیشه سیمای اون

حیرت زده‌م می‌کنه

به خاطر اون ساده گی هلندی

و عروسک مآبی اش

پا چنبری وای میسه

در مسیر عروسکی

تو رویاهای من،

تا به من خدمت کنه.

و من فقط یک آپاچی ام

که سیگاری می‌کشه

تو یه «کاباشی» قدیمی

کنار آباژور. 

جک کراوک

===================================








+ نوشته شده در 1:25 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰
27-6
دستش کتیبه بود و مکرر بود: می سوزم،می سوزم/

از این جهان نمک نشناس یک نیم گز سپیده و آزادی خواست/

با هر قدم هزار گز از نیم گز مهجور ماند/

براهنی

=======================================


من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن

ز سیلی خور

و زین تصویر بر دیوار ترسانم...

اخوان ثالث

============================


معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی که موهای خیس‌ات را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند وَ مرا خواب می‌کنند
یک روزَمی که بوی شانه‌ی تو خواب می‌بَرَدَم
معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی    تو شانه بزن!
هنگامه‌ی منی
من دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدم
من دست‌های تو را در چینه‌دان‌ام مخفی نگاه داشته‌ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه‌ی پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام
نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاهِ گلوگاهِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه‌ام که برمی‌خیزد از چینه‌دان‌ام قوت می‌گیرد
می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منی
باران که می‌وزد سوی چشمان‌ام باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می
یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینَمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم‌، نمی بینَمَم
معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینَمَم
آهو که عور روی سینه من می‌افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ     اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من     و عور روی سینه‌ی من    او او     می‌افتد
و شیر می‌خورَد    می‌گوید تو شیر بیشه‌ی بارانی ِمنی منی وَ می‌افتد
افتادن‌ای که مرا می‌افتد    هنگامه‌ی منی!    هنگامه‌ی منی -که مرا می‌افتد
آغشته‌ی منی معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی     تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانَمَم
می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم    می‌خوانم
خون‌ام را بلند می‌کنم به گلوگاه‌ام می‌خوانم خون‌ام را مثل آوازی می‌خوانم
نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاهِ گلوگاهِ پنهانی ِ منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم
زانو بزن بر سینه‌ام!    تو شانه بزن!
پاهای تو چون فرق باز‌کرده از سر ِ زیبایی ِبه‌درون‌برگشته     بر سینه‌ام     تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم      می‌بوسم
هر پای‌ات را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم     بیدار می‌شوی می‌خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین! زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینَمَم
با وسعتِ نگاهِ بر‌گشته‌ی به درون، به‌درون‌برگشته، تا ته ببین!   تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم     اگر تو مرا     حالا بیا تو شانه بزن زانو!
من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم
افتادن‌ای که مرا می‌افتد هنگامه‌ی منی که می‌افتد معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی، منی، منی که مرا می‌افتد
و می‌روم از هوش می     منی     اگر تو مرا     تو شانه بزن زانو!      منی    از هوش می    و

 


 

       رضا براهنی

================================





شما چه می‌دانيد بر ميهنِ من چه رفته است!

پيتزا، درينک، دريا
سالاد فصل
کلمات
کيش و مات، کوکا
می‌خانه، ماه، سکس.
سِنْت به سِنْت
شمارشِ بی‌پايانِ بشکه‌های نفت
و سايه‌سارِ دو برج بلند.

باد از تنفسِ توطئه می‌ترسد
از آسمان
غبارِ سياه‌زخم و دلهره می‌بارد.

ديدی جهان همه از مگویِ من است و
مويه‌هايی همه از مپرسِ تو!؟
تو چه می‌دانی
که بر ميهنِ من چه رفته است!

در حيرتم از تحمل پروردگاری
که گويی ترکه‌ی کهن‌سالِ خويش را
تنها بر گُرده‌ی فلک‌زدگانِ زمين می‌شکند!


سید علی صالحی

================================



ما گریه کردیم
و شاخه ی نزدیک دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم.

غلامرضا بروسان

=====================================



وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...

ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را....

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز

روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی

این روژهای صورتـی دخترانه را؟...

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم

موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم

این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو

دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی

حالا که نیستی در و دیوار خانه را...

پانته آ صفایی

=========================




من هم می‌توانستم
مثل تمام زنان
آینه‌بازی کنم
می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
جرعه‌جرعه بنوشم
و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم
بی آنکه از روزها و ساعت‌ها
خبری داشته باشم.
می توانستم آرایش کنم
سرمه بکشم
دل‌ربایی کنم
و زیر آفتاب برنزه شوم
و روی امواج مثل پری دریایی برقصم
می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم
و مثل ملکه‌ها بخرامم
می‌توانستم
کاری نکنم
چیزی نخوانم و ننویسم
و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
می‌توانستم
شورش نکنم
خشمگین نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
می‌توانستن اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
من می‌توانستم
سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من می‌توانستم
آه همه‌ی غمگینان را
فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم
اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم
و راه کلمات را برگزیدم.

سعاد الصباح
======================================
خوشا با تو ، با تو
خوشا زیر باران
خوشا با تو تا انتهای رسیدن ، دویدن
خوشا با تو تا انتهای عطش ، با تو سیراب .

خوشا کاسه ی آبی گوارا
خوشا خواب


منصور اوجی
==============================
نه ردّپايت بر پلّه‌ها مانده است

نه ردّ لب‌هايت بر گردنم

نه ردّ‌ انگشتانت بر شعر

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد



مادران پشيمان

كودكاني كور به دنيا مي‌آورند

پشت اين لبخند

هيچ كس نمي‌تواند

دندان نيشم را ببيند

پشت اين تاريكي

هيچ كس نمي‌داند

از لب‌هاي كدام فاحشه برمي‌گردم؟

پشت اين نفس‌ها

بيهوده بيهوده

زنداني محزون فرياد مي‌زند.



تنها كارگران مزارع چاي در سينه‌

و ذره‌هاي تنباكو در رگهايم

مويه‌هاي تو را مي‌شنوند

از پشت ميله‌هاي استخواني.



زنداني غمگينم

خودخواه‌تر از آنم

كه براي گنجشكي دانه بريزي

يا به ابرهاي مسافر دست تكان دهي

از آن من باش

در من قدم بزن

وحشي و ويرانگر

چون باد بر درختان پائيز.



نه ردّ‌ پا

نه رد لب‌ها

نه رد انگشتان

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد.


الیاس علوی
==================================
و قبایلی هم هستند

که آدمخوارند

و مسافر ِ مهمان را به سیخ می کشند

بر آتش می چرخانند

و کباب می کنند

شما اما

از قبایل آدمخواران نیستید

به کلاس های تئاتر می روید

نقاشی و رقص را می شناسید

و از قبایل آدمخواران نیستید.

و قبایلی هم هستند

که از گوشت پیران قبیله شان تغذیه می کنند

و از مسافران و غریبه ها می ترسند

شما اما

حرمت پیرهایتان را نگه می دارید

از مسافران و غریبه ها ترسی ندارید

و از قبایل ادمخواران نیستید


به نمایشگاه ها و رستوران های تمیز می روید

لبخند می زنید

و یکدیگر را می خورید

و از قبایل آدمخواران نیستی



شمس لنگرودی
=================================
تو خوابيده ای
آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی
...................
عباس معروفی

====================================
تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


( رضا کاظمی )
=====================================
ملوانی شوریده
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده ...
آدم های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی

«جلیل صفر بیگی»

==========================================
پلک‌های خسته‌ات را ببند
فقط با من بخند
جدا از هر فاصله و قراردادی
به دور از چشمان موریانه‌ها


سلمان گنجی
=======================================
از کنارت که می روم
زمین نفس های آخرش را می کشد
مثل کوبشی رو به سکوت
تو را می خوانم ، پیش چشمان ستاره های آویزان
داد می زنم سرِ حواشیِ باد
عبور می کنند تُند و تُند ، خیابان ها
یکی پس از دیگری
می گیرند تو را ازمن
و چراغ های شهر چشمم را می زنند
نمی گذارند بینمت باز
چرا باید ترکت کنم چرا
برای خود زنی با لبه های تیز ِ شب آیا ؟

آمی لاول / باهار افسری



==================================
هست شب . یک شب دم‌کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد، نو باوه‌ی ابر ، از بر کوه
سوی من تاخته است

نیما

============================
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد

اردلان سرفراز


==================================
در حضورِ مردم می‌گویم که معشوقم نیستی
در اعماقِ جانم می‌دانم که چقدر دروغ می‌گویم
چنین می‌نمایم که چیزی میانِ ما نیست
تا از دردسر به‌دور باشیم
...
نزار قبانی




=====================================
انگشت اتهام مرد

مثل عقربه ي قطب نما

كه شمال را نشان مي دهد


هميشه زني را پيدا مي كند



خالد حسيني


================================
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست
" قیصر امین‌پور "



=====================================
هر چه کمتر گمان کنیم که هستیم
بیشتر تحمل می‌کنیم
و
اگر گمان کنیم که هیچ‌ نیستیم
همه چیز را تحمل می‌کنیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور
=================================
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی


مهدی فرجی

=================================
وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد
من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد

وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟
وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را
بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد
چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم
ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه
رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد

دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو
از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد


رویا باقری



==============================
می توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد مثل من
به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب هایم را
از روزهایی که بوسیده ای
از من کنار تر بکشی
خودت را
جمع کنی
پشت توری که عروس می شدم
پشت گوش بیاندازی حرف هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا
آب را
و دکمه های هماغوشی ام را
اصلا فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست
توی خانه ای که
هم خانه ام نیستی !


ناهید عرجونی


==============================
در امتدادِ این دیوارهای بلند
همیشه دریچه‌ای هست
که گاه از پُشتِ پلکِ بسته‌ آن
می‌توان گفت‌وگوی غمگینِ‌ رهگذرانِ باران را شنید
عطرِ عجیب سوسن و ستاره را بویید
و بعد با اندکی تحمل
باز به امیدِ روز بزرگِ ترانه و دریا نشست.
می‌گویند این راز را
تنها پرندگانِ قفس‌های کهنه می‌فهمند.
در امتدادِ این دریچه‌های بی‌ماه و بی‌امید
همیشه کسی هست
که از پشتِ مخفی‌ترین خاطراتِ مگو،
رخسارِ دورِ ستاره و سوسن را به یاد می‌آورد
چقدر تحملِ این شبِ پا به جا دشوار است
کاش چراغِ بالای سَردرِ خانه را درست می‌کردم...

"سید علی صالحی"



=================================
بوی ترانه های ازل می دهد لبت

خوش باش خوش که طعم عسل می دهد لبت



لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزوجل می دهد لبت



بگشای آن طراوت فرزانه را که باز

ماراشبانه ذوق غزل می دهد لبت



الله اکبراز تو که با خمر بوسه ای

معنای ناب خیر عمل می دهد لبت



گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است

بوی ترانه های ازل می دهد لبت


علی هوشمند



================================
شبی شناخت دلت را و نی‌لبک برداشت
برای از تو سرودن دلش ترک برداشت

چه آسمان سپیدی مقابلش رویید
دو بال سبز به ابعاد شاپرک برداشت

در آرزوی بهاری همیشه جاویدان
خیال سبز ترا مثل یک محک برداشت

شبیه آدم عاشق گناه را فهمید
وسیب چشم تو انگار بوی شک برداشت

درست لحظه‌ی چیدن...چه خواب شیرینی
میان هق‌هق باران دلش ترک برداشت



مریم اسکندری گندمانی





=====================================
با تو نگاه خسته ی من حرف می زند

آری لبان بسته ی من حرف می زند



قدری بمان، سکوت مرا گوش کن برو

دارد دل شکسته ی من حرف می زند



من عاشقم هنوز، نگاه معذبت

از عهد ناگسسته ی من حرف می زند



تو فال سرنوشت منی،فال من هنوز

از طالع خجسته ی من حرف می زند



هر شب کنار پنجره ای باز،آسمان

با بالهای بسته ی من حرف می زند



هر شب کنار پنجره ای رو به انتظار

با تو نگاه خسته ی من حرف می زند




؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=======================================
سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم

و اشک می ریزیم



سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم


واهه آرمن



==============================
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه
من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟

این غزل حامل پیغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم


بهروز یاسمی



====================================
مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی



خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را ...

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی ...



تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی



خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !



گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی



این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...



اِن یکادُ الذینَ ... چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!



من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!



دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟



فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی



رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
====================================
تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم

درست مثل همانی که فکر می کردم

شبیه . . . ساده بگویم کسی شبیهت نیست

هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم

تو جان شعر منی و جهان چشمانم

مباد بی تو جهانی که فکر می کردم


تمام دلخوشی لحظه های من از توست

تو آن آن زمانی که فکر می کردم

درست مثل همانی که در پی ات بودم

درست مثل همانی که فکر می کردم

مریم سقلاطونی




==================================
اشتباه از شما نبود!
تقصیر من هم نبود!
به جان مادرم
خودکشی هم نبود

زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد

گفتم از شیراز نامه دارید
به جای پله‌ها
باز اشتباهی
مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد.

سارا محمدی



=============================
نــازل مــي شــوم بــر تــو!

دســت بــر پــوستــت مــي ســايــم!

مــي پــردازم بــه مکــاشــفه ات!

تــا کــی،

انــجيــلي چنــد مــن،

در مــن خــاک بخــورد؟


 جلیل صفربیگی

==================================

تو

صبح باش !

من تمام شب های تاریخ را

تاب می آورم !

=====================================
باز از نهانه­ های طلب می­لرزم

یک بوسه از میان دهانت

میل مرا

به سوی تو

آواز کرده است

اما

وقتی

هر بوسه­ ی تو تشنه­ ترم می­کند

شاید علاج تشنگی من،

تنها

نوشیدن تمامی آن چشمه است

که از دهان کوچک تو

سر،

باز کرده است.




حسین منزوی
======================================
تو
انتخاب من نبودی
سرنوشتم بودی
تنها انگیزه ی ماندنم
در این زندگی بی اعتبار.

عباسی معروفی



================================
دور ایستاده ام

در مرز تیره روشن شرمی زنانه

تا باز نشناسی ام

هرچند

در من تمام توست

در تو

تمام

آنچه دوست می دارم.

 

                                رویا زرین


==================================
دوست که دشمن
وقتی‌ دستِ دوست شکل ماشه می‌‌شود
گلوله درست توی پهلویت جا می‌گیرد
زیر دنده ی چپ
شک نکن
اعتماد داشته باش
... رفیق ... اگر رفیق باشد
تیرش ... هرگز ... به خطا ... نمی‌رود

نیکی‌ فیروزکوهی

=============================
اگه می شد ته یه برکه زندگی کنم
البته تو قالب یه گربه ماهی و
تو یه چهارچوب از پوست و با سبیل،
و یه بعدازظهر
تو می اومدی و وقتی ماه روی خونه ی تاریک من
می درخشید،لبه ی عشق من می ایستادی و فکر می کردی:"چه قدر
این جا کنار این برکه زیباست،ای کاش یکی این جا بود که منو
دوس داشت."
که من بهت بگم:"من دوستت دارم و می خوام
دوست گربه ماهی تو باشم،می خوام اون فکرای کشنده ی تنهایی رو
از مغزت پاک کنم."
و بعد یه هو تو احساس آرامش کنی و
از خودت بپرسی :"نمی دونم تو این برکه
هیچ گربه ماهی هست؟به نظر جای خوبی برای زندگی اونا می آد."

دری لولا شده به فراموشی-ریچارد براتیگان


==================================
من

از میان واژه های زلال

دوستی را برگزیده ام

آنجا که

برف های تنهایی

آب می شوند

در صدای تابستانی یک دوست

 

                                    ناهید عباسی


--===============
ابرهای آسمان هر سرزمینی
شبیه مردمان همان سرزمین می بارند

 ما هرگز رودرروی دریا
 با دریا سخن نگفته ایم
ما باید برگردیم
 چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم
پل ها، منزل ها، واژه ها، ویرانه ها را مرور کنیم
ببینیم چند کلمه کم آورده ایم
چند چراغ شکسته
خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم
 هی روزگار غریب
اصلا این احتمال را هم نمی دهیم
 که گاه ممکن است یک اشتباه درست
تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد







































+ نوشته شده در 1:5 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰
رها شدن بر گُرده‌ی باد است و
با بی‌ثباتی سیماب‌وارِ هوا برآمدن
به اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛

وگرنه مسأله‌یی نیست:
پرنده‌ی نوپرواز
بر آسمانِ بلند
سرانجام
پَر باز می‌کند.

-شاملو

============================




 

تو
رنگ می دهی
به لباسی که می پوشی

بو می دهی
به عطری که می زنی

معنا می دهی
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند…

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

=============================





چهار گوشه عالم را
زنی مچاله کرد
پنجره را باز کرد
دور انداخت
...
براهنی

=============================





می‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا
وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت
مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس
می‌‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و
شهرهای کوچک را می‌بیند و
فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا
زندگی کند آن‌جا
بمیرد آن‌جا
تنهایم
تنها
مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا
و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد
مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و
می‌بیند خانه خالی‌ست
مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا
خبری از صاحبش نیست
مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و
آب شده است زیرِ آفتاب
مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است
می‌پرسی تنهایی؟
…..
ادرین ریچ / ترجمه محسن آزرم

=========================================




دیدم دریای تو بی‌موج است
درخت‌هایت در تاریکی خفته‌اند
و پرنده‌ات
بعد از آن که نوک در برکه‌ای تاریک فرو برد
خاموش ماند
دیدم بنفشه‌های کبود کنار پنجره‌ات پژمرده‌اند
دست‌های سرد تو را دیدم
چشمان خفته‌ات را

گل‌های سفید را برایت دسته کردم
و موج موج آوازهایم را
به اوج رساندم
و کوبیدم به شیشه‌های پنجره‌ات
پیاپی
چون سنگریزه‌ها
و گاه چون صخره‌ها
در دریای تو انداختم
و گاه چون خورشید
میان درختانت

رضا چایچی

===================================



در این قحط سال دمشقی
اگر حرمت عشق را پاس داری
تو را می توان خواند عاشق
وگرنه به هنگام عیش و فراخی
به آواز هر چنگ و رودی
توان از لب هر مخنث
ره عاشقی را شنیدن سرودی

« محمدرضا شفیعی کدکنی »

=====================================



"معجزه یعنی:

تو

وقتی به من فکر می کنی"

 

علی شیروی

====================================




روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری‌ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌یی‌ست
و قلب برای زندگی بس است.‏
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.‏
روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.‏
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد‏.‏
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.‏
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...‏
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم...!‏
احمد شاملو
================================
اکنون سه بار بگو غم
بگو که بازگردد
هربار بگو ابر ابر
بگو
که ببارد

احمدرضا احمدی
==============================
چقدر گفتم حال همه‌ی ما خوب است و باز
تو حتی باورت نشد!

خب راستش را بخواهی
آن روز باد می‌آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بودم خوبیم، حالمان خوب است،
اما تو عاقل‌تر از آنی که باورت شود!



سید علی صالحی




















+ نوشته شده در 1:58 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰
90-7-21
ای عروض معلق!ء
خورشید!ء
دریا را
بیت
بیت
از این وحدت ترسناک رهایی بخش


بیژن الهی

==================================





آن جا که تویی / پرویز اسلام پور


درد از جایی شروع می شود که برای کجای درد ردّ گرفته ای
عشق اگر این نبود که مرا بگیرد و به هوا پرتاب کند


تو کجایی که مرا نگرفته یی نه از ستاره یی نه از زمینی


بگذار برایت
این خاطره بماند
که هم مانده ام ، هم همه ی تو


تودر دردی که شروع می شود که به جایی بردم
من و ستاره یی که تو
به عشق


*
از من دو چیز مانده
یکیش را که می دهم به تو


از من یک چیز مانده


بیا که
بگیری ش




و جز دو رگ ِ غبار
چه می ماند بر خار

روشن / تا آبی شب
روشن ِ ناتمام

=======================================


بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلا برویه
========================================
آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم

مهدیه لطیفی




===================================
آنچه در بهار مست
روييد
در قمار
با پاييز
رفت.
چه خوب است
چيزي براي باختن
داشتن.

کولي پيراهن تنگِ يک خواب بلند

"کیکاووس یاکیده"




========================================

رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شبلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پی ِ میزان ِ آن بهاء
خود را به تبسم ِ یک فرشتـــه فروختم
تو که می‌فهمی ری را
ما عشق را در نمی‌یابیم
هم‌چون گُل .. که عطر ِ خویش را



سید علی صالحی


===========================================

گفتی می‌آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت باران‌های بی هنگام را می‌برد
گفتی می‌آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم

لیلا کرد بچه، صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر



=======================================

بوی شرجی آغوشت بلم سوار کند

                                     بر رویا

  دست پا رو بزنم تا

سوسوی

گاه به گاه

فانوس دریایی

و یادم نیاید از کجا غرق شده ام

میان دو فنجان چای سرد شده

مانده بر میز

میان بوی شط و برف...

لعنت به شیطان!




??????????????????????
============================================

هوای  پاییز
زوزه ی کلاغان وحشی
در مسیر باد
به گمانم
خبرهای خوشی در راه است !
هوا بوی سیب می دهد

مسیح اسماعیلی

==================================




نان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سرکشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند...

سیاوش کسرایی
===============================

آدم‌های تنها

آزروهای کوچکی دارند

شبیه این‌که کسی

در خانه را به رویشان باز کند .


طاهره قصدی

===================================





دل که می‌گیرد

تاوان دلی‌ست 

که تو می‌گیری 

باقی 

حاشیه‌ی رودی‌ست 

روان 

که تنها 

مرا در تو 

دور می‌کند . 

ایرج صف شکن

======================================





هرچه بیشتر می‌گریزم

به تو نزدیک‌تر می‌شوم

هرچه رو برمی‌گردانم

تو را بیشتر می‌بینم

جزیره‌ای هستم

در آب‌های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم .

هزار و یک آینه

تصویرت را می‌چرخانند

از تو آغاز می‌شوم

در تو پایان می‌گیرم

عمران صلاحی

===============================





اگر می‌خواهی ترکم کنی

لبخند را فراموش نکن

کلاه می‌تواند از یادت رود

دستکش، دفترچه‌ی تلفنت

هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی

و ناگهان در برگشت گریانم می‌بینی

و ترکم نمی‌کنی

اگر می‌خواهی بمانی

لبخندت را فراموش نکن

حق داری زادروزم را از یاد ببری

و مکان اولین بوسه‌مان

و دلیل اولین دعوایمان

اما اگر می‌خواهی بمانی

آه نکش

لبخند بزن

هالینا پوشویا توسکا
=========================================
گفتند
شعرهای من
جوشش دریاست
خروش رود

بی‌شک
کمی بالاتر
به چشمه‌ای می‌رسند
که تو هستی..

..گروس عبدالملکیان..



====================================
من بد بودم اما بدی نبودم
تو خوبی
و این همه‌ی اعتراف‌هاست

تو را شناختم.. تو را یافتم.. تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد.. سبک شد
عقده‌هایم شعر شد.. سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد.. سنگ شعر شد ..علف شعر شد.. دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست
دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

نگاه کن:
با من بمان!




شاملــــــو
=================================
زیبای من !
این داستان مال ما نیست
بیا از جدی بودن سطرهایمان
به پاورقی برویم
با یک ستاره
آنجا به من بگو
آغوشت چقدر جا دارد
چقدر...


- سید رضا سید حسینی




=======================================
در صدای این زن
شراب و نقره به هم می آمیزد
در باران
از آیینه ی زانوانش
روز سفر خود را آغاز می کند
زندگی راهی دریا می شود.



برگرفته از کتاب
در بندر آبی چشمانت
نزار قبانی

ترجمه احمد پوری


====================================
من از ميان همه ی شما
منتظر کسی بودم ... که نيامد!
به گمانم دريا
چشمی برای گريستن نداشت
ورنه آن پرنده ی بیجُفت
به جای نَم نَمِ يکی قطره ی باران
چشمْ به راهِ دو ديده ی من
از دريا نمیگريخت.


سید علی صالحی




==============================هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم
عمران صلاحی
======================================


میشود گاهی
به دلتنگیهایم سری بزنی
هوای گرفته ی دل را
وصله به  بهار بزنی
میشود گاهی
یادی از گذشته ها بکنی
چراغ خاموش خاطره را
دوباره روشن بکنی
میشود برگردیم
به همان روزهای کودکی
به خنده های از ته دل و تماشای کرمهای خاکی
میشود دوباره قهر و آشتی بکنیم
لااقل اینطور عشقمان را بیشتر بکنیم
میشود دوباره تو باشی و یک دل خوش
وقت گذر یک ستاره هم را آرزو بکنیم

 

شباهنگ (ن.ثانی)

======================================

به دخترم گفتم:

دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
.در انتظار مباش
دوباره دخترکم گفت:
کیست؟ کیست؟
گریست.

سکوت بود و سکون
که گفت دخترکم
ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ
چرا
به در نمی بندی،
که نعره ی هر یک،
بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟

صدای در برخاست
کسی به در می کوفت
نه با دو دست،
که با قلب،
با غمش،

با ...،
با...!


نصرت رحمانی

=====================================

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشانی تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

سهراب سپهری

======================================

ما گریه کردیم

و شاخه ی نزدیک دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم.

غلامرضا بروسان

======================================

سراسر سرما را

همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..


==============================....
تو صدای‌ام می‌زنی و
فصلی عوض می‌شود..

و در این چرخه‌ی ابدی
من هنوز
به دنبال سیاه‌چاله‌ای
برای پرت شدن
به جهان تو می‌گردم.

..مریم ملک‌دار..
=====================================
همه چیز در خانه هست:
نان
پنیر
سبزی‌خوردن
انگور،
اما
از زمان
از شوق
از گل‌های اطلسی
خبری نیست...


احمد‌رضا احمدی- دفترهای سال‌خوردگی


===================================
از هر طرف که سر بجنبانی
آوازهای نیمه تمام کسی است
که دنیا را
بیراهه آمده است
تنها
قرچ قروچ صدای درد می آید
از شکسته شکسته ی این دل
جهان
افتادن از خواب هایی هول آور است
و زندگی
زلزله ای که گاه گاهی می آید
>اما نمی رود

یاسین نمکچیان


================================
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
هم‌چنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم=


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
===================================
سراسر سرما را
همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..


================================
حالا مرا دوباره بخوابان
در زير آفتاب بخوابان
از ديگران جدا بخوابان تنها بخوابان
ودر کنار حفره گنجشکي بخوابان
و در بهار بخوابان
از پشت سر بيا و ، نگاهم کن وَ روز و شب نگرانم باش آن گاه
بي دغدغه مرا بميران اين جا همين جا



رضا براهنی



================================
پرندگان
به هم که می‌رسند
آشیانه می‌سازند؛
من و تو
خاطــره

..
مژگان عباسلو
=================================
چه فرق می کند با کدام لهجه درد می کشم
هربار دوست داشتن
مرا یاد شکم های برآمده می اندازد
و فکر می کنم باید به جای عشق
برای دکمه هایم دلیل محکم تری می آوردم


زن
زاییده نمی شود
ساخته می شود
و دختری که صدای گریه های عروسک تازه اش
از تمام شریان هایش عبور می کند
چه دیر می فهمد اگر گل های چادر مادرش را
محکم تر بو می کرد
هیچ وقت گم نمی شد
و چه زود یاد می گیرد لالایی های تازه اش را
باید خرج آجرهای خانه اش کند
تا مدادهای رنگی دخترش
سقف ها را با درد کمتری روی دیوارها بکشند


می دانم
قرار بود هیچ وقت برای تو لالایی نگویم
تا صبح ها به خاطر پرهای خیس بالش من
به رنگ آسمان شک نکنی
و به آوازهای غمگین پرنده هایی
که هرشب تخم های شکسته می گذارند


قرار بود هیچ وقت لالایی نگویم
چیزی نگویم
اما در گلویم آوازهای هزاران پرنده ی مرده گیر کرده است
و زندگی دست هایش را
هر شب دور گردنم قفل می کند و کلیدش را
خانه های کوچک نقاشی های تو قورت می دهند .


لیلا کردبچه













































=

























+ نوشته شده در 1:45 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰
90-7-20
زن و مرد

توماس ترنس‌ترومر

ترجمه: حسین عیدی‌زاده

 

چراغ را خاموش کردند، و گوی سفید آن درخشید

برای لحظه‌ای و محو شد، چون قرصی

در لیوان تاریکی. سپس تکانی.

دیوارهای اتاق هتل به درون بهشت تاریکی هجوم بردند.

 

حرکاتشان نرم‌تر شد و به خواب رفتند،

اما پنهان‌ترین افکارشان به دیدار هم آمدند

چون دو رنگ که ملاقات می‌کنند و راه می‌افتند با هم

روی ورق نم‌دار نقاشی پسربچه مدرسه‌ای.

 

تاریک است و خاموش. اما شهر نزدیک‌تر آمده است

امشب. با پنجره‌های بسته. خانه‌ها آمده‌اند.

چسبیده به هم ایستاده‌اند و در آن نزدیکی به انتظارند،

گروهی از مردمان بی‌رنگ چهره.

==============================



ما، نسل بوسه های ممنوع ایم
عشق را
میانِ لبهای هم، پنهان کرده ایم
تا نمیرد !
بعد از ما
شما ، نسل ِ آزادیِ بوسه
در خیابان خواهید بود
عشق را
با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند...

( دکتر افشین یدالهی)

=============================




هیچی هستیم سخنگو
هیچی هستیم بینا
هیچی هستیم شنوا
و هیچی هستیم دانا
بر نادانی خود

بیژن جلالی

=========================



انکارِ عشق را
چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.


احمد شاملو

==========================



امواجِ حسهایت
اختلال دارند

موجت را پیدا نمی کنم

یداله رویایی

=======================





دلتنگ که می شویم
باد ترانه سر می دهد
آسمانِ پر ستاره
رویاهایمان را نادیده می گیرد

بیا قراری بگذاریم
دلتنگ که شدیم
با باد و آسمان
مهربان باشیم
آن دو
از ما
دلتنگ ترند

_______________________________________
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمانِ پر ستاره نادیده می گیرد

مارگوت بیکل/ ترجمه ی احمد شاملو

===================================




زمان شده محکوم
در دادگاه دلم
به حبس، تا ابد
معتاد کرده مرا
به کشیدن آهـــــــ …

 

آرش منتظری

==============================




بیتوته ی كوتاهی است جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز ، شرم ساری
جبران ناپذیری است .
آه،
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی...

درختان ، جهل معصیت بار نیاكانند
و نسیم ، وسوسه ای است نابكار .
مهتاب پائیزی كفری است
كه جهان را می آلاید.
چیزی بگوی
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی...

هر دریچهِ نغز
بر چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید .
عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است
و آسمان سر پناهی ،
تا به خاك بنشینی و
بر سرنوشت خویش گریه ساز كنی !!!
آه ،
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی
هر چه باشد ...

چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آب روی ِ جهانند
عصمت به آینه مفروش
كه فاجران نیازمندترانند.
خامش منشین خدا را
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
از عشق چیزی بگوی


احمد شاملو

=============================



صلح یعنی عطر غذا در شامگاهان
صلح یعنی این که ماشینی دم در خانه‌ات توقف کند
و تو وحشت نکنی
صلح یعنی آن که در خانه‌ات را می‌کوبد
کسی نباشد جز یک دوست



یانیتس ریتسوس
ترجمه‌ی: احمد پوری
============================
می‌خواهم عکسی بگیرم
از شکلِ دستانت
از صدایِ دستانت
از سکوتِ دستانت
کمی پیشِ رویم می‌نشینی
تا عکسی محال بگیرم؟
....
نزار قبانی

==================================.
.
.
.
.

در چهره ات

دو چشمت،

دو گور است


گود...


گودی ها گودتر می شود

بی انتها




حالاست از داربست ایام فرو بیفتم


جانم

بر بلندای مغاک

ریسمانی کشیده است



بر جانم

بند می بازم...

.
.
.
.
.







مایاکفسکی

بخشی از شعری بلند از کتاب «ابر شلوار پوش»


=============================
عاقبت

همه‌ی ما

زیر ِ این خاک
...
آرام خواهیم گرفت
ما
که روی ِ آن
دمی به همدیگر
مجال آرامش ندادیم

آنا آخماتووا




========================
از روزهای رفته نگو
روزهای مانده را تعریف کن
با چند ماه خداحافظی کنم
به چند خورشید سلام
تا بیایی .... ؟!


فریبا عرب نیا


=============================
این میوه‌های مرده
حیران این روزهایی است
که از پایان آغاز می‌شود

احمدرضا احمدی


======================
لکنت گل قرمز

از تپش قلب آسمان‌خراشي‌ست

که ديروز

در کنار گلدانش روييده است.


نادر پناه‌زاده



===========================
حوصله ات که سر میرود،با دلم بازی نکن!
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام
دل که میگیرد
تنهایی بدجوری بغض می شود
انگشتانت را به من قرض بده
برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام!



?????????????????????????????
=================================
کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
من و تو
دو جنگلی هستیم آتش افروخته
و همه‌ی دوربین‌های تلویزیونی بر ما زوم شده‌اند

کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
که همه‌ی روزنامه نگاران
می‌خواهند از تو ستاره‌ای بسازند
برای جلد ِ مجله‌هاشان
و از من اسطوره‎ای یونانی
و یک رسوایی ِ نوشتاری

نزار قبانی





================================

میان ِ من و تو

سرزمینی ست از تشنگی
و منحرفانی شعری .. و جنسی
که زنانگی ت را انکار می‌کنند
همچنان که شعرهای مرا

میان ِ من و تو
ستمگرانی هستند .. و خبرچین‌هایی .. و مراکزی از قدرت
و شرکت‎هایی سهام گذار
در کنترل ِ عشق .. و انقلاب .. و نوشتن

میان ِ من و تو
مردان ی قرار گرفته‌اند
که همانند چوب پنبه‎هایی شناورند
در سطح ِ شعر
و زنان ی که دستبندهای خویش را می‌فروشند
و دستان‎شان را قطع می‌کنند .. برای شعر

نزار قبانی

====================================

سهم من٬ پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی

در پوسیدگی و غربت

واصل گشتن!

«فروغ»

==============================

تو بودی و قناری هایی
که به جای خواندن
تمام وقت
چشم غره می رفتند
به من
... نمی دانم
تمام این سال ها
از من چه به آن ها گفتی

مجتبی درویشی کهن
==============================
دیر است گالیا
دیگر زمن ترانهء
دلدادگی مخواه

"هوشنگ ابتهاج

================================



برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از يادم نمی‌روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمی‌روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار، تو از يادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی، تو از يادم نمی‌روی
سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان، تو از يادم نمی‌روی
..تو
تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟



..

سید علی صالحی

==================================




چه دعاها کردم تو را در حلب
در آن کاروانسرا که آسوده بودم
رویم به خلق نبایست نمود
اگر نبودی
یه به کار مشغول بایستی شدن
یا روی به خانقاهی
آخر آنچه من می کنم و می سازم در بیست روز
تو
در یک لحظه
لگد می زنی و ویران می کنی
آن روز اول دیدی که چه روشنایی یافتی؟؟؟؟؟
اگر بر ان مستمر می بود تا اکنون قیاس کن چه می بود

مقالات شمس

====================================





سهم "من و تو"
گمشده از دستان "ما"
در پی فرداهامان
نگران امروزیم
می گریزیم
فردا هم
از پی ما
گریزانتر ...

الف-حشمتی

=================================




قرار بود
تنهایت نگذارم...
ولی چه می‌شود کرد؟
با این قلب دقیق
که ثانیه‌ای فالش نمی‌زند
و نفسی
که هرچه می‌کشم
از سماجت اوست!

علی اسداللهی

====================================



حالا که روز و شبم در چراغ سرخِ جهان مي‌دواني‌ام ديوانه‌وار
مي‌آوراني‌ام در پيشِ خويش و بعد از خويش مي‌رواني‌ام
ديگر چه چيز برايم مانده به جز اين که مي‌دواني‌ام، مي‌آوراني‌ام و مي‌رواني‌ام‌؟
جز طبل سينه که چيزي برايم نمانده
حالا که حالا حالا حالا که ...



رضا براهنی

=====================================




رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شبلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پی ِ میزان ِ آن بهاء
خود را به تبسم ِ یک فرشتـــه فروختم
تو که می‌فهمی ری را
ما عشق را در نمی‌یابیم
هم‌چون گُل .. که عطر ِ خویش را



سید علی صالحی

=============================




دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!

راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.

سید علی صالحی

==================================




خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز با آن ندارم ، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه



در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.



می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند ، بی آنکه روح را از آن برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

انا آخماتوا

===================================



یک لحظه خواستم
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،
خواستم تو را
...


× گروس عبدالملکیان ×‏

=======================================





  چه کارِ بیهوده‌ای‌ست فکرکردن به این‌که خوابیم یا بیدار. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. خواب نمی‌بینم که خواب‌ام. خواب می‌بینم که بیدارم و زندگی می‌کنم. صبح به صبح از خانه بیرون می‌زنم در خواب. می‌رسم به ایستگاهی که اتوبوس‌هاش همیشه آماده‌ی رفتن‌اند. صبر نمی‌کنند. می‌روند و می‌رسند به ایستگاهِ آخر. همیشه می‌نشینم روی دوّمین صندلی کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برمی‌دارم. روزنامه را ورق نمی‌زنم برای این‌که خبر بخوانم. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. چه کارِ بیهوده‌ای‌ست صبرکردن. اتوبوس پُر نمی‌شود هیچ‌وقت. مسافرِ اتوبوس همیشه یک‌نفر است. مسافری که بیدار نیست. خواب است همیشه. روزنامه را کنار می‌گذارم و زل می‌زنم به خیابانی که صبح‌ها شلوغ نیست. هیچ‌وقت شلوغ نیست. سرم را که برمی‌گردانم راننده‌ای هم نیست. اتوبوس خالی‌ست. مثلِ خیابان که خالیِ خالی‌ست. بلند می‌شوم از روی صندلی و می‌روم سراغِ صندلیِ راننده‌ای که نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. می‌نشینم روی صندلیِ راننده. ولی انگار اتوبوس خالی نیست. انگار مسافری هست که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برداشته. روزنامه را ورق نمی‌زند برای این‌که خبر بخواند. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. مسافری که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه من‌ام که بیدار نیستم. من‌ام که خواب‌ام همیشه.

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  

























































+ نوشته شده در 1:13 توسط ....................................
چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰
این تو بمیری
از آن تو بمیری ها نیست
این کلاغ ها هم بی جهت
روی سیم های آن سوی خیابان
ننشسته اند

از کتابِ "خنده در برف"

عباس صفاری

==============================



دهانم را باز نکرده/ دنباله ی حرفم را / پرندگان می گیرند/ و صدا در صدا/ گوش فلک را هم کر می کنند( ص ۱۶ – خنده در برف)
جمعه هایی که در بستر/ خدا خدا می کند/ در سیاره ای دیگر/ از خواب بیدار شود( ص۸۸)
این تو بمیری / از آن تو بیمری ها نیست/ این کلاغ ها هم بی جهت /روی سیم های آن سوی خیابان/ ننشسته اند( ۱۲۰)
رفتار ابلهانه ی درختان/ هیچ ربطی به آسمان نداشت…/سایه های بی خاصیت شان را برداشتند /و سر به بیابان گذاشتند (۱۲۸)

غروب بدون عوارض جانبی

اولین بار نیست
که این غروب لعنتی       غمگینت کرده است
آخرین بار نیز               نخواهد بود
به کوری چشمش اما
خون هم اگر    از دیده ببارد
بیش از این         خانه نشینمان
نخواهد کرد
کفش و کلاه کردن از تو
خنده به لب آوردنت از من

برای کِنِف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
در نور نئون های یک سینما
مثل چارلی چاپلین راه بروم
و به پاس لبخندت
هر بار کلاه از سربرمی دارم
یک جفت کبوتر از تهِ آن
به سمت دست های تو پرواز کنند
جوک های دست اولم را نیز
می گذارم برای آخرشب
که به غیر از خنده های قشنگت
پاداش دیگری هم داشته باشد
اگر شعبده باز تردستی بودم
با یک جفت کفش کتانی
ویک کلاه حصیری
می توانستم برایت سراپاپ
تابستان شوم سرِ هر چهارراه
و کاری کنم که بر میز خال بازها
هر ورقی را که برگردانی
آس دل باشد
و هرتاسی که بریزی
جفت ۵

حیف که زمین خوردنِ آدمی
حتا از نوع نظامی اش
خنده دار نیست
با پوست موز رسیده ای
اگر خنده دار بود
زیر چکمه های یک ژنرال چهار ستاره را
برایت هدف می گرفتم
و با طنین خنده ات پاره می کردم
چُرت سربازان ایستگاه اتوبوس را

با این غروب بی سروپا
چه کارها که نمی توان کرد
سرش را گوش تا گوش
و شیک و قشنگ
هم با پنبه می توان برید
هم با خنده
انتخابش با توست
که حیّ و حاضر
ایستاده ای دم در.

————————————————–

پشت سر مرده

تا همین دیروز
مهوش فقط یک نام بود
با چند تصنیف بازاری
که سال به سال        آب می رفتند
و کافه ای که می گفتند به یک کرشمه ی او
منفجر می شده هر شب،
و دست آخر
یک تشییع جنازه ی تاریخی
که خواربار فروش محله ی ما نیز
کِرکِره را پایین کشید وُ رفت
تا دستی را که به دامان او نرسیده بود
به تابوتش برساند
دیروز اما        برای اولین بار
در یک سایت وطنی
عکس تمام قدش را دیدم.
به مرد میانقدی می مانست
در کفش پاشنه بلند
که چند نوبت هورمون زده باشد
و کلاه گیسی بر سر
با شباهت دوری
به مرد خواربار فروش.

صدایش را اما
هنوز نشنیده ام
شاید غمگین می خوانده است
آن ترانه های شاد را.

————————————————————————

 

بوی پرتقال

همه از دَم
بی بو و خاصیت اند
پرتقال هایی که من پوست می کَنم

اما
بر میز صبحانه
یا محو تماشای سریالی قدیمی
هر بار که انگشت های خوش تراش تو
پوست می کند از پرتقال
خانه سراسر
بوی پرتقال می گیرد
و پرتقالی می شود
ترانه ای که من
زیر دوش می خوانم.

 



عباس صفاری

==============================



لازم نیست دنیادیده باشد

همین که تو را خوب ببیند

دنیایی را دیده است.  

از میلیون‌ها سنگ همرنگ

که در بستر رودخانه بر هم می‌غلتند

فقط سنگی که نگاه ما بر آن می‌افتد زیبا می‌شود. 

تلفن را بردار

شماره‌اش را بگیر

و ماموریت کشف خود را

در شلوغ‌ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن. 

از هزاران زنی که فردا

پیاده می‌شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی‌ مسافرند!!!
 

 

عباس صفاری 

از مجموعه کبریت خیس

================================





دیوانگی که گریه ندارد
مزّه‌ی غصه که زیرِ دندانت رفت... دیگر رفت
مثل این که آدمِ آدم بروی روی مین و ترقوّه برگردی
 
و این که گفتی: برایت و ان یکاد بخوانم و فوتت کنم
نقلِ جنینِ سیاه‌مستِ توی الکل بود... 
 
 
علی مسعودی‌نیا

=======================================

نشانی ات را گم کردم

از مادرت پرسیدم

گفت قطعه ۶۲-ردیف اول

آمدم

و یادم آمد می گفتی:

قطعه همان غزل است

اگر سر نداشته باشد

تو هم غزل بودی

قطعه قطعه...

 

علی زارعان

========================================




خوشا به حال گیاهان
که عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانه آن‌هاست


..
سهراب
==================================
سنجاقکی که از صدای تو شکل می گیرد
بر خاک تری می نشیند
که شعرم از آن می روید
.
.
... .
.
.
صدایم کن.

شمس لنگرودی


================================

اما تو باید مواظب موهایت هم باشی
شاخه های این درختان کنار خیابان
گیره از موی دختران می رباید
باد هم که نباشد
برای پریشانی این شهر
هزار بهانه پیدا میشود...

"حافظ موسوی"


============================

کاش میتوانستم


صدای تو را بنویسم...

عباس معروفی

====================================



ناگهان صبح شد
و من
برهنه
ميان بازوان مردي
چشم گشودم
كه نامش را نمي‌دانستم
.
.
.
ناگهان صبح شد
و من
دوباره زن شدم
============================
این روزها /
 این گونه ام ، ببین /
دستم چه کند پیش می رود ، انگار /
هر شعر باکره ای را سروده ام /
پایم چه خسته می کشدم ، گویی /
کت بسته از خم هر راه رفته ام /
تا زیر هر کجا / حتی شنوده ام /
 هر بار شیون تیر خلاص را ...

نصرت رحمانی

==================================
نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است /
زنجيره ی اشاره همچنان از هم پاشيده است /
که حلقه های نگاه ، در هم قرار نمی گيرد. /
 دنيا نشانه های ما را ، در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است. /
نزديک شو اگر چه حضورت ممنوع است

محمد مختاری




===============================
در اوج خود کبوتر
ترتیب پله ها را باور نمی کند .

و دختران آبی ،
وقتی که آسمان را می بافند
او در میان بال و هوا خود را
ول می کند میان هوا و بال .

رویایی

==========================
اگر که زرد نمی شود آبی /
 و عشوه ای در تن باران نیست /
 اگر که سرد می گذرد سایه /
 با رفتن فانوس
/ اگر که مهتابی ، سرخ نمی شود امروز /
و ماه ، نه خورشید است /
نه خورشید ، حتی ماه /
 و شنبه ها ، جمعه /
 یکشنبه ها ، جمعه /
دوشنبه ها ، جمعه /
و جمعه ها ، جمعه /
 در انتهای تقویم دیوار است /
 اگر که اینچنینم من ... /
 اگر که آن چنانی تو ...

بیژن نجدی

=============================
به ناگهان ديدمش .
خاموش و نرم از دم پيشاني ام گذشت
و عينكم بخار شد .
تغيير كرد شكل تاريكي .
بي اختيار بازگشتم تا بگريزم
ديدم از ابتداي خيابان دوباره مي آيد .


محمد مختاری


=====================================

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


مارگوت بیکل/ ترجمه احمد شاملو


====================================


درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زنده گان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زنده گان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست


احمد شاملو


=======================================




سرفه ميكنم...
همه دوستت دارم هايم ميپاشد روي دستمال احساس

اين لخته لخته ها كه ميبيني
خون نيست...
تكه تكه از وجود زنيست..
كه عاشقانه ها را گره ميزند به دار زندگي...
.
شبنم بهار..
====================================
تف به ذهنی که رو به پایین است

به فشاری کـــه علتش این است

تف به این گوشـی پر از عکس ِ ...!

تف به این ظاهری که برعکس ِ ...!

تف به تکرار سفت و شل شدنم

بین دو کـــــوه درد پل شدنــــــم


علیرضا الیاسی



==============================
از شنبه‌بازاری که غیر از شیر مرغ
و جان آدمیزاد
همه چیز می‌فروشد
برایت کتابی خریده‌ام
اولین و آخرین مجموعه شعر شاعری گمنام
آراسته به زیور طبع
صد سال پیش از تنهایی ما.

شاعران یک‌کتابی
خوشبخت‌ترین شاعران جهان‌اند
و لاکتاب‌ها
شاعرترین‌شان

حالا مثل دو گل سربه زیر
بیا در نور کهربایی چند شمع کافوری بنشینیم
و فالی از این دفتر را
با صدای بلند بخوانیم
تا استخوان‌های شاعرش در گور
پرشکوفه و عطرآگین شود.
باور کن من هم می‌خواهم
به‌جای این تکیلای بی‌ستاره و لیمو
شراب کهنه بنوشم
و تو را که جرعه جرعه زیباتر می‌شوی
به الماس‌های آسمان و
خرامیدن کبک و آهو ربط بدهم.
می‌خواهم تو نیز کلاه حصیری بر سر
مانند همسر آن شاعر خوشبخت
قیچی به‌دست میان گل‌های حیاط بخرامی
و گوش بسپاری
به عاشقانه‌ای
که از لبخند تو در خواب
الهام گرفته‌ام
...

اما تو در خواب نمی‌خندی
فقط خواب‌های خنده‌دار می‌بینی
مثل خواب دیشبت
که تمام گروه‌بان‌های دنیا در آن
ژنرال شده بودند
و آسمان پر از مدال و ستاره‌های طلایی بود.

یک بار هم که شده
شعرم را سراسر
چکیده از خنده‌های تو می‌خواهم
اما باز
تا قلم بر کاغذ می‌گذارم
سایه‌های چسبیده به دیوار
زبان باز می‌کنند
آمبولانسی آژیرکشان
از لابه‌لای کلماتم می‌گذرد
ماه
بطری نامه‌بری می‌شود
سرگردان بر آب‌های تاریک
و کلاغی که جفتش را
اتوبوس مدرسه‌ زیر گرفته است
می‌پرد وسط حرفم......

«عباس صفاری- کبریت خیس- انتشارات مروارید»


===================================
در همه ی راهم
گفتگويي داشتم
نه بیشتر

تا می سوخت سگی
در چشم هاش در
غروب

در همه ی راهم
می سوخت سگی
تنها

فيروز ناجي‎

===============================
  • در چشم اندازت پرنده‌ای ست
  • در گلویش آوازی
  • ودر آوازش آرزوهایی ست
  • برای تو ...
  • در دستت سنگی‌ست
  • در سنگ، دشنامی
  • و در دشنام دشنه‌ای ...
  • و در من
  • پرنده ای که جان می‌کند ...
  • «رویا زرین»
  • ===========================



خفته با آغوش باز
دستی در کابوس زخم می خورد
دستی در رویا فرو می رود
به زانوانم پناه نبرده ام
چون نور با غبار
دو پاره ام

مارهایت بر ساق های برهنه نیش میزنند
تمنایم در رگ
ببین چگونه خون مسموم میشود!

امشب
بمیرانم و بر خاک بگذار
از خاکم برگیر
و بر انگشت بنشان
گلی سرخ بر پهلوهایم بدران
و تیزی خارهایش را
مرزهای سرزمینت قرار ده!

من با تو سفر کرده ام
پیراهنم در باد
این جام که تهی ست
پس من چگونه مست می رقصم ؟

نگاهت بر بلندای من درخشید
دهان گشودم
و نور مرا نوشید
دهانت گرم است
و شیرینی میوه ای نوبرانه
به دندان هایت هدیه میشود!

من آذرخشم
حریقی در دشت سینه ات
تو ابر باش و ببار
بارانی که خیال بازآمدن ندارد!


نگین آذر
=================================
برای اینکه صبحمان را
به شب برسانیم
باید انچه را که نه سر دارد
و نه ته توجیه کنیم
و به خود بگوییم که چیستیم
و چرا هستیم
و چرا همه چیز هست


بیژن جلالی
=================================
آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

حسین پناهی
===============================

برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت، نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت


دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...


*کامران فریدی




=================================
من آن پرنده را که می خواند در سر من
/ و مدام می گوید که دوست ام داری /
و مدام می گوید که دوست ات دارم
/ من آن پرنده ی پُرگویِ پُرملال را
/ صبح فردا خواهم کشت ...

ژاک پره ور
============================



















































+ نوشته شده در 1:12 توسط ....................................
دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰

این چار برگ خشک شده مال دفتر است
نه! آخرين قمار من و دست آخر است

 

 من را به چاه درد خود انداخت و گذشت
هر کس که گفت با من خسته برادر است...

 

 گفتيد:"بی کسی به خدا سرنوشت توست
تنهاترين پرنده عالم کبوتر است"

 

گفتيد:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن"
اين حرفها برای من از مرگ بدتر است

سرباز برگهای مرا جمع می‌کند

ما باختیم...نوبت یک مرد دیگر است

 

سید مهدی موسوی

================================



می خواهم خدا
بین مرگ من و
بوسه های تو گیج شود...

عباس معروفی

================================




این غصه‌ی بی‌انتها، گفتن ندارد که!
این گریه‌‌های بی‌صدا، گفتن ندارد که!

این شعرهای خسته‌ و مغشوش و تکراری
این دردهای بی‌دوا، گفتن ندارد که!

این که دلم تنگ کسی بود و... هنوزم هست
یک حس بی‌آب و هوا، گفتن ندارد که!

شب، تیک-تاک استخوان‌های نفس‌گیرت
شرح فضایی مرگ‌زا، گفتن ندارد که!

***
وقتی که راهی جز گذشتن نیست، باور کن!
یک مشت حرفِ‌ بی‌هجا، گفتن ندارد که!
***
نگذاشت این پاییز را هم عاشقش باشم
این تا ابد اسفندها، گفتن ندارد که!

سرد است، تخت و میز و بشقاب و...
زمین سرد است

تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!!
آقا! شما را دوست...
نه!
دیگر ندارم من
من، تو... شکس‌-تن‌های ما گفتن ندارد که!

سال هزار و سیصد و هشتاد و... هر چه بود
تقویم‌های پر عزا، گفتن ندارد که!

سخت است رفتن، کندن از "جان" و "دل"ت سخت است
آن گریه‌ها و شانه‌ها...
گفتن ندارد که!

دیگر نپرس از من کجا، کِی زنده‌گی گم شد
یک مرگِ بی‌چون و چرا گفتن ندارد که!

فاطمه شمس

=====================================



با من حرف بزن
تا باورم شود
هنوز صدايي هست
-وسكوتي كه هر ربع به دلتنگي ام ،
انتظار اضافه مي كند
حرفي براي گفتن ندارد –

به من حق بده
نگران تنهايي ام باشم
و سرگرداني خواب هايم را
از چشم زناني ببينم
كه در تمام تنت پخش شده اند

به من حق بده
نگران عشقي شوم
كه با هر كيف هرزه اي به خانه مي رود

گريه مي كنم
و دورتادورم را
ديواري كوتاه تر از بهانه نمي گيرد
بهانه ات را مي تراشم
و سدهاي جهان ترك مي خورند
رودهاي كبود چشم هايم سرازير مي شوند
و من
چقدر از خودم ترسيده باشم خوب است؟


مي ترسم
مي ترسم
و همين روزهاست
كه چشم هايم
سياه بخت ترين درياي جهان شناخته شود .
منیره حسینی
=======================================
می گویند
بس که دستی گرم
کسی به سرت نکشیده
موهایت سفید شده اند
ریش هایت بلند

می گویند
مجنون جدیدي شده ای
که یادت نمی آید
مدرن ترین عاشقانه هايت را
پای کدام لیلی می نوشتی

می گویند و پشت سرت می خندند
می خندند و شانه به شانه می لرزم

دوستانمان باور نمی کنند
از پشت همین گوشی
چه قول های بزرگی
که میان دو شهر رد و بدل نمی شدند
و نمی دانند
قرار فقط کنار خیابان نیست
گاهی در حاشیه ی درد ،
قرار می گیرم
تا با كناري ات كنار بيايم
گاهی قرار این است
که تا پنجره را با چشم هایم باز می کنم
اشک هایم میان زمین و آسمان تقسيم شوند
و اوضاع روحی این شهر لعنتی
با حال خراب من به هم بریزد

این روزها من از کجا بدانم
چگونه از چشم هایم پلک خوانی ات کرده اند؟!
به ریش بلند تومی خندند
و بغض من
بغ ض
ب غ
ض
گره ای ست که فقط به دست لب هايشان باز مي شود.



منیره حسینی
==================================
دست‌ هایت مال من؟
با دست‌ های من بنويس
با دست ‌های من غذا بخور
با دست های من موهایت را مرتب کن
فقط دست‌ هایت را
از تنم بر ندار...

عباس معروفی




================================
برمی‌گردی
مثل باران
مثل برف
مثل تمام پاییزهایی که برگشته‌اند

و همه‌چیز با تو برمی‌گردد
حتا آن قطاری
که 26 سال است
فقط می‌رود...

..مریم ملک‌دار..
=============================
شعر را به تو می‌سپارم
کلید خانه،
و چراغ را

خودم را به تو می‌سپارم..
سفارش نمی‌کنم،
خیال‌ام راحت است.

..مریم ملک‌دار..




====================================
آخرين حيرت زماني‌ست
كه ديگر پي مي‌بري
چيزي تو را به حيرت وانمي‌دارد

ریچارد براتیگان-احمد پوری


==============================
خــامـــشی جُـــستم که حـــاسد مُـــرده پنـــدارد

وز سر رشــــک و حســ-ـد کمتر بیازارد مـــــــــــرا

زنــده در گــور سکـــوت ام من مگر زین بیـــــشتر

روزگار مُـــرده پــــرور خـــوار نشــــمارد مـــــــــــرا

مردمان از چشم بدترسند و من از چشـم خـــوب

حــق ز چشــم خـــوب مه رویان نگــــه دارد مـــرا

مرگ شــاعر زندگی بخش خیال اوست٬ کـــــاش

این خمـــوشـــی در شـــمار مـــردگان آرد مـــــرا

سینه ام زآه ِ پیاپی چــاک شد کو آن طبـــــــیب؟

کز تَشَــفی مرهـــمــــی بر سیـــنه بــگــذارد مرا

تا مـــــگر تاثــــیر بخــــشـــد نالــه های زار مـــن

آرزوی مـــــرگ حالـــی بســـته لـــــب دارد مـــرا

شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید

بــــو که نومــــیدی به دســـت مـرگ بسپارد مرا



؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
=================================
بیشتر از ماه
دوست دارمش چراغم را
که به روشن و شیشه و خاموش تنش
می توانم دست بزنم
بیشتر از چراغ اتاق
شیفته ی کبریت خودم هستم
با همین اندکش گرما
و شعله اش پر از بوی سوختن چوب
و چقدر بسیارتر از کبریت
عاشق روشنایی خاکستر سیگار تو هستم من
که پشت دود
چشم لخت تو را دارد در نگاه برهنه ی من .



بیژن نجدی


==============================

پیراهنت در باد تکان می‌خورَد

این
تنها پرچمی‌ست که دوستش دارم!



گروس عبدالملکیان


===============================





تو کجایی؟
در گستره ی بی مرز این جهان
تو کجایی؟
من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام:
کنار تو

تو کجایی؟
در گستره ی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟
من در پاک ترین مقامِ جهان ایستاده ام:
بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید

برای تو

احمد شاملو

=================================





اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی ست
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی ست
سینماهای شیراز پر از تماشاچی ست
که حتما ردیفی از آن خالی ست
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید کسی در چشم من است،
که رفته از چشمم
نمی دانم ...
.

بیژن نجدی

==================================






نمی‌دانی جفا را دوست دارم؟
خیانت در خفا را دوست دارم؟
وفـا کن تا رهـا گردی ز دستـم
زنـانِ بـی‌وفــا را دوسـت دارم!

-- نصـرت رحمـانـی

=================================






دلم سنگینی یک برگ را

می شناسد

و تمام

حضور غربت را

تا صبوری زخم خورده آن سوار افتاده

که در بامدادی

بی بنفشه و بی کاکل

بر طناب مرگ

می‌خرامد

لوند و بی‌اعتنا

لابلای شاخ ‌و برگ بید

با گلوبندی از ترانه های بوسعید

و ایمان نداشته ِ عین‌القضات همدانی

=======================================




شعرهای از طاهره قصدی

 

آدم های تنها

آرزوهای کوچکی دارند,

شبیه اینکه کسی

در خانه را به رویشان باز کند,

*

آدم های تنها

واهمه های کوچکی دارند,

شبیه گم کردن کلید خانه شان؛

*

آدم های تنها

آدم های کوچکی هستند,

در شهر,

در خانه,

در رختخواب,

و حتا

در تفاله های استکان چای شان

زود گم می شوند...

===================================





خیلی‌ها رفتند
خیلی‌ها برنگشتند
و خیلی‌ها هنوز دلتنگ خیلی‌های دیگرند

من اما ربطی به هیچ کدام‌شان ندارم
چمدان کوچکی دارم که خیلی بزرگ است
وقتی آدم عکس دونقره‌ای ندارد


«رویا زرین»

=================================



















+ نوشته شده در 0:30 توسط ....................................
شنبه نهم مهر ۱۳۹۰
و راه‌رفتن تو طوری بود
که باغ‌ها با نخ پیراهن‌شان مشغول می‌شدند
تا چشم‌شان به شما نیفتد
و شرمنده‌ی خود نباشند...



شمس لنگرودی 
============================
می توانم مجسمت کنم
آنجا ایستاده ای
تنم را برف برف
بر درختان سوخته می جویی
دستت از دو سوی جاده به سمتم کشیده می شود

برف از شاخه فرو می ریزد
من در آغوشت
گنجشک سرمازده ام
از میان لبانت دانه می چینم

می توانم مجسمت کنم
خیره به سپید ِ تخت
زمستانت را برایم پست می کنی

نگین آذر


==========================

دیگران می‌پرسند
چرا با دیوار حرف می‌زنی

تو می‌گویی
همه چیز را نباید گفت

.
.
.

۲۹ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی


===============================
در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب كرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.


احمد شاملو
==========================

چرا هیچ‌كس به ما نگفته است كه زمین
مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد
و ما فكر می‌كنیم كه زمان می‌گذرد

شاید زمین، آن سیاره‌ای نیست كه ما در آن باید می‌زیستیم
و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد
و به این زندگی برنمی‌گردد.

از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه‌چیزِ این خاك را كاویده‌ایم:
ــ ما به‌همراهِ آب و باد و خاك و آتش
تبعیدِ‌ این سیاره شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایي‌ست.

كسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند
شهرام شیدایی
==============================

مـــــــــــــــــــردی که او را شمس الدين خطاب می کردند، بال نداشت و تا آن لحظه خاموش مانده بود سرانجام به سخن درآمد و گفت: «آخرش نگفتی چرا ابليس آدم را سجده نکرد؟»
« نمی دانم. حتماً از سر حسادت، يا شايد از بدجنسی.»
شمس الدين به چشم های فرشته خيره شد.
فرشته ادامه داد: یک دلیل دیگر هم ممکن است وجود داشته باشد. من یک گفتگویی را به خاطر دارم که ممکن است به ماجرا مربوط باشد. شب قبل از آن رسوایی بود. فرشته ها داشتند همه جا را آب و جارو می کردند برای مراسم افتتاح آفرینش آدم. من و ابلیس توی آزمایشگاه خلقت بودیم و داشتیم شاگردی خدا را می کردیم. خدا گل آدم را زد، کلی درد بهش اضافه کرد و آخرش با یک قطره چکان یک قطره از مایع لزج سرخ رنگی به این مخلوط اضافه کرد. در یک چشم به هم زدن آدم آفریده شد، آماده برای بیدار شدن در مراسم بزرگداشت خلقت اشرف که قرار بود فرداش برگزار شود.
پرسیدم: خداجان، این مایع لزج که به سرشت آدم زدی چی بود؟
خدا گفت: این امانتی است که من به آدم می سپرم.
پرسیدم: این امانت چی هست؟
گفت: این زجـــــــــــــــــــر است.
پرسیدم: زجر چی هست؟
و ابلیس فوری اضافه کرد: فرقش با درد چیست؟
خدا گفت: برای درد کشیدن باید جسم صدمه بخورد. برای زجر لازم نیست. آدم می تواند زجر بکشد بدون این که کسی به بدنش دست بزند، چون همه چیز توی سرش می گذرد.
پرسیدم: خداجان، آدم زجر کشیده چه کار می کند؟
گفت: مثلا گریه می کند.
پرسیدم: گریه کردن چی هست؟
گفت: وقتی آدم گریه می کند چشمهایش خیس می شود.
من گفتم: این که چیزی نیست. این همه جانور خلق کرده ای که کارهای جالبتر می کنند. مثلا پرنده ها آواز می خوانند.
خدا با بی حوصله گی گفت: آواز هم می خواند، شعر هم می گوید، چهچهه هم می زند، نمایشنامه هم می نویسد، سمفونی هم درست می
کند.خواهید دید.
جرئت نکردم بپرسم که سمفونی چی هست.
خدا دیگر داشت با خودش حرف می زد: همه ی اینها به خاطر این است که زجر می کشد. آن هم بدون این که یک سوزن به تنش خورده باشد. سوزن ها توی کله اش آماده اند. وقتی به کار می افتند یک دردی می کشد که هیچ جانوری تا حالا نکشیده.
همين چند وقت پيش دوباره ياد اين حر ف خدا افتادم وقتی که يک مادری را ديدم که براش خبر مرگ پسرش ر ا آوردند .جوری ضجه می زد، انگار که پاش را با اره ببرند.
ابلیس که تمام مدت خیلی کم حرف زده بود یک دفعه در آمد و پرسید: آخر چرا توی کله اش سوزن گذاشتی؟
خدا گفت: برای عشق! آخر این مخلوق من قرار است دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشیدن ممکن نیست. باید بتواند زجر بکشد. باید بتواند حس کند که کله اش پر از سوزن است.
نتوانستم جلو خودم را بگیرم، پرسیدم: خداجان، عشق چی هست؟
یک دفعه داد زد: ابله چطور تا حالا نفهمیدی؟ عشق منم! و با عصبانیت ما را تنها گذاشت.
مدتی ساکت بودیم. من خجالت می کشیدم از این که خدا را عصبانی کرده بودم. اما یکدفعه شنیدم ابلیس زیر لب می گوید: مریض شده!
دیگر با هم حرف نزدیم تا فرداش که آن ملعون در لحظه ی آخر آن الم شنگه را به پا کرد و مراسم بزرگداشت را به هم ريخت.
فرشته دوم ساکت شد. برای چند لحظه کسی حرفی نزد وسه نفری به باده گساری ادامه دادند. اين من بودم که بی اختيار ياد بيتی افتادم و سکوت را شکستم:
جلوه ای کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد...!

عارفی در پاريس / کامران بهنيا‬




==============================

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم...
چرا صدایم کردی
چرا؟

"حسین پناهی"


================================

باشه بانو
برو
می‌دانم
این انتخاب تو نیست
باشه
اما
اما…….
رفتنت
آن‌قدرها که فکر میکنی
فاجعه نیست
من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم


(نزارقبانی)





================================

شنبه
عادتِ آغاز است
نه شروعي مُدّلل.
عادت
اراده را نابود مي‌كند



يك عاشقانه‌ي آرام/ نادر ابراهيمي
======================================
«... در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می‌کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی‌یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند
و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می‌گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است!
جرم این است!»

احمد شاملو


=================================

ساعت ها را عقب بردند
ما را جلو.

‏نیمه های امشب،
دو بار دوست ات خواهم داشت



عطیه سادات فتحی
=========================================
مبارزه بی فایده است
تو را به دست بیاورم، بازنده ام
تو را از دست بدهم
بازنده ترم
شکست نام کوچک من است

کیوان مهرگان


==================================
تو نیستی و پاییز
از چشم‌های مرد عاشقی
شروع شده است که
تمام درختان را گریسته است
در سوگ رفتنت...


- کامران فریدی




===============================کاش هوای یادهای آمدن‌ات
خالی از پیش‌بینی دیروقت رفتن بود
تا تمام تابستان را منتظر پاییز نمی‌ماندیم

حالا نمی‌دانم دزدانه به کدام ستاره‌ی دنباله دار وعده داده‌ای
اما از قرار من اگر می‌پرسی
با تمام احتمالات سرزده‌ی این روزها
آمدن‌ات هم شعر است
نیامدن‌ات هم!

دعایت می‌کنم علاقه‌ی معصوم

..

سیروس جمالی
==================================
گاهی بگذار
هیچ نگویم
بگذار فقط بنشینم روبرویت
حتی دستهایت را هم نمیخواهم
بگذارشان توی جیبت که
چشمم بهشان نیفتد
لبهایت را هم جمع و جور کن که
هوایشان به سرم نزند
اما کاری به چشمهایت نداشته باش
آنها سهم من اند
تو هم هیچ نگو
بگذار بنشینم و 
از سکوتت
تا لبخندت
از نگاهت
تا اخمت
طرحی بزنم
نه با رنگ
با کلام
کلامی که با "ع" شروع میشود
"ع" عین ِ عشق
"ع" عین ِ تو....


مینا تیموری



====================================
ببخش
با یک حرفم دلت را آزردم
به خاطر حرف های ملتمسانه ام ببخش
اگر می خواهی از زبان دارم بزن، امابه خاطر چشمانم که دوست دارند ببخش
هر جا که برود، آن که رو سوی شما دارد
تنها به آتش تو سوخته دور منزلت پروانه وار می گرد
به خاطر نقش نقش رد پایم ببخش
تو خودت نامت را بر دلم نوشتی
تو طعم محبت را به من چشاندی
هیمه آتش آزرده خاطری را نشانم دادی
به خاطر چشمان خاکستر شده ام ببخش.

نصرت یوسف اوغلو کسمنلی در (1946 - 2003)



==================================
تنها بهانه ام
برای روز های زرد و خیس
نگاه خدا و
دست های تو بود!

جا مانده ام :
میان دست های خدا و
نگاهت

که دیگر نیست
محسن شرو
========================================
این جا باد و باران
با دریا سخن می گویند
گوش فرا می دهم بی آن که
چیزی از نجوای شان بفهمم
اما در دور دست ها
جایی که آذرخش چنان درخششی ندارد
تا افق ها را روشن کند
صدای تو با سایه ها سخن می گوید
درست مانند روزی که از راه رسیدی
...

نونو ژودیس
======================================
ما، نسل ِ بوسه های ممنوع بودیم
عشق را میانِ لبهای هم، پنهان کردیم
تا نمیرد
بعد از ما،
شما، نسل ِ آزادیِ بوسه در خیابان خواهید بود
عشق را با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند


افشین یدالهی
====================================
نگاه كن..

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگانِ تب شدم

چو ماهيان ِ سرخ‌رنگ ِساده دل

ستاره چين ِ بركه هاي شب شدم...

نگاه كن....

فروغ فرخزاد


=================================
بستری‌ات شده‌ام،
دکترِ دل، جهت ترخیص
روزی سه وعده، تو را تجویز کرده:

صبح‌ها؛ شرابِ لبت
عصرها؛ پرسه دور و برت
شب‌ها؛ سمفونی با تخت و تنت !


- فرهاد کامران‌نژاد
===================================
این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو
من به دست تو ...آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم



قیصر امین پور
=====================================
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است
از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار



نیما یوشیج


===================================
نکند آینه
قدر ثانیه هایی را که
بی دغدغه
به تماشای چشم هایش می نشیند
نداند؟!

حسین کاظمیان


=====================================
مرا پناه دهيد اي زنان ساده‌ي كامل
كه از وراي پوست، سر انگشت‌هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را
دنبال مي‌كند
و در شكاف گريبانتان هوا
به بوي شير تازه مي‌آميزد

(فروغ فرخزاد)

=====================================منتظرت هستم،
در چنان هوايی بيا
كه دست برداشتن از تو
غير ممكن باشد...


- فاطمه عباسی
=====================================
تماشا

صبح است
آفتاب لب پنجره ایستاده است
به تماشای مهتاب
که در پیراهن توست!

غبطه
قصیده‌ای
پر موج و خوش آهنگ
با ردیف پریشان.
فبطه می‌خورم به باد
پیچیده در موهایت

خانهٔ رو به رو
خاموش کن
چراغ خانه‌ات را
بگذار بدانند
زنی که در خانهٔ رو به رو زندگی می‌کند
خورشید است!


انسیه موسویان



=====================================
پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان ....!!

"حسین پناهی"


===================================

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد
لبخند زد و قند بدل اختراع شد

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛
رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
این گونه بود ها! ، که بغل اختراع شد
حامد عسگری
=================================
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم،
شکسته است...

قيصر امين پور


==============================
انگار تمام آسمان به پنجره آمده
كه سقف كوچكمان چنين پرستاره است
فرداي سبز
آرزويي محال نيست
وقتي شانه‌هاي اعتماد
پناه مرغان مهاجر است
كه از غروب‌هاي دور و دراز
اينك به جستجوي آشياني روشن آمده‌اند
از امشب تا خورشيد راهي نيست
نگاهمان كنيد

(گراناز موسوي)


=============================

آدم‌ها تمام نمی‌شوند
آدم‌ها نیمه‌شب
با همه‌ی آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشته‌اند
به تو هجوم می‌آورند

هرتا مولر
==============================هیچ کس نخواهد دانست

که روی سخن من

با که بوده است

با خداوندگار خویش

که چون زنی زیباست

یا با زنی زیبا...

که خداوندگار

زندگی من بوده است.



بیژن جلالی






==================================

نیاز به یک کلمه دارم

کلمه‌اى که مرا از روى زمین بردارد

من مثل ساعتی مریضم

و به دقت درد می کشم

سکوت، تانکی ست

که برزمین فکرهایم می چرخد و

علامت می گذارد

از روی همین علامت‌ها دکتر

نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

و با تاثر دست بر علامت‌ها می گذارد :

" چه چاله‌های عمیقی "

شهرام شیدایی
=====================================آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند...!

در بندر آبی چشمانت / نزار قبانی


==================================

خانه‌ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پست می‌کنم
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم ...

منوچهر آتشی
=-=============================چه دير آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من اين نيستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زير سايه‌ی آن بيدِ بی‌نشان مُرده است


" سيد علي صالحي "

===========================






+ نوشته شده در 1:10 توسط ....................................
شنبه نهم مهر ۱۳۹۰
در شهر دیگر گشته ایم رسوای هر کوی و گذر
تا پر نگشت از ما جهان آ خویش را رسوا کنيم

کو شاهد و کو سر نخی تا جرم ما ظاهر شود
برخيز و بوی عشق را شوی از دهان تا ها کنيم

این مردمان نیش گوی بر ما اشارت می کنند
بر خیز تا این شهر را با مردمش تنها کنيم

در این سرای دیو خیز انسان کجا داری سراغ

فانوس اندر روز دار تا مردمی پیدا کنيم

==================================


مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
چنان پرم از تو
چنان پر
که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم. . . .

رضا براهنی

==================================



حرف كه می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه می‌زنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در كلمه‌ای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطه‌ها
.
.
.

مصطفی مستور

================================



  تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

  صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

  یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

  حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

 

  تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

  فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

  آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

  آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

 

  تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

  کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

  کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

  تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

  خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

  خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

 

  تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

  خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

  تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

  تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

  وقتی تو رفته‌ای از این خانه

  وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

  وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

  

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  دریتا کُمو

==========================================



در آغوش هم
در این دایره‌ی بی پایان
من امتداد توام
یا تو امتداد منی
..

?????????

=====================================





گرچه جدا از تو، ولی / همیشه با تو زیستم

«من و تویی» نکن که من / کسی به جز تو نیستم...

????????????????????

=================================




آسمانم را گرفتی سایبانم را مگیر
بالهایم را گرفتی آشیانم را مگیر

نامی از من بر زبان جاری مکن
بگذار تا
مدتی هم در خودم باشم
نشانم را مگیر

روزگار
ای بی مروت فتنه ایمان ستان
هر چه می خواهی بگیر اما
امانم را مگیر






-
سهیل محمودی
=============================
کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟

گفت: در رفتن من
کوه پرسید: ومن؟
گفت: در ماندن تو
بلبلی گفت: و من؟
خنده ای کرد و گفت: در غزل خوانی تو

آه از آن آبادی
که درآن کوه رَوَد،
رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
و نخواند دیگر،

من و تو، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز،
در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست، بدان !

ابولفضل سپهر



==================================

به شانه هاي تو اعتباري نيست

كه اين تكيه گاه ناامن

هميشه جايي كه نبايد

مي لغزد

* هنگامه گلگوني

=======================

خشم، بی صبری، ناله و شکات و تنفر، هیچ اثری بر اشیاء نمی گذارند
و از هر چیز دوباره به سوی خودم باز می گردند.
این منم که مستحقِ تنفرم.
این منم که ناسازگاری و نفرت به وجود می آورم.


هرمان هسه
===================================

 

که یخی که عاشق ابر ِعذاب می‌شود

سر قرار عاشقی، همیشه آب می‌شود

 

به چشم فرش زیر پا، سقف که مبتلا شود

روز وصال‌شان کسی، خانه‌خراب می‌شود

 

کنار قلّه‌های غم، نخوان برای سنگ‌ها

کوه که بغض می‌کند، سنگ مذاب می‌شود

 

باغ پر از گُلی که شب نظر به آسمان کند

صبح به دیگ می‌رود؛ غنچه گلاب می‌شود

 

مریض چشم‌های تو به علت نفوذ آب

به هر مطب که می‌رود زود جواب می‌شود

 

چه کرده‌ای تو با دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می‌کنم شعر حساب می‌شود

*کاظم بهمنی

=============================

وقتی که خانه نیستم

کلید را دم پله اول

زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد

پشت در نمی ماند*سيروس جمالي



===========================

در شمارش بیهوده ی گوسفندان
در قُرق شبانه ی تن و بستر
چاره تنها تویی
برگرد گرگ عزیز !
کمی بخوابانم
اگرچه در میان دندان هایت !


نگین آذر
=======================
نه، ما نمی دهیم به دشمن
محصول این مبارزه را
نه نمی دهیم،
هرگز نمی دهیم به مهر تو پشت پا، نه نمی زنیم.
ای ملت غیور که در تنگه ی سحر
دزدان به کاروان تو بستند راه را.
و تو هنوز
پایان نبرده ای شب شوم و سیاه را
درگیرودار حادثه هائی که دشمنان
با حیله ساختند
بسیار خوابها که ز چشمان تو پرید.
اینک شناختی
رزم آوران سنگر خونین توده را
پس آرزو به سینه ی خود خاک می کنند
آنانکه در تلاش مداوم
با دست بسته راه ترا پاک می کنند
در عهد ما انوشه سرباز
هنگام مرگ خویش
لبخند می زند
و ساحل امید وطن را هنوز هم
با چشم های باز
بیند آشکار
ما نیز آشکار طریق گذشته را
همراه کاروان وطن می زنیم نیم گام دنبال می کنیم
تا آخرین نفس،
تا فتح، انتقام!


اسماعیل شاهرودی
=====================

پیشانیم سرخ شده

از بس، دست شرم محکم کوبیده ام.

جای پیشانی من

جای نانِ گرسنه ایست

که در سفره ی ما بیات می شود

جای واکسِ پسر بچه ایست

که خاک کفشهایم

خانواده اش را از خجالت در می آورد.

جای یک دختر گل فروش است

که گلهایش را معشوقه ام هرگز نخواهد فهمید

جای آه های مادرییست

که در ، میدانِ آغوشِ قصاب محل

نقشه ی شام بچه هایش را میکشد

جای دستیست که کاری از دستش نمی آید

جای پیشانی من

سرخ است!

سرخی که آبروی برنیامدنش را هم نمیتواند حفظ کند




*حمید طاهری




































+ نوشته شده در 0:52 توسط ....................................
دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰
سونات مهتاب برای دریاچه نمک

وای بر ما
اگر خواهر خزر بمیرد
خلیج فارس آنقدر خواهد گریست
... که همه دریاهای دنیا بالا بیایند
و بالا می‌آیند
تا همراه رودها، چشمه‌ها و
دو دیده‌ي من
از میان ِ مکافاتِ زخم و نمک بگذرند
و می‌گذرند
تا آسمانِ سراسرِ این سرزمین
-با هزاران امیدِ بارآور از باران
به جانب ارومیه راه بیفتد
و راه می‌افتد
تا دیگر
نه هیچ تَنِ تشنه‌ای از تاریکی بترسد و
نه زخم‌های بیشمار ما از نمک

سيد علي صالحي

===============================





حالا که آمده ای
چرا این قطار ایستاده است؟
چرا این قطار بر نمی گردد؟


محمد رضا عبدالملکیان

===============================






زنی برهنه تر از شیشه، روبروی چراغ، نشسته بود در اینجای شعر کارم داشت

تنش، لبش، لبه های شکسته ی تیزی، که من ته ِ کلمات شکسته دارم داشت

شبیه یک چمدان ِ مچاله در زندان، شبیه لرزیدن در میان تابستان

بدون ِ حرف، بدون ِ شروع یا پایان، نشسته بود پر از مُردگی کنارم داشت ↓

گذشته های خودم را مرور می کرد و، نگاهش از ته ِ مغزم عبور می کرد و

گرفته بود مرا از تو دووور می کرد و... دو جای پای گِلی توی روزگارم داشت

مسیر رو به عقب بود، رو به عصر حجر،

عقب عقب بالا رفت پلّه هایی را

که می رسید به سقفی بدون ِ در در خود،

که چند آجر ِ لق، کج، در انتظارم داشت

خرابه های تنی تکّه تکّه تویم بود، و بغض سنگی یک عمر در گلویم بود

دو چشم شیشه ای خیس روبرویم بود، که نقش پنجره ای باز در فرارم داشت

فرار کرد زنی از ردیف ِ داشته ام، از آن دری که به پایان خود گذاشته ام

ردیف مین ها را در اتاق کاشته ام... که انفجار، گـُلی بود که بهارم داشت...

---
فاطمه اختصاری

===============================




ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت، اما... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد


مهدی اخوان ثالث

==============================






و این خورشید نیمه کاره ی پشت کوه،
جان من است که بالا می آید...

علی مسعودی نیا

============================





اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.

رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!

سید علی صالحی

==================================




عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم


قیصر امین پور

==================================



سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد!
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ میکند

حسین پناهی

================================


- «در این شبگیر،
کدامین جام و پیغام صبوحی مست‌تان کرده‌ست، ای مرغان
که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور
غریب افتاده از اقران بستانش، در این بیغوله‌ی مهجور،
‏قرار از دست داده، شاد می‌شنگید و می‌خوانید؟
‏خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما
‏سپهر پیر بد عهد است و بی‌مهر است، می‌دانید؟»

‏- «کدامین جام و پیغام؟ اوه
‏بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانه‌ی تو باز هم آن
‏[ کوه‌ها پیداست.

‏شنل برفینه‌شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود.
زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره ‏و سردش،
بهار آنجاست، ها، آنک طلایه‌یْ روشنش، چون شعله‌ای
[ در دور.
بهار این‌جاست، در دل‌های ما، آوازهای ما
‏و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود.
‏هزاران کاروان از خوب‌تر پیغام و شیرین‌تر خبر پویان و
[ گوش آشناجویان.
‏تو چشنفتی بجز بانگ خروس و خر
‏در این ده‌کور دورافتاده از معبر؟»


‏- «چنین غمگین و هایاهای
‏کدامین سوگ می‌گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟
‏اگر دوریم اگر نزدیک

‏بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک».‏

مهدی اخوان ثالث

=====================================




و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست



شاملو

=============================





دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به رشتۀ سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

*****

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستین‌شان
مردمی که رنگ روی آستین‌شان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنۀ شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان ِ بودنم
لحظه‌های سادۀ سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خستۀ غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی ِ دلم
شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

*****

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

*****

این سماجت عجیب
پا فشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنۀ لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ وبوی غنچۀ دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن
جدا کنم

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازۀ مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
ازچه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور
===============================
در سرزمینِ حسرت
معجزه ای فرود آمد
و این خود
معجزه ای دیگر گونه بود

احمد شاملو





=============================
«بال‌هایم التیام یافته بود، دکتر گفت: شما می توانید دوباره پرواز کنید. اما من پرواز اولم را به یاد نداشتم. در امتداد خیابان تنها با بال‌هایی که به تازگی التیام یافته بودند، راه می‌رفتم. مرا کسانی که بال نداشتند، طرد کرده بودند. به هر کس گفتم با من پرواز کنید، سکوت کردند. دچار غم و حرمان که می‌شدم از بال‌هایم پرهای آبی‌رنگ به خیابان می‌ریخت. روزی خواستم بر فراز دریا پرواز کنم. توفان بود. روزی خواستم بر فراز گندم‌زار پرواز کنم، کلاغ‌ها از صبح گندم‌زار را فتح کرده بودند. روزی خواستم بر فراز دختری تازه‌بالغ پرواز کنم، کبوترها دختر تازه‌بالغ را محاصره کرده بودند. بر فراز آتش هم پرواز کردم، با احتیاط بر فراز آتش می‌رفتم که شعله‌ی آتش به بال‌های من اصابت نکند.

چه تنها بودم، کسی مرا با بال‌هایم نمی‌شناخت. بال‌هایم از تنهایی من کم‌کم کوچک و کوچک شدند و در یک صبح جمعه‌ی بارانی، محو شدند.»

 

احمدرضااحمدی

دفترهای سالخوردگی، دفتر یکم




=======================================
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است

مهدی اخوان ثالث

==============================

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم

فاضل نظری

==================================

نیامدن هزار بهانه می خواست

و آمدن یکی
دلتنگت بودم

سید علی صالحی

===================================

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی

تکلیفِ رنگ موهایت
در چشم‌هایم روشن نبود
تکلیفِ مهربانی، اندوه، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع‌های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه‌ها و خیابان‌ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می‌گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه‌ات را دیدم
که دست‌هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع‌ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه‌ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است

گروس عبدالملکیان

=================================

که آفتاب در کیفم بود

و جهان بر دست‌های کوفته ام
سنگینی می‌کرد
به هم رسیده بودیم
و من شاخه‌های کور را بلعیده بودم
و من حیات وحش بودم
و صدای تیر ساکت تو
در انعکاس صدای من بود....
منم که در شاخه‌ها دویده ام
شبیه موریانه‌ای در تو زیسته ام
و به حیات وحش پیوسته ام

دکمه

چشم هام به نور ِ کم عادت کرده اند
به آن‌ها دکمه دوختم
در تاریکی لمسم کن


مجموعه شعر «این ساعتِ شنی که به خواب رفته است....»
سروده رزا جمالی

===================================

خودکشی راه حل ترسوهاست

می روم درد تا ابد بکشم

می روم رنج زنده بودن را
مثل یک مرد تا ابد بکشم

رویا ابراهیمی

------------------------------

خودکشی را حل پُر دردی ست
میروم تا تو حل شوی در درد!‏

تا ببینی که باد با خود برد
آنچه هرگز نمیشود آورد!‏

مه یار ارجمند


=================================

بايد "من"ي باشد

كه تا ابد با "تو" بماند
و تو نمي‌داني نفس من
به واژه‌هاي تو بند است

دفترت را مي‌بندي



آيدين پورضيايي


========================================

صدای تو را دوست دارم

صدای تو، از آن و از جاودان می‌سراید
صدای تو از لاله‌زاران که در یاد
می‌آید
صدای تو را،
رنگ و بوی صدای تو را، دوست دارم.
جهان در صدای تو آبی ‌ست
و زیر و بم هر چه از اصفهان
در صدای تو آبی ست.
و هر سنت از دیرگاهان و هر بدعت از ناگهان در صدای تو آبی ست.

اسماعیل خویی

===================================

هیچ‌کس به خانه‌اش نرسید امروز.

کودکی بازیگوش
تمامِ کوچه‌های شهر را دیشب
به نامِ تو کرده بود!

( رضا کاظمی )


================================

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

«دوست‌ات دارم» را می‌خواسته‌ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...

«حافظ موسوی»


==================================

با خود برد

تمام قرارهایمان را،
بادپاییزی.
حالا
من مانده ام و
بی قراری هایم.


مهدی پویا


=============================

آان روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگ شمعدانی رنگ می زد، آه
اکنون زنی تنهاست …
اکنون زنی تنهاست…


(فروغ فرخزاد)


===============================

بندم خود اگرچه بر پای نیست

سوز سرود اسیران با من است،
و امیدی خود به رهائیم ار نیست
دستی هست که اشک از چشمانم می سترد،
و نویدی خود اگر نیست
تسلائی هست،
چرا که مرا
میراث محنت روزگاران
تنها
تسلای عشقی ست
که شاهین ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم می کند


احمد شاملو



=====================================

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي

خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.


احمد رضا احمدی


=====================================

درد را
در کمد لباس
می آویزم
زمان به عقب می‌رود
اواخر تابستان است
آب هنوز جان دارد

شهریور ۱۳۹۰
مریم مومنی

====================================

نمی‌توانم سانسور کنم

پروانه‌ای را که در خون ام شنا می‌کند
نمی‌توانم ممنوع کنم
سایبانِ یاسمنی را که از شانه‌هام می‌رود بالا
نمی‌توانم پنهان کنم
عاشقانه‌ای را زیرِ پیراهن‌ام
که نهفتن اش
یعنی انفجارِ من
پس چگونه در میدان‌های شهر
فریاد بر نیاورم:
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
پس چگونه می‌توانم خورشید را
در گنجه‌ها نگه دارم
پس چگونه با تو در پارک قدم بزنم
و ماهواره‌ها
عشقمان را مخابره نکنند


نزار قبانی

=================================

یک لحظه خواستم

چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،
خواستم تو را
...


× گروس عبدالملکیان ×‏


===================================

آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟

زندگی بی عشق٬
اگر باشد!
همان جان كندن است...
دم به دم جان كندن ای دل٬
كار دشواریست، نیست؟


قیصر امین پور

===================================



























+ نوشته شده در 1:4 توسط ....................................
شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰
دلتنگی‌ام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
...
نيستی که!
من هم عادت نمی‌کنم
آقای من!

همين

عباس معروفی

==============================



دوشینه کجا رفتی و مهمان که بودی ؟
دل بي تو به جان بود تو جانان كه بودي؟
اين كه غصه مرا كشت كه غمخوار كه گشتي؟
وين درد مرا سوخت كه درمان كه بودي؟
با خال سیه مردم ،چشم که شدی باز؟
با روي چو مه ، شمع شبستان كه بودي؟
اي دولت بيدار ، به پهلوي كه خفتي؟
وي بخت گريزنده ، به فرمان كه بودي؟
شوری به دل سوخته افتاد ، بفرما؟
امشب نمك سينه بريان كه بودي؟
من با دل آشفته چه دانم که تو امشب
جمعيت احوال پريشان كه بودي؟
دور از تو سیه بود شب تار" هلالی"
اي ماه ، تو خورشيد درخشان كه بودي؟




بدر الدین هلالی جغتایی

==============================


زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن
که سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است





مارگوت بیکل/ شاملو/ دخل و تصرفِ من

===============================




رنگ سال گذشته را دارد
همه لحظه‌های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را
همچنان می‌کشم به دنبالم
محمد علی بهمنی
=============================
به چرک می نشیند
خنده
به نوارِ زخمبندیش ار
ببندی.
رهایش کن
رهایش کن
اگر چند
قیلوله ی دیو
آشفته می شود.

چمن است این
چمن است
با لکه های آتشخونِ گل

بگو چمن است این، تیماجِ سبزِ میر غضب نیست
حتی اگر
دیری است
تا بهار
بر این مسلخ
بر نگذشته باشد.

تا خنده ی مجروحت به چرک اندر نَنشیند
رهایش کن
چون ما
رهایش کن!

شاملو


==============================
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازکِ دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یک "آری" می میرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش درنمی رسد
مگر آن که از تب وهن
دق کند.
قلعه ای عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچکِ دوستی است.

(احمد شاملو)



=============================
وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد،‏
مثل کم داشتن ِ یک وزیدن، یک واژه ، یک ماه.‏

من فکر می‌کنم در غیاب ِ تو...‏
همۀ خانه‌ های جهان خالی ست،‏
همۀ پنجره‌ ها بسته است،‏
اصلاً کسی حوصلۀ آمدن به ایوانِ عصر ِ جمعه را ندارد.
پرده‌هایی که پیدایند
یک جوری شبیه دیوار دیده می‌شوند.‏
سید علی صالحی
==================================
این روزهای من
بیشتر در رویای تو سپری می شود...

تویی که نمی شناسمت،
تویی که نمی شناسی ام.

بی اجازه وارد رویایم می شوی
دستت را در موهایم می بری
خیره در چشمانم می مانی...

اسمم را  نمی پرسی
فقط  گرمای لبت را به لبانم می سپاری.
در آغوشت بی دفاع می شوم
مست می شوم
از خود بیخود می شوم

خود را به آغوشت می سپارم
گردنت را تنفس می کنم
دیوانه ات می کنم
دیوانه ام می کنی

نفسهایمان  با هم در می آمیزد
تند تر ... و .... تند تر

دوستت دارم را در گوشم نجوا می کنی 
تمام بدنت را لمس می کنم
صورتم را در سینه مردانه ات فرو می کنم

حس خوبی است حس بودن تو
حس با تو بودن...

باز هم بی اجازه بیا
بیا به خلوت  رویای من سری  بزن...



؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
====================================
دوستان‌ام می‌خواهند مرا بر سر عقل بياورند
که از عشق فرياد نزنم
که نام تو را آهسته هجا کنم
دوستان من!
گوش کنيد!
حريق سر تا پای مرا گرفته است،
شما حرف از تسلی می‌زنيد
من اين حريق را بايد تا قبرستان ببرم
دوستان من!
دعا کنيد دوباره متولد شوم...


«احمدرضا احمدی»



====================================

پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار
پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است

.
.
.

۲۵ فرودرین ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

============================














































+ نوشته شده در 13:53 توسط ....................................
جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰
6/24
برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافیست
همین که کجا می روی . دلتنگم
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم

شمس لنگرودی

======================================



من برای تو و ماه آواز خواندم
اما تنها ماه
آواز مرا به خاطر سپرد !
من آواز خواندم
و این نغمه های بی پروا
رها از قلب و حنجره
اگر تنها در یاد ماه مانده باشند ،
باز هم لطف بزرگی است!


کارل سند برگ

==================================



من در تب سنگین خویش فریاد می کشیدم و
خلق را
گوش و دل اما به من نبود

شاملو

====================================





گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند
ندیده‌ای تو
هرگز هم نخواهی دید
اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

نمی‌دانی چرا
هرگز هم به تو نخواهم گفت
اما گریه می‌کنند صخره‌ها

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند
اما صخره‌ها نمی‌دانی
وقتی که گریه می‌کنند ...
وقتی که گریه می‌کنند ...‏

شهاب مقربین

==================================



رکابی
بلند
لباس خواب می‌خرم
با قلب‌ها و روبان‌های یاسی

چه اهمیت دارد
شب
زودتر از من می‌خوابد

.
.
.

۱۹ شهریور ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

==================================





به خواب گردان ها به حاشیه نشینان خیابان ها

که سیگارهای نیمه ی دیگران را دود میکنند

به پرتقال فروش هایی که رنگ پرتقال را فراموش کرده اند

و میخواهند پرتقال ها را از شدت سرما

ارزان بفروشند

حسد دارم
احمد رضا احمدی
==============================

چه چیز میان آدم‌ها عوض شده؟
نمره‌کفش‌ها، نمره عینک‌ها، رنگ لباس‌ها
یا رنج که هیچ تغییری نمی‌کند؟
خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت:
- زبانی که با آن فکر می‌کردم
آتش گرفته بود.

دیگر هیچ فکری در من خانه نمی‌کند
شاید خطر از همین جا پا به وجودم می‌گذارد.

سکوت کلمه‌ای است که برای ناشنواییمان ساخته‌ایم
وگرنه در هیچ چیزی رازی پنهان نیست.

کسی عریان سخن نمی‌گوید
شاعران باستان‌شناس
شاعران بیکار، با کلماتی که زیاد کار کرده‌اند.

چه چیز ما را به چنگ زدن اشیا
به نوشتن وادار می‌کند؟
ما برای پس گرفتن کدام زمان به دنیا می‌آییم؟

آیا مردن آدم‌ها
اخطار نیست؟
چرا آدم‌ها خود را به گاوآهن فلسفه می‌بندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود،
چه چیز؟

من از پیچیده شدن در میان کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهم- زنده بودن-
از این توهم- مردن نجات خواهد داد؟

پرنده یعنی چه؟
از چه چیز درخت باید سخن بگویم
که زمان در من نگذرد؟


تکه‌ای از شعر شهرام شیدایی- از کتاب خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت

===================================

کیلومتر ها دورتر
 
می خواهمت و نیستی
پرسه زنان در این باغ
هوا را تازه می کنم با دم زدن در رنگ های یادت
رها از خاطره ی واژگانت.
 
حتی نامت ، شبحی ست پریده رنگ
که نفسی با من نمی پاید
اگر چه با هر نفس آن را تازه می کنم.
 
امشب تو را در رؤیاهایم باز می آفرینم
زنده تر از کلماتی که در دهانت می کارم
و پیش تر از تو شنیده بودم.
 
هر کجا باشی اکنون
تو را درون ِ خود احساس می کنم.
 
نگاهت خیره به من ،
سدی می کشد در برابر ِ نور ِ سرد ِ شامگاه
در لحظه ی نقوذ به ژرفای خاک.
 
تو را فرسنگ ها دورتر ، تنگ تر در آغوش می فشارم ،
جان می بخشم به عشق،
تا چیره شدن شدن ِ آواز ِ بوف ها
و بدل کردن ِ همه ی آرزوها و یقین ِ سرشارم به خاطرات.
 
ستارگان ِ آسمان از من و تو فیلم می گیرند
اما نه برای نشان دادن به کسی


کارول آن دافی
============================
زن و مرد ناشناسی بودیم
در دو پلان متفاوت فیلمی از کیشلوفسکی
ساعت ها
درباره ی بالا رفتن من از پله های تاریک
پائین آمدن تو از پله های مترو
می توان حرف زد
نوشت
بی آن که چیزی
در داستان فیلم روشن شود.

 -- سارا محمدی اردهالی-- مجموعه شعر برای سنگ ها



===========================


و گونه‌های‌ات
با دو شیار مورب،
که غرور تو را هدایت می‌کنند
و سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آن‌که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم...

«احمد شاملو- آیدا در آینه»

==========================

عقربه‌ها می‌گذرند و می‌روند

به کجا؟
نمی‌دانم
تو نيستی تا علتی در آنها بيابم
همه را خاموش می‌خواهم حتا نفس‌هام را
تا انتظارت دوچندان نگذرد و مرا در خود غرق نکند
چه هميشه تصوير انتظاری به چشمانم کوبيده شده
از آن رو که آمدنت را هيچ‌گاه نديده‌ام
بودنت همه تصاوير نقاشی شده‌ای است که از ترس باران
به زير تخت کشانده‌ام.
من کجا اين همه ميله به چشم‌هام کشيده‌ام
که نه تو فهميدی نه آسمان،
کجا کور شدم که از نقاشی‌هام هم فريادی بر نيامد؟
که همه چيز
که همه آسمان
نه همين دست‌هاست که به سيبی بخشيدی
که همه آسمان
مرا با همين دست‌ها خريدی،
                                  اسير کردی.
تا نه سيبی از زمين برويد نه از بهشت
که همه آسمان را با همين دست‌هات به اسارت بردی
تا نه از زمين رويشی باشد نه از بهشت سقوطی؟!
فکر کن همه سيب‌های زمين و آسمان را هم بخشيدم به تو
تا بهار بيايد
نمی‌شود؟

عباس معروفی

===================================

حالا سالهاست که می‌گویند
ماه زیرِ ابرِ عزادارِ بی‌گریه نمی‌ماند،
می‌گویند سرانجام باد می‌آید و منهای ماه،
تاریکی … حواسش را جمع خواهد کرد.
تاریکی می‌رود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ همیشه می‌آید،
می‌آید که ما بفهمیم
چند چراغ به یک ستاره
چند ستاره به یک ماه
چند ماه به یک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!

هی آسه‌آسه‌ی آسوده!
من که فقط همین قدر ستاره‌ی سربسته دارم
تو هم برو چند چراغ شکسته بیاور
بعد رویاهامان را روی هم می‌ریزیم
اولِ روشنایی راه می‌افتیم
می‌رویم یک طرفی که ترانه هست
خواب هست
هوای خوش و طعمِ بوسه و بارنِ تَنْدُرست …!

اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز می‌شود حتما …!

روزِ اولی که شب هنوز
هوای این همه ترس و تاریکی نداشت
خیلی‌ها می‌گفتند
دیگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما دیدی آرام
آرام آرام دلمان به بی‌کسی
صدایمان به سکوت وُ
چشمهایمان به تاریکی عادت کردند!

حالا هنوز هم می‌شود
در تاریکی راه افتاد وُ
از همهمه‌ی هوا فهمید
که رودی بزرگ
نزدیکِ همین تشنگی‌های ما می‌گذرد.
ما باید پیاله‌هامان را به هم بزنیم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره … ماه وُ
ماه که یک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!

«سید علی صالحی»



=============================





















+ نوشته شده در 2:24 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰
«... در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می‌کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی‌یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند
و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می‌گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است!
جرم این است!»

احمد شاملو

================================



مرا بسوزان
در تابستان ِ بازوانت
در شهریور ِ چشم‌هایت

عباس حسين‌نژاد

================================





بی لمسِ دستانت فقط یک سایه‌ی ترسیده‌ام
ابر سیاهِ سردِ سر بر آسمان ساییده‌ام

از این تنِ بی تابِ تو، تا گرمیِ نایابِ تو
باد و بلور و بغض را، یک آسمان رقصیده‌ام

غمگین و سنگین است اگر، این بغض در آغوشِ تو
بردار باری را که من بر دامنت باریده‌ام

می‌شد به جای روفتن، تب را بتابی بر تنم
آبم کنی من را که از عشقت کفن پوشیده‌ام

پارو که بر من می‌زدی، می‌شد که دریا می‌شدم
زخمش نمی‌خشکید اگر، بر پیکر روبیده‌ام

گفتم که می‌بارم به تو، در آخرین فصل سفر
این فصل بی‌فرجام را، من در سفر فهمیده‌ام

چیزی نمانده بدتر از، این گونه پامالت شدن
آسوده بگذر از تنم، من برف پاکوبیده‌ام

فرجام

==================================




اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی خیابان خاطره برخوردی
عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار من بودی!
کنار دلتنگی دفاترم!
در گلدان چینی اتاقم!
در دلم …
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب تو را،
از آنسوی سکوت خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت تمام دقایق تنهایی من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ستاره باشد،
پس دلواپس ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی خیابان خاطره برخوردی …

یغما گلرویی

===============================





گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند

ندیده‌ای تو

هرگز هم نخواهی دید

اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

 

نمی‌دانی چرا

هرگز هم به تو نخواهم گفت

اما گریه می‌کنند صخره‌ها

 

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند

اما صخره‌ها نمی‌دانی

وقتی که گریه می‌کنند ...

وقتی که گریه می‌کنند ...

 

 از کتاب «سوت زدن در تاریکی»

===============================




نقاش انگشت‌های تو را اگر پیدا می‌کردم
مجسمه‌سازی که لب‌های مورب تو را ساخته بود
شاعری که چشم‌هایت را غزل کرده بود
اگر یافته بودم این‌ها را ای زیبای سال‌های دور!
باز هم بی‌فایده بود
باز هم
از دیدنت
لال می‌شدم
لام
تا کام.

فاطمه شمس

====================================





بوسه‌هایم را فروختم
خاطراتم را
شعرهایم را سوزاندم
چمدانم را برداشتم
و رفتم

به قیمت یک عمر آزادی

فاطمه شمس

===============================





من از زندگی چه میخواهم

جین با تی شرت آبی

کمی آبنبات با طعم نعنا

سوت زدن بر جدول خیابان ها

عصرها، جمعه ها، شب ها

سارا محمدی اردهالی

=================================




من از زندگی چه میخواهم

گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپیان

کافه رفتن با قدیسان، پیامبران، ساحران

تقسیم حق و خنده و چای

نوشتن شعری بر در توالت جهان

که چون سنگی در کفش ها بماند

روزها، سال ها، قرن ها

یارا

سارا محمدی اردهالی

-===============================

























+ نوشته شده در 19:25 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰
...
منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم
یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها
جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند
...

فـاطــمـه اخـتـصـــاری

================================



مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.
مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می گردم؛ همیشه باز می گردم.
هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند. من روح جاری این خاکم.
من روان دائم یک دوست داشتن هستم.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی
================================
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا
شهاب مقربین
==============================

چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی؟

بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی

 

سر شانه را شکستم به بهانه تطاول

که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی

 

به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم

ز غرور و ناز گفتی که مگر هنوز هستی؟

 

(فروغی بسطامی)



================================
یاد نمی‏ کنی از سوگند نیم خورده یی که به من دادی
و ایمانی که به دست های تو آوردم
آن روز که هر بهانه یی داشتم، گرفتی
و هیچ فکر نکردی چقدر می تواند نزدیک شود دریا
به مردی که دلش را
مثل بقیه فرصت هایش از دست داده است


ای کاش آفتاب از چهارسو بتابد / بهزاد زرین پور
====================================

در تاریکی...

در اتاق تاریک

وقتی سیگارم را روشن می کردم

به شعله کبریت خیره ماندم

و این شعر

در ذهنم شکل گرفت

تاریکی را نمی شود به آتش کشید

باید تاریکی را  روشن کرد.

عباس مخبر

=======================

آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم
مهدیه لطیفی
==============================
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است....
حمید مصدق
==================================
میان ِ من و تو
رابطه‌ی عشقی ِ دشواری ست
که به مقاومتِ در برابرش نمی اندیشم
یا به مخالفت ِ با آن
که عشق ِ بزرگ ، همواره عشقی ست دشوار
و اشتباه است اگر فکر کنیم
که سوار بر کاسکه ای طلایی به سراغمان می آید‎
در حالیکه فرشتگان آن را می‌کشند
یا اینکه مثل ِ ماه ی پنهان شده اش می یابیم
لابلای ِ رختخواب‏هامان
یا خال ِ آبی ِ کوچکی
در سمت ِ راست ِ کمرمان
نزار قبانی


==============================
























+ نوشته شده در 13:47 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰
گرچه ناآگاه خنجر می زنند
دوستان هم گاه خنجر میزنند
عارفان هم گاه گاه از پشت سر
فی سبیل الله خنجر میزنند


سید حسن حسینی

==================================




ز بس فتنه از پیش و پس می رسد
به سختی مجال نفس می رسد
نه منزل نمایان، نه مقصد پدید
نه از دور بانگِ جرس می رسد
صف آراییِ لشکرِ عاشقی
به فرماندهان هوس می رسد
و میراثِ پروازِ اوجِ عقاب
به بالِ علیلِ مگس می رسد
به فریاد مستانِ دل خسته نیز
عسس جای فریادرس می رسد
گل از باغ دامن کشان می رود
که از بام و در خارو خس می رسد
اگر چند قحطِ گل است و نسیم
به لب گرچه مشکل نفس می رسد،
فراوانی است و فراوانی است
به هر مرغ، چندین قفس می رسد!


سید حسن حسینی

==============================





در روز و روزگاری،

که مردم قلمرو وحشت

همچون کبوتران مهاجر بودند،

و خانه ی خودم،

تبعیدگاه قلب خودم بود

من خویش را،

بر روی صفحه ها متلاشی کردم:

گاهی چو خرده نانی،

بر سفره های خالی کفترها،

بسیاربار اما،

چون شیشه ای شکسته

پراکنده بر روی ریگ های بیابانها

از من شکسته تر ایا کسی هست؟



-رضا براهنی

==============================




اندکی بدی در نهاد تو
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما ...
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.
مستراحی کوچک به هر سراچه_ هرچند که خلوتگاه عشقی باشد_
شهر را
از برای آنکه به گنداب درنشیند
کفایت است.

احمد شاملو

=================================




وقتی که بچه ای وسط روحت
به باد داده بادکنک ها را
وقتی که توی کوچه خیابان ها
تقسیم می شدند کتک ها را
وقتی که لایه های کرم پوشاند
گودی چشم ها، کک و مک ها را
با ترس خانه ساختی و چیدی
آهسته آجر آجر ِ شک ها را
و چند مشت مورچه پر کردند
با استخوان ِ مرده، ترک ها را

فاطمه اختصاری
===============================
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
فریدون مشیری
===============================
چرا در شعر

از شیطان نمی گویند

شیطان که خداوند

کار جهان را به او

سپرده است

بیژن جلالی


==============================
۱
قرار نبود عاشق‌ات باشم
من
فقط میهمان یک فنجان قهوه بودم
کمی فرصت از تماشا
و کافه
حجم غمگین دختران پای‌تخت

قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا می‌کردم

نمی‌خواستم آوارهء جهان باشی
و من به‌دنبال تو شهرها را بیایم
             خیابان‌ها را تمام کنم

همین‌جوری‌است؛
گاهی
قهوه‌ات دیر می‌شود
و آوارهء جهان می‌شوی
کاش تماشای‌ات نمی‌کردم
و قهوه‌ام را می‌خوردم
نمی‌دانستم عاشق‌ات خواهم شد

2
در هیچ شهری تو را نمی‌بینم
رفته‌ای
و هیچ کافه‌ای
بعد از تو قهوه‌اش نمی‌آید

ماهی سبزه‌روی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار


3
تو
قرار نیست خاطره‌ای باشی از یک بعد‌ازظهر
تفنگی باشی که شلیک می‌کند
                            قرار نیست!
می‌خواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاه‌ام کرد
و فهمیدم که دوست‌اش دارم؛ شاعر شدم 

قهوه‌ات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدت‌هاست که فکر نمی‌کنم

4
تو رفته‌ای
و کافه‌های ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ می‌شوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ می‌شوند
و هرچه بعد از تو، بسته می‌ماند
تو رفته‌ای

برمی‌گردی
و تلخی قهوه‌ها را از من می‌گیری
آن‌وقت دیوانه‌ات می‌شوم
و برف
می‌بارد
و برف
می‌بارد
و برف
می‌بارد

5
کاش زیبا نبودی
تا نمی‌دیدم‌ات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمی‌بینم‌ات
لعنت به کافه‌های بعد از تو

حسین نوروزی
================================
مرا
تو
بی سببی
نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل ؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !

پس پشت مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل ِ سرخی پرتاب می کند ؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست !

نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی !

و دل ات
کبوتر آشتی ست
در خون تپیده
به بام تلخ

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !



احمد شاملو


===========================
جهان را بنگر
سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود از خویش
بیگانه است

شاملو
===========================
خون قبیله ی پدرم عبری است

خط زبان مادری ام تازی

اینجا کسی حریف جنونم نیست

افتاده ام به قافیه پردازی



جسمم به کفر نیچه می اندیشد

روحم به سهروردی و مولانا

یک قسمتم یهودی اتریشی است

یک قسمتم مسیحی قفقازی



دیروز کلب آل علی بودم

امروز عبد بیت بهاء الله

من دست پخت مادرم ایرانم

مونتاژ کارخانه ی دین سازی



اندیشه های من هگلی اما

واگویه های من فوکویامایی است

انبوهی از غوامض فکری را

حل کرده است علم لغت بازی



تلفیق عقل و عرف و ولنگاری

آمیزش شریعت و خوش باشی

درک نبوغ فلسفی خیام

با فال خواجه حافظ شیرازی



ما سوژه های خنده ی دنیاییم

جایی که یک فقیر گنابادی

با چند پاره ذکر و سه تا حق حق

اقدام می کند به براندازی



می ترسم از تذبذب یارانم..

گفتی برادرم شده ای؟ باشد!

اثبات کن برادری خود را

باید مرا به چاه بیندازی

علی اکبر یاغی تبار

==================================

دوستش می‌دارم

چرا که می‌شناسمش،
به دوستی و یگانگی.

ــ شهر
همه بیگانگی و عداوت است. ــ

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم
تنهایی غم‌انگیزش را درمی‌یابم.


اندوهش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادی‌اش
طلوعِ همه آفتاب‌هاست
و صبحانه
ونانِ گرم،
و پنجره‌ای
که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده می‌شود،
و طراوتِ شمعدانی‌ها
در پاشویه‌ی حوض.


چشمه‌ای
پروانه‌ای و گُلی کوچک
از شادی
سرشارش می‌کند،
و یأسی معصومانه
از اندوهی
گرانبارش:
اینکه بامدادِ او دیری‌ست
تا شعری نسروده است.

چندان که بگویم
«امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه‌ای
و بودا
که به نیروانا.
و در این هنگام
دخترکی خُردسال را مانَد
که عروسکِ محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.


اگر بگویم که سعادت
حادثه‌ای‌ست
بر اساسِ اشتباهی؛
اندوه
سراپایش را در بر می‌گیرد
چنان چون دریاچه‌ای
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را
جز در قلمروِ عشق بازنشناخته است
عشقی که
بجز تفاهمی آشکار
نیست.

بر چهره‌ی زندگانیِ من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند
آیدا
لبخندِ آمرزشی‌ست.

نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامونِ من
همه چیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست.


احمد شاملو (آیدا، درخت و خنجر و خاطره)

=====================================

دل که می گیرد


تاوان ِ دلی ست

که تو می گیری

باقی

حاشیه ی رودی ست

روان

که تنها

مرا در تو

دور می کند.



"ایرج صف شکن"


=================================

هم‌چنان حالم خوب نیست!

احساس می‌کنم شکست خورده‌ام،
در زمان ُ در عرض!
از که؟ صحبت ِ کَس نیست
نمی‌دانم .. احساس می‌کنم،
کلمه‌ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است!


..

حسین پناهی


================================

پایم در امتداد تنم نیست

نور چراغ، سایه گیجم را
پیچانده بر ستون
...

نادر نادرپور

=================================


+ نوشته شده در 18:21 توسط ....................................
دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰
شبنم و برگها یخ زده است و
آرزوهای من نیز
ابرهای برف زا بر آسمان در هم می پیچد
باد می وزد و توفان در می رسد.
زخم های من
... می فسرد.

مارگوت بیکل

============================




"میخواهم که دیدار ما
همواره.وحشت زا و انگیزاننده باشد.
مثل زرافه ای نشسته در سالن سینما
یا گنجشکی که در قهوه خانه
روزنامه بخواند!
سیگار بکشد و کفش را واکس بزند."
...
غاده

================================



می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم
نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم
یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.
می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

برتولت برشت

================================




بفهم!
دارد نازِ تو را می‌کِشد
مردی که از غُروور
خورشید هم به فلانَ‌ش نیست!

(رضا کاظمی)
================================
تمامی چیزهایی که دوست می‌دارم از آن من نیست
دریـــا از آن من نیست
پاییــز از آن من نیست
عشق‌َت از آن من نیست
تنهــا زخم‌َم از آن من است

غاده السمان
===================================
سرزمین های دور زیباست
پراگ
استانبول
شانگهای
آمستردام .....
و تو
مثل سرزمین های دور زیبایی
دوری ، زیبایی ست
نزدیک نیا محبوب من !


رسول یونان


===========================
کارگر ساختمان گفت: باران می‌بارد، امروز گِل آلود خواهد بود
پستچی گفت: باران می‌بارد، روزی سختی را خواهم گذرانید.
رانندهٔ تاکسی گفت: باران می‌بارد، مسافران زیادی خواهم داشت.
بانوی خانه گفت: باران می‌بارد، بیرون رفتن و خرید کردن چه بدبختی است.
پیر دختر گفت: باران می‌بارد، مُدل مو‌هایم به هم خواهد خورد.
کشاورز اول خندید: باران می‌بارد، گندم زار شکوفا خواهد شد.
کشاورز دوم گریست: باران می‌بارد، محصول پنبه‌ام فاسد خواهد شد.
چتر فروش گفت: باران می‌بارد، چه هوای خوبی است.
پیرزن گفت: باران می‌بارد، نمی‌توانم خانه را ترک کنم.
گورگن گفت: باران می‌بارد، خاک سنگین می‌شود و من خسته خواهم شد.
زن عاشق اما چیزی نگفت...
در این ریزشِ وحشیانه، ژرف اندیشید،
در حالی که انگشتانِ شفّافِ آب، جاسوسانه
با ریزش گرمش، پنجره را می‌سایید...
زن عاشق، بی‌هیچ صدایی با خود گفت:
باران ببارد یا نبارد،
خورشید از پس ابر‌ها بتابد یا نتابد
رنگین کمان بر آید یا تاریکی بر همه جا فرو بارد
تند بغّرد یا تازیانه‌های آذرخش همه جا را بپوشاند...
چه فرقی می‌کند؟
تا آن‌گاه که معشوقم خواهد آمد
تا با هم شب زنده داری کنیم
هوا زیباست، هر طور که باشد...!

ابدیّت، لحظهٔ عشق / غادة السّمّان / مترجم: دکتر عبدالحسین فرزاد

=========================================
منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم
به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.
نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز
به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر.


((برتولت برشت))
=================================
باغی بوده ام از درختان سیب
درخت درخت فرزندانم را بردند
و خزان خزان فراموشی ام سپردند
اکنون باغی هستم سرشار از فجایع
با آسمانی کبود
و زمینی در انتظار تو
مرا به یاد آور
چرا که در قلب تو زیسته ام


سجاد عزیزی آرام

=============================
مجاني داريم زندگي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ كنيم؛
هوا مجاني‏‏، ابر مجاني
دره و تپه مجاني‏‏
باران و گل مجاني
بيرون اتومبيل ها
درِ سينماها
ويترين ها مجاني‏‏
نان و پنير اما نه، آب خالي مجاني‏‏
آزادي به قيمت سر‏‏
اسارت مجاني‏‏
مجاني داريم زندگي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ كنيم‏‏، مجاني‏.

اورهان ولي -شهرام شيدايي



=================================















+ نوشته شده در 20:30 توسط ....................................
جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰
زمين جاي خطرناكي است
و كسي كه
بايد بيايد
هميشه دير مي آيد

رسول یونان
=====================================
چیزهای بزرگ در خیالم نمی گنجد

به فیل که فکر می کنم

خرطومش بیرون می ماند

حرف های گنده تر از دهانم نمی زنم

« مردم » که می گویم دمش بیرون می ماند

خرطوم را به دُم گره می زنم

از خودم می نویسم تا جهالتم را جهانی کرده باشم !


 اکبر اکسیر

-======================================
تمامی چیزهایی که دوست می‌دارم از آن من نیست
دریـــا از آن من نیست
پاییــز از آن من نیست
عشق‌َت از آن من نیست
تنهــا زخم‌َم از آن من است

غاده السمان
================================
هر بار که دستم را
می‌فشاری
پرنده دیگری آزاد می‌شود
و ماهی کوچکی
به دریا بر می‌گردد

علیرضا عباسی


========================================
از بندرها در باران
ترانه‌ای دارم
ابری تاریک نمی‌بارد
و چشم‌اندازی نیست

از اسبها در چمنزار
ترانه‌ای دارم
صبح طلوع نمی‌کند و
یال‌ها پیدا نیست

از کلبه‌ای به فلق
ترانه‌ای دارم
شب راه می بندد و
چراغی نیست


از آمدنت در شبی سرد
ترانه‌ای دارم
هجران را پایانی نیست

عزیز ترسه



====================================
در گوشه زندان به تو فکر می کنم
می دانی؟
می توانی این را درک کنی؟
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی
غیر از من
هیچکس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند
کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد!

رستم بهرودی شاعر جمهوری آذربایجان

===========================================
عصری که شرم و حق
حسابش جداست
و عشق
سوء تفاهمی‌ست
که با «متأسفم» گفتنی فراموش می‌شود

احمد شاملو




======================================
خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

* فریبا عرب نیا




=========================================
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد


” احمد شاملو ”
=======================================
تو ماه را
بيش‌تر از همه دوست مي‌داشتي
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي‌‌آورد
مي‌خواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره‌ها پاك نمي‌شود.

رسول یونان


====================================
نقره داغ ، حال و روز یک مرد عاشق است...
مرد عاشقی که ...
فکر می کرد...
چون عاشق است،
معشوقه اش هم باید به هما ن اندازه ...
عا شقش باشد.

احمد شاملو

=======================================
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای
نوازش شدن ،
بوسیده شدن ،
گزیده شده ام ...

"شاملو"
=======================================
شعر و بوسه را که داشته باشی ،

مرگ چه د ارد

که از تو بستاند...؟
یانیس ریتسوس





=====================================
قول بده كه خواهي آمد
اما هرگز نيا
اگر بيايي
همه چيز خراب مي‌شود
ديگر نمي‌توانم
اين‌گونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كرده‌ام
به اين انتظار
به اين پرسه زدن‌ها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايي
من چشم به راه چه كسي بمانم؟

رسول یونان


======================================
مانده‌ام
چگونه تو را فراموش كنم
اگر تو را فراموش كنم
بايد
سال‌هايي را نيز كه با تو بوده‌ام
فراموش كنم
دريا را فراموش كنم
و كافه‌هاي غروب را
باران را
اسب‌ها و جاده‌ها را
بايد
دنيا را
زندگي را
و خودم را نيز فراموش كنم
تو با همه‌ چيز درآميخته‌اي.

رسول یونان


==================================
تو ماه را
بيش‌تر از همه دوست مي‌داشتي
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي‌‌آورد
مي‌خواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره‌ها پاك نمي‌شود.

رسول یونان



===================================
دهانم تلخ است
این حرف‌ها مُسکن‌های موقتی برای دردهای دائمی‌اند
مثل بستن زخمی عمیق
دهانم را در لب‌هایت ببند



علیرضا عباسی

===============================

آدم‌ها،
من را به یاد تو نمی‌اندازند
این‌جا هیچ‌کس شبیه تو نیست.. 

من در شهر
و در بین این‌همه آدم
همیشه دل‌تنگ‌ام... 

اما همین‌که دور می‌شوم
همین‌که به درختی، کوهی، چشمه‌ای برمی‌خورم،
تو را می‌بینم..
تو را که دشت‌ها،
روی دست‌هایت می‌خوابند
و رودها،
ادامه‌ی رگ‌های تواند...
و آب‌
آب ِ وحشی
که من را به نوازش ِ عریانی‌اش وامی‌دارد
تصویر آینه‌ی توست.. 

دلم که تنگ می‌شود برای‌ات
کنار آتش می‌نشینم،
دریا می‌کشم و
به درختان فکر می‌کنم..
 

..مریم ملک‌دار..




=================================
احمق بودم که گمان کردم،
تنها سفر می کنم..
در هر فرودگاهی که پیاده شدم
تو را در چمدان خود دیدم!

نزارقبانی


======================================













+ نوشته شده در 18:36 توسط ....................................
جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰
تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود، گر نشود

حرفی نیست؛

اما...

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!


.

سهراب سپهری
=====================================
من
می روم
که شغلی دست و پا کنم؛
کنار خیابان / رو به روی همان پارک
کفش‌ای واکس بزنم
سیگاری بفروشم
و موقع خستگی هایم
به نیمکتی خیره شوم
که هنوز هم
در انتظار بوییدن عطر تو
می میرد

"محسن شرو"
======================================
خانه‌ی کوچکمان
درخت گردوی توی حیاطش
ماشین درب وداغانمان
ساعت سوییسی ام
حتی کت وشلوارم (که آن همه دوستش دارم)

همه فدای آن گل سر لیمویی‌ات...!


- از عاشقانه های شعر کرد ، ترجمه آرش سنجابی


======================================
...زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟
 
 
 
فروغ فرخزاد

==================================
کبوترانت را پرواز ده
ای کندو!
میراث گل
روی زبان تست
و واژه ها از بار عصرهای عسل به سر که می رسند
بر بام می نشینند

بر بام می نشینند
لبهای من
وقتی لبان تو بامی ست

رویایی/ لبریخته ها


===================================
هر روز
نیمروز
بر پای خود سوارم
و از کوچه های شهر
رو می نهم چو باد به سوی سرای خویش
در زیر پای من, سیگارهای له شده ی نیمسوخته
خاموش می شوند
با دود و با غبار همآغوش می شوند...
هر روز
شامگاه
با گاری شکسته خورشید می روم
از کوچه های عمر به سوی سرای مرگ
در زیر چرخ گاری خورشید
روزها
-این روزهای له شده ی نیمسوخته-
خاموش می شوند
با دود و با غبار همآغوش می شوند

نادر نادرپور



========================================

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...

گروس عبدالملکیان







=====================================
چیز دیگری ست
دل و روده ندارد
تا مغز مغز پیاز است
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن ...از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می تواند بی دلهره ای
  به درونش نگاه کند

در ما بیگانگی و وحشیگری ست
که پوست به زحمت آنرا پوشانده
جهنم بافتهای داخلی در ماست
آناتومی پرشور
اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ
فقط پیاز است
پیاز چندین برابر عریان تر است
تا عمق، شبیه خودش

پیاز وجودی ست بی تناقض
پیاز پدیده ی موفقی ست
لایه ای درون لایه ی دیگر،
به همین سادگی
بزرگتر کوچکتر را در بر گرفته
و در لایه ی بعدی یکی دیگر
یعنی سومی چهارمی
فوگ متمایل به مرکز
پژواکی که به کر تبدیل می شود

پیاز، این شد یک چیزی :
نجیب ترین شکم دنیا
از خودش هاله های مقدسی می تند
برای شکوهش...

در ما چربی ها و عصب ها و رگ ها
مخاط و رمزیات
و حماقت کامل شدن را
  از ما دریغ کرده اند...!

ویسلاوا شیمبورسکا
====================================
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند



فروغ
=======================================
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست



فروغ
=====================================
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
فروغ
=======================================
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
ایا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟


فروغ
======================================
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
فروغ
=======================================
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :
صبور ،
سنگین ،
سرگردان . .




فروغ
-------------------------------------------------------------------------
===================================
من از شرارت این روزگار می ترسم
ز نا مرادی این شام تار می ترسم
نشسته ام به زمستان سرنوشتی سخت
ز انجماد دلی بی قرار می ترسم
توان رفتنم از این سرای وحشت نیست
اسیر خانگی ام از فرار می ترسم
چو بره ای که زمادر جداست گریانم
ز گرگ وحشی ی دور از مهار می ترسم
بهار خانه ی من گمشده ست در دل برف
من از سرا که ندارد بهار می ترسم
مرا به گوشه امنی نیاز هست که من
ز صید بودن و هم از شکار می ترسم
نمی شود تو بیایی که آفتاب شود ؟
من از هوای ابری ناسازگار می ترسم
صدای پای زمان است این که می آید
از این صداست که دیوانه وار می ترسم


هیدا میر اسکندری





=======================================
بلند ترین کتاب دنیا را می‌نویسم
که یک عمر
کاغذ داشته باشد
و هی
هر صفحه‌اش را
پر می کنم از دست‌های تو و
اتفاقات ِ بودار حوالی‌شان ؛
...


قول می‌دهم
هر شب
سرم را که بگذارم روی یکی از صفحه‌های کتاب ،
آرام بگیرم و تا صبح بخوابم...‏



محسن شرو
==========================================
عاشقی دردلِ صحرا، جگری می خواهد
دلِ آتشکده ی شعله وری می خواهد

پای آزاده نپیچد به خم و پیچ رهی
منزلِ دورِ محبت، کمری می خواهد

هنر عشق نیاموخته عاشق نشوی!
عاشـقی عاشقِ از خـود گـذری می خواهد

سر بباید که سفر پیشه کند در ره ی عشق
سفرِعـشـق هـوایِ دگـری می خـواهـد

سینه را رو به جلو رو به خطرباید داد
وقتی معشوق به تیری، سپری می خواهد

تو که عاشق شدی و دم زدی از عشق، دلا!
عشق قربانی وعزمِ وخطری می خواهد

عشق با حکمتی از تو ثمری می خواهد
در دلِ ظلمتِ شب ها سحری می خواهد


راحله یار
===========================================
و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم


مجتبی کاشانی
===========================================
در غیاب چراغ
تخیل بوسه گناه نیست
وقتی هنوز دلتنگی
بهترین بهانه گریستن
و نبودنت
بهترین دلیل دلتنگی ست.


نگین آذر
=======================================
امروز هم
رو براهم
رو
به
راهی
که از تو دورم می کند .

مریم اسحاقی


=====================================
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام در آئینه بنگرم
و انقدر مرده ام
که هیچ چیزمرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند

فروغ
======================================
چرا تو؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو، از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پابرهنه در جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی
من
اعتراض نمی کنم؟

نزار قبانی
=============================
روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند - مثل من -
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز می گویم: تردید نکن
با او برو
مهم نیست مال من باشی یا او
مهم این است مال شعر باشی

نزار قبانی



====================================
به سکوتم احترام بگذار
به قوی‌ترین سلاحم
بلاغت سکوتم را حس می‌کنی؟
از زیبایی چیزهایی که می‌گویم لذت می‌بری؟
وقتی چیزی نمی‌گویم...

نزار قبّانی


===================================





























































+ نوشته شده در 0:40 توسط ....................................
چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰
درختان بادام پراز شکوفه را به فراموشی بسپار
مهم نیست
باید به فراموشی سپرد
آنچه راکه نتوان بازگرداند
موهایت رادر آفتاب خشک کن
تا با عطر میوه های رسیده
بدرخشد انبوه گیسوان نمناک وسرخ فام ات
محبوب من
محبوب من
هنگام خزان است
خزان.......

ناظم حکمت

==============================


نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
قیصر امین پور
============================
گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

مشتی زدم به سینه او،

ناگهان دریغ

آئینه تمام قد روبه رو شکست

"حمید مصدق"




===============================
حالا اگر آن دنیا هم نباشد

در همین دنیا پاداشم را گرفته‌ام

با داشتن تو !


- فرهاد کامران‌نژاد
==============================

هر نتی که از عشق بگوید, زیباست!

حالا سمفونی پنجم بتهوون باشد.

یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...

"گروس عبدالملکیان"


==========================================
پيپم را پر كردم و آن را روشن كردم و همانجا نشستم و آن را دود كردم.
هيچكس به داخل نيامد.
هيچكس تلفن نكرد.
هيچ اتفاقي نيفتاد.
هيچ كس به اين فكر نبود كه آيا من مرده ام يا در حال كيف كردن از دنيا مي باشم.

ريموند چندلر-پنجره مرتفع

====================================
اگرروزی کسی درزد
ادعاکردازجانب من آمده
باورش نکن حتی اگرخودم باشم
زیراملکوت راهم اگردری بودغرورسربه فلکم
به درکوفتنش رضانمیداد
ولی اگرصدائی ازدر،درنیامد
وتوبی هوادررابازکردی
وآنجاکسی رایافتی که پابه پامیکند
تامگرجرات کند،دربزند.دست نگهدار،اوست
فرستاده ام وخودم وهمه ی آنچه
این غرورسربه ستوه اجازه میداد
برمردی که درنمیزند،دربگشا

فرنادوپسوا



===================================
سلام پیاله ی حسرت
تو در انتهای خواب های مرمر من چه می کنی؟
بگذار آسوده تمام گلبرگ های تاریکی
از کنار آیینه باران عبور کنند

...من رازی برایت خواهم نوشت
که هیچ پرنده ای آن طرف ها خبردارش نیست
شبی که تمام ابرهای بدرقه گریه می کردند
ماه
یکی از نام های تو بود



سیروس جمالی


=================================
چشمانت کارناوال آتش بازیست
یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست
رفاقت با باد دریا و سرگیجه


با تو هر گز حس نکرده ام
با چیزی ثابت مواجه ام
از ابری بر ابر دیگر غلتیده ام
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا

نزار قبانی

===================================
دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتا با این همه آب
رخصت نمی دهند این همه آب

تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند ...



بیِژن نجدی


==================================
از تصور نوازش دستان او
بر موهای آن غریبه
حالت تهوع می گیرم

براتیگان



================================











































+ نوشته شده در 18:33 توسط ....................................
دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰
مهمانسرا،
همیشه تنهایی مرا، تشدید می‌کند
تشخیصِ حضورِ غریبه را اطراف تنم...
 
 
 

 بهاره فریس‌آبادی
=============================
روحم
شبیه پیاز شده؛
به هر دلیلی که قاچ می شود،
چشم دیگران را
آب می آورد

اسطبل - داریوش معمار

=======================
بی هیچ پیش شرطی دوست دارم‌َت
و در وجود تو زندگی و مرگ‌َم را نفس می‌کشم
من کاملن آگاهانه مرتکب تو شدم
اگر تــــو ننگی باشی
خوشـــا چنین ننگی!
از چه پروا کنم و از که؟!
من آن‌َم که روزگار بر طنین تارهایم به خواب رفته است..
نزار قبانی
=============================
ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پر شوکت من
ای با تو من گشته بسیار در کوچه های بزرگ نجابت
در کوچه های فروبسته استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دور دستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟

مهدی اخوان ثالث
=========================
من تنهایم بی تو

هیچ کاری نمی توانم بکنم

دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم

و این تنهایی تلخ است

تلخ مثل نگاه نوازنده ای که

با دست های بریده به پیانو می نگرد!



-رسول یونان -

============================
دلم
پر از زخمهایی ست
که قرار است وقتی بزرگ شدم
فراموششان کنم
...








صبا میراسماعیلی



==============================
ترک کردن ِ آدمها هم
آدابی دارد !
اگر آداب ِ ماندن نمیدانستید
لااقل
درست ترکشان کنید
تا تَرَک برندارند









صبا میراسماعیلی
================================
وقتی آرام خودت را جا می‏دهی
میان بازوانم ،
دنیا آنقدر کوچک می‏شود
که می‏توان خدا را با یک بوسه کشت...


- فرهاد کامران نژاد




====================================
آه , ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه , ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها ...‏

فروغ فرخزاد


========================

ماجراى مرا پايانى نبود
در تمام اتاق‏ها
خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند ومى‏آمدند
و پرندگانى
بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خودمى‏بستند
                                 كه فريبم دهند
موسى
در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت
بع‏بع گوسفندانى گريان
در فراق شبان گمشده
               در اتاقم مى‏پيچيد
و من
تكه تكه
فراموش مى‏شدم.
شمس لنگرودی
=============================

نزار قباني
ترجمه: مجتبا پورمحسن

معشوقم از من مي‌پرسد:
«تفاوت بين من و آسمان چيست؟»
تفاوت، عشق من
اين است که وقتي تو مي‌خندي
من آسمان را از ياد مي‌برم
====================================















+ نوشته شده در 20:5 توسط ....................................
یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰
دشت بی قرار دستان من
با نم نم نرم صبح
در طلوع آغوش تو
سر گردان
سر می چرخاند
تا چشم در چشم افق ;
آفتابگردان

یحیی صفی آریان

=================================



گواهی می‌دهم بر این که در آن زمستان دوستت می‌داشتم
قاطع چونان مرگ
وحشی و درنده چون انتحار
...
بلندبالا چون نیشکر
محتاط چون یأس

غادة السمّان

===============================



بگذار برایت چای بریزم، آیا گفتم که دوستت دارم؟
آیا گفتم که من خوشبخت هستم ، زیرا که تو آمده ای...
و حضورت مایه خوشبختی است
چون حضور شعر
چون حضور قایق ها وخاطرات دور...
هزارمین بار می گویم که تو را من دوست دارم...


نزار قبانی

=============================



"دوستت دارم" را
در دستانم می‌چرخانم
از اين دست به آن دست.
پس چرا
هروقت می‌خواهم
به دستت بدهم نيستی؟

چرا اينجا نيستی
تا "دوستت دارم" را
از جنس خاک کنم،
از جنس تنم،
و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟

بگذار "دوستت دارم" را
از جنس نگاه کنم
از جنس چشمانم
و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.

عباس معروفی

===========================





لابه‌لای این شعرها
دنبال من نگرد..
من حتا تو را
بین این سطرها
جا نمی‌گذارم..

من هیچ‌چیز را
جز در میان قلب‌ خویش
به جایی نخواهم سپرد..

کسی نخواهد دانست
و کلمات
سال‌ها بعد خواهند فهمید
که با آن‌ها
چه گفته‌ام..
سال‌ها بعد،
که نه چیزی از من خواهد ماند و
نه از این سرگشتگی..

..مریم ملک‌دار..

=============================




و روزی اگر کسی از جاده های شبانه برگشت
دنبال خرده ریزهای کهنه می گشت
روزی اگر دختری آمد
که بی خودی برای خودش و ماه سوت می زد
منم
آمده ام فردای تکه تکه را جمع کنم
پیش از نماز صبح
به هم بچسبانم

حراج - گراناز موسوی

=============================



مي دانم

دست هاي تو يك روز به من خيانت مي كنند

مي دانم

نزار قباني

=============================




عقل گوید، شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید، راه هست و رفته ام من بارها

 

دیوان شمس

==============================



جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
شاملو

============================




بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمی‌توانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد می‌شد



احمدرضا احمدی

===============================




همیشه هراسم آن بود

که صبح از خواب بیدار شوم

با هراس به من بگویند

فقط تو خواب بودی

بهار آمد و رفت...


احمد رضا احمدی

==============================




مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است
چون پیرهن تو که به تن نزدیک است

امروزِ به هم رسیدنِ ما دور است
فردای «بدونِ‌هم شدن» نزدیک است



بیژن ارژن

==========================



دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف


عباس صفاری

=========================



در خوابهای من،
این آبهای اهلیِ وحشت،
تا چشم بیند کاروان هول و هذیان است
...
مهدی اخوان ثالث

============================





در خیابان های شب

دیگر

جایی برای قدم هایم نمانده است

زیرا که چشمان ات

گستره ی شب را ربوده است ..
.
نزار قبانی
=========================
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید
یک جنگجو که نجنگید؛ امّا...
شکست خورد!

نصرت رحمانی


===========================
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
-------------
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی می‌کنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است

برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد
اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم
توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای
دیدارها کوتاه و دیر به دیر

در شعر من فقط صدای توست که میخواند
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که نه فراموشی
و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود
وای کاش می‌دانستی در این لحظه
لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.





آنا آخماتووا -  مترجم : احمد پوری
==================================
پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها
«دوست‌ات دارم» را می‌خواسته‌ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...

«حافظ موسوی»


==============================
در مسیرِ باد بایست
عاشقانه‌هام را
سِپُرده‌اَم بیاورد.

رضا کاظمی


================================
تاریخ این ایّام را هر کس که خواهد خواند
جُز این سخن از ما نخواهد راند:
این نسل سردرگُم
بر توسن اندیشه هاشان لنگ
فرسنگ در فرسنگ
جُز سوی تُرکستان نمی راندند
تاریخ پیش از خویش را باری نمی خواندند.

علیرضا شجاع پور
===============================
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟



سید حسن حسینی


=========================
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
و نه روز !
- حسین پناهی












































+ نوشته شده در 18:8 توسط ....................................
سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰
سخت
سرما خورده ام
و همه می دانند چگونه سرماخوردگی های سخت
همه ی نظم جهان را به
هم می زند
...
من خوب نمی شوم مگر بروم در بسترم دراز بکشم
...من هرگز خوب
نبودم
مگر وقتی در پهنه ی جهان دراز می کشیدم
چه سرماخوردگی سختی!..
حالتی
جسمانی
من به حقیقت نیاز دارم

و کمی آسپرین

فرناندو پسا

=============================






چمدانت را می بستی
مرگ
ایستاده بود
و نفس هایم را می شمرد

شمس لنگرودی

========================


حالا دوباره شب های سفید متعلق به من هستند.
بی‌خوابی،
بی‌خوابی شجاعانه‌ای تا سپیده دم...

ساموئل بکت

============================



گُناهی مُستحب­تر نیست از دیدار ِ پنهانت

اگر بگذارد این زیبایی ِ کافر/ مُسلمانت

        

من از سجّاده ها  و جاده­ها،  بسیار می ترسم

بخوان یک سوره از گمراهی ِ گیسوی ِ حیرا­نت

 

ببین! کاهن شدم، کولی وَش و آواره، تا خطّی

بخوانم، یا مگر خطّی شوم در وهم ِ فنجانت

 

دوباره پرچم ِ سرخ ِ دلم در باد می رقصد

دوباره هق هقی گُم،  در فراموشای ِ تهرانت ...

                         ..

 

رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!

مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت

========================================




حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
می خواستم تو
در انتهای خيابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آينه نگاه کنم
ندانم پيراهن دارم
کلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو يک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دريا صيد کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم.

« احمدرضا احمدی»

============================


مرا ببر به افسردگی‌های موضعی‌ات...
 
بگذار کنار تو باشم
که بیایم به صرع
به تشنج‌های عصرگاهی‌ات...‏

 
 
 
بنفشه فریس‌آبادی
==========================
وقتی مرا به زندان بردند
روزنامه‌ها همه چیز را نوشتند
الا دلی
که روی دستان تو مانده بود



از: کیوان مهرگان

===============================
لیوان چایی روی میز
در انتظار یک بوسه است
نه تو مي‌آیی
و نه او گرم مي‌ماند 

چه گناهی دارد
سماوری که داغ دیده است
 

 


 
 
از: کیوان مهرگان
================================

در ملكوت سكوت

 

مردم، خریدار خرده حرف های عتیقه اند

سمسار زمزمه های قدیمی

خواهان نغمه های تلنبار در گلو

ای کاش می شد حنجره ام را

از چهار گوشه مثل پتویی بگیرم

و به رایگان_از پنجره_

روی سر عابران

بتکانم!

 

سيد حسين حسيني

==============================
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواری‌ست
گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تأیید می‌کند

او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نا مسکون
او پاک می کند
با پاره‌های خیمه مجنون
از کفش خود، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی


او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی....
فروغ
===================================
































+ نوشته شده در 13:37 توسط ....................................
سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰

خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان

مهدی اخوان ثالث
===============================
من هیچ ندارم آقا
هیچ
جز چند دانه سیگار
همین صفحه و این قلم
و مشتی افکار ابلهانه
تکیه بده
به شانه هایم تکیه بده
گریه کن
من نیز چنین خواهم کرد


 آقامون حسین پناهی 

=============================

 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

....

 

از : عباس صفاری

====================================

بهشت 
اقتباسی کوچک است
از آغوش تو.


سعید شجاعی
================================
و همه فراموش خواهند کرد
که من در تمام عمرم
تنها دو بار شاعر شدم
یک بار با دیدن تو
بار دیگر با ندیدن ات

« سیروس جمالی »
==================================
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستم گری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من ...
با نحستین نگاه تو آغاز شدم
احمد شاملو
====================================
بگذار ببووسم‌َت
نگران نباش
کسی ما را نمی بیند
این شعرها همه سانسوور می‌شوند!

( رضا کاظمی )







================================

تو را بانو نامیده ام


بسیارند از تو بلندتر بلندتر

بسیارند از تو زلال تر زلال تر

بسیارند از تو زیباتر زیباتر



اما بانو تویی

نرودا

================================.

.. دوباره متولد شوم


دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را امروز نگویم

...

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم

(( احمدرضا احمدی))

============================تو را
از چشم‌هايت مي‌شناسم
دست‌هايت
گرمي آغوش‌ات
تشنگي لب‌هات
صداي قدم‌هات
تو را
از صدا كردن اسم‌ام مي‌شناسم
وقتي كه دوري،‌اما
گم‌ات مي‌كنم
دلواپسي‌هاي "تو" نبودن
سرگردان مي‌كُندَم ميان كلمات سياه و سفيد
دست كم واژه‌اي بنويس
بوي حرف‌هايت را مي‌شناسم



آيدين پورضيايي
============================
لبت
لبه‌ی پرتگاه
آنجا که باید بگیرم
یا
پرت شوم...


- حسن اسماعیل زاده


========================
افسردگی‌های متعدد من چه قدر وقت مرا تلـــــف کرده.
حداقل ســــه سال،
که این بیش از تمام لحظات هم‌آغوشی من با اوست. . .

نزدیکی/ حنیف قریشی
=====================================
هوا
که پیرهن پوشیده
هوا
که میز صبحانه را می چیند
هوا
که گوش می دهد به شعرهام
هوا
که لب بر لبم می گذارد
هوا
که داغم می کند
هوا
که هوایی ام کرده
هوا
که حواسش
نبود،این شعر است
و از پنجره بیرون رفت.

گروس عبدالمکیان
====================================
بیش از این‌ها، آه، آری
بیش از این ها می توان خاموش ماند
می‌توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار

فروغ

===============================
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ی تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا
نمي شود


..


هوشنگ ابتهاج

======================================
پیش از آنکه واپسین نفس رابرآرم../
پیش ازآنکه پرده برافتد../
پیش ازپژمردن آخرین گل../
برآنم که زندگی کنم../
برآنم که عشق بورزم../
برآنم که باشم..دراین جهان ظلمانی.

ا.بامداد
================================
بلند ترین کتاب دنیا را می‌نویسم
که یک عمر
کاغذ داشته باشد
و هی
هر صفحه‌اش را
پر می کنم از دست‌های تو و
اتفاقات ِ بودار حوالی‌شان ؛
...


قول می‌دهم
هر شب
سرم را که بگذارم روی یکی از صفحه‌های کتاب ،
آرام بگیرم و تا صبح بخوابم...


- محسن شرو
===============================================
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاک تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان‏
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بیکرانه كران
به جز زمين و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا؟

حسین پناهی
==========================================

اسب های خیالت را هنوز داری؟
اسب هایم غروب کرده اند
و جاده های خیالی
خالی مانده اند..
اما هنوز ابرهایم را دارم
و رنگین کمانم را هنوز خودم می توانم ببافم
و حس می کنم که زمین زیر پای من است
زمینی که هنوز اصرار دارد فصلهایش را بیشتر کند
و آنقدر امید دارم
که منتظر طلوع دوباره اسبهایم بمانم

حسین شکربیگی
==========================================

سلول انفرادی ام را دوست دارم
چون شعر
در جاهای تنگ
اتفاق می افتد
مثل آغوشت

محمد رضا عربیار محمدی
===================================

از کل ماجرای رفتن
تنها لحظه‎ی رفتنش سخت است
پیش از آن میگویی “هنوز که هست”
پس از آن هم میگویی “حالا که نیست”
و هر بار میتوانی شانه ای بالا بیندازی

اما لحظه‎ی رفتن
لحظه‎ی ترک کردن…

وقتِ رفتن
بوسه ، اصلن عاشقانه نیست
وقتی می‎دانی
از خاب بیدارش می‎کند

دلگیر نباش از من
که چرا بدون بوسه رفتم

 

شعر فرشید قربانپور
====================================
یک بوته آویشن
روییده روی دامن من
من:کوه
این بوته ی آویشن:اندوه
دستی
اندوه را باید بچیند
انگشتهایی
این برکهای کوچک غم راببیند
*
این کوه اما دور ...
این بوته اما سخت و مغرور

عرفان نظر آهاری
===========================================

می خواهم کـَمـِی بِـــرَوم آن سویِ دنیا
آنجا که آسمان,
پنجره بیشتر دارد وُ
خدا هم
.
....
.

دیدی بهتر .



افشین صالحی
===========================================گنجشک‌ها با تو دوستـند
گربه‌ها از صدای پایت فرار نمی‌کنند
سوسک‌ها
- اگر تو بخواهی -
کنار دمپایی‌ها دراز می‌کشند

جانور درونم آرام شده است
تو با کدام زبان حرف می‌زنی؟!


- حافظ موسوی
====================================
تو آنقدر حادثه ای
که زیبایی ات در دهانم بوی الکل می دهد
که اضطرابم در پیراهنت بوی سیگار
که وراجی ام در چشمهایت خواب می رود
که دستم زیر شانه ات

خطوط شکسته ی اندامم
در آغوشت نستعلیق می شود
که می نویسی ام قج قج صدا می دهد
پیچ های هرز تخت خواب
تا رنج از دهان
در زخمه ی ناگهانی ناخن ات بر شانه ام
می شود : آخ
و تا آخرش می خندم.

اصلن من افسرده ام
بیمارم
دیوانه ام
ولی تو را به کافکا ترجیح می دهم.
"َشاهو محمودی

======================================
کجا مي‌روم،
وقتي نه براي خودم هستم
نه براي تو!؟

هيوا مسيح
========================================
وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم انقلابی است علیه قبیله
و ناقوس رسوایی آنها را زده بودم
می خواستم برانداز سلطه باشم
تا جنگل ها انبوه برویند
تا آبی دریاها فزونی یابد
و کودکان و کارگران جهان آزاد شوند
پایان عصر بربریت را می خواستم مرگ آخرین پادشاه را
وقتی دوستت داشتم می خواستم درهای حرمسراها را بشکنم
و سینه زنان را از دندان خلیفه ها رها کنم
وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم الفبای تازه ای برای شهر بیسواد اختراع می کنم
و به مردم شرابی می بخشم که تا کنون نشناخته اند


نزارقبانی
====================================
خدایا
           خدایا!
تو با آن بزرگی
         -در آن آسمان ها-
چنین آرزویی
         بدین کوچکی را
توانی برآورد
آیا؟


شفیعی کدکنی
===================================
تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود، گر نشود

حرفی نیست؛

اما...

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!




شعر از سهراب سپهری
==============================...

من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
...
صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
...
.
.
فروغ
====================================
«می‏نوشم به سلامتی این خانۀ ویران و
زندگی دردناک خویش،
برای تنهایی من و تو، تو و او، ما، شما.
و برای تو می‏نوشم –
برای دروغی که لبانم به من بخشید،
برای چشمان بی‏روح و سرد
برای این که دنیا خشن و بی‏رحم است
برای این که خدا نجاتمان نخواهد داد.»



آنا آخماتووا
=====================================
شاعري شعري گفت
عاشقي آه كشيد
عارفي هوهو كرد
تاجري دسته چكش را رو كرد!

[سیدحسن حسینی]






















+ نوشته شده در 1:38 توسط ....................................
یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰
هرچيز را هم که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من تقصير توست.

عباس معروفی

===========================



پس از سفر های بسیار و

عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،

بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم، بادبان برچینم، پارو وانهم،

سکان رها کنم، به خلوت لنگرگاهت در آیم

و در کنارت پهلو بگیرم.
آغوشت را بازیابم و استواری امن زمین را زیر پای خویش.

مارگریت بیکل
ترجمه احمدشاملو

=============================





بگذار هر چه از دست میرود برود !
آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد
هر چه باشد
حتی زندگی…
ارنست چه گوارا

============================




بسان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

..

هوشنگ ابتهاج

=======================




در ساختمانی با اسکلت سفید
مقامات بر کاغذ می‌نویسند:
همه‌چیز امن و امان است.

جاده سیاه است
خورشیدی نیست.

در دریاچه
درختان سیاه می‌لرزند
و پشت سر به جا می‌مانند

وقتی ماشین می‌گذرد
بچه‌ها بر ماسه‌ها بازی می‌کنند
صورتشان را بالا می‌گیرند
به سمت مان
لاغر و خاموش
چون سراب

حیاط‌ها و رخت‌های آویزان
به روال همیشه

پیرزنی با کلاه مردی بر سر
خاک را نقر می‌کند

آرام
آرام
وارد می‌شویم
در آمده‌ایم
به سرزمین مرگ.

شعر از  آتوود


می‌شود سبک باشم و سرد
چون اولین برف
که دیر می‌بارد و
خاموش است
در شبِ راز؟

شعر از  سوانبرگ

امروز
در صدای نامطمئن‌ات
می‌خواهم پژواک‌ها را بشنوم.

با من حرف بزن
با کلماتی که هرگز نبوده‌اند.

پوست‌ عوض کن
بندرگاهت را
یا وداعی ابداع کن.

ولی مرا برگردان
به آن‌جا که بودم
آرام مثل باران بهار
به آن صبح‌های داغ
آن‌جا که گل نمرده‌است.

به آن مویه‌‌های عتیق
که بر اوراد باد
به نور بدل می‌شوند
بی‌کرانه
آن‌جا که رویاهایم

رویا می‌بینند.

شعر از  ماریا ایگنیا گاری


خون سازندگان اهرام
آمیخته به دود کوره‌های آشویتس
(غذای شیرها در اعصار نخستین).
قارچ‌های هیروشیما
و پرتقال‌های ویتنام
با صداهای قایقرانان فینقی.
دزدی دریایی گره‌خورده به یک سرخ‌پوست
در شکن تازیانه‌ها...
با سایه‌هایی که به هنگام شب
غریو و نعره سر می‌هند.
حالا آن‌ها
همین‌جا هستند.

شعر از  لوردس اسپینوا


از تنهایی‌های بزرگ و عمیق
از غم‌های ژرف و بی‌اساس
از اندوه‌هایی که گلو را می‌فشارند
از رویاهای آبستن از بی‌زمانی
از پرسش‌هایی ابدی بدون پاسخ
از ریسمان‌هایی که به هم می‌بندند دست‌ها را
از تلخ و شیرین مکرر نوستالژی
چنین آفریده شد این زن
به فریاد و سکوت.

شعر از  سوسانا رکوئلمه د بیسو



بوی آتش و کاه
از گذرگاه‌هایی می‌گذرند
که مال من‌اند
آن‌جا که پناهگاهی برآورده‌ام
برای خویش.
آهسته آهسته تبخیر می‌شوند
در ساعت ستارگان
در مراسم مختصر هراس.

دو زمرد آتشین
چشم‌های مرا می‌سوزانند
چرا که وداع
سبز نقاشی کرده است چشمانم را
از لحظه‌ی تولد تا پایان قرون.

معادن آسمان
به تماشای رودها و صحراها نشسته‌اند .

شاید ستاره‌ای شکوفه کند.

شعر از  ماریا دل کارمن پایوا




در شفقی تفته
بوته‌های یاسمن می‌لرزند
تقلا و مویه آن‌ها را جاکن می‌کند.
بالای ویرانه‌ها
فرشته‌ای با نگاهی شهوت‌ناک
ریشه‌ی بال‌ها گم‌شده را می‌لیسد.
ماه در ریگ سفید آتش می‌گیرد
و هوا گردبادی به‌جا می‌گذارد از لهیب شعله‌ها.
ردی از خون و
بوی استخوان‌های سوخته
و خط خون به دنبال می‌کشد کودکان را
خشمگین، ملتمس برای شکم‌های خالی‌شان
لحظه‌ای‌است تر شده به فروغی ناگهان
ساعت پرندگان بی‌روح و
ساعت خاموش گناه.

شعر از  لویسا مورنو د گابریلو


دهان‌هایی هستند
هنوز
تا اشارتی کنند به روح و
حرص‌ و آزش.

دهان‌هایی هستند
دهان‌هایی
که احاطه می‌کنند اشتیاقی را
که افشایمان می‌کند
در ساعات کوچک شب.

دهان‌هایی هستند
که زود از ما پیشی می‌گیرند
با اشتهایشان یا با سکوتشان
داوطلبانه قربانی‌مان می‌کنند
برای کهن‌ترین حیوان
که در ما زندگی می‌کند.

شعر از  آلیشیا توررس

در این جهانِ فرشتگان
قربانی
بر گردن جلاد بوسه می‌زند.
اشتیاق همیشه گل سرخی‌است
خنجری‌است
آغوشی فانی
که کلمه را بی‌‌پناه رها می‌کند.

چه می‌کنیم بر این پرتگاه؟
هر بوسه‌ای که نبخشیدیم
ملک مقربی‌ست، مسلح
که ما را انتظار می‌کشد
در آستانه.

شعر از  آلیشیا توررس



قطره‌ خونی بر برف
همان تصويری‌است
که بيش از همه دوست می‌دارم.

در آن برهنه می‌کنم خود را
ابداع می‌کنم خود را
چشم پوشيده بر تعلیم نزاکت‌ و حیا
و هرچه بيرون اين خشونت است.

چنان لبخندی بی‌رحم و عبث
که پیشکش می‌شود به شکست‌خورده دشمنی .

يا وقتی می‌آيی،
دهانت هنوز نمناک است
و بی‌تفاوت،
نگاه می‌کنم که می‌گذری.

قطره‌ خونی بر برف
در خود فراهم کرده‌است
هر آن‌چه را که انتظار می‌کشم
خمیده بر زانوانم
در سربیِ این سکوت .

شعر از  آلیشیا توررس



هستم آیا

مسافری، سرگردان
میان چمدان‌ها و جایی که بدان تعلق داشته باشم
زندگی‌ِِ زیسته در کیف‌ها و بقچه‌ها
مثل آدمی که یاد می‌گیرد دوست بدارد جاز را
مثل زندگی تنها و رویاپیشه‌ی من
روحی هستم که موسیقی‌اش اختلاطی‌است
از آواهای گیج، تازه، پیش‌بینی‌ناپذیر
مست، خسته، پچ‌پچه، غرغر
عاشق، ساقط، عاشق، آواهای مسافر

آیا عوض می‌کنم روح‌‌ام را
وقتی تغییر می‌دهم مکان سکونت‌ام را ؟

شعر از  تزوتا سوفرونیوا


میان

امنیت و آشوب
آرامش و اشتیاق
صلح و دست‌نیافتنی
امنیت و خلاقیت
صلح و رویاها
رویاهای دیگران
و رویای من
رویای مجاز
و قطعه‌ای از رویا که همیشه رویایش را دیده‌ام.
میان.
انتخاب جای دیگری‌است.
جایی که در آن انتخابی نیست.
انتخابی وجود ندارد
در اتاقی که «میان» نامیده می‌شود.

شعر از  تزوتا سوفرونیوا


عاشقت می‌شدم، اگر فرشته نبودی
می‌بلعیدم تنت را و
خاک را وجب به وجب اکتشاف می‌کردم.
اگر تنی داشتی
نزدیک و نزدیک‌تر می‌آمدی
می‌خواستی فرشته نباشی.
اکسیژن می‌سوزد
تو خود را می‌سوزانی به نیتروژن که نمی‌سوزد.
فرشتگان می‌سوزند
تو را مردمانی می‌سوزانند که خود نمی‌سوزند.
ترحم از مد افتاده است
ترحم و فرشتگان به هم می‌آیند.
اگر فرشته نبودی می‌خواستم عاشقت باشم
متجاوزانه
آن‌‌سان که زنان، مردانی را دوست می‌دارند که فرشته نیستند،
زنان این‌گونه عشق می‌ورزند و باز هم عاشق می‌شوند
نیتروژن مایع همیشه مسئله‌ساز است
نیتروژن مایع، ماده نیست،
چین و شکن دارد، آزار می‌دهد
مه می‌شود، بخار می‌شود، تیره می‌شود، خفه می‌کند
اشتیاق اما
ناپدید نمی‌شود.

شعر از  تزوتا سوفرونیوا





به خواب که می‌روند
کوه‌ها
رها می‌کنند پرندگان تابان را.


شعر از  میزوئه


عیدی‌های امسال
کنار هم
نزدیک بالش‌ام.

شعر از  شیکی


ریشه‌ی موهایش داغ می‌شود
وقتی شانه‌شان می‌کند
باد در علف‌ها می‌پیچد.

شعر از  استوکو


سکون:
به صخره رخنه می‌کند
مویه‌ی زنجره.


شعر از  باشو




خاطره‌ی سوزانِ
زمین داغ،
پایان روزهای جنگ.

شعر از  کینی‌چی




بر می‌آورد
سیاه را
از چشم‌های کور شده
به آهک

لمس می‌کند هوا را
و می‌ایستد
الماس
رُز سیاه
در میان آشوب کیهانی

می‌دمد
در چپق کوچک خیال
برمی‌انگیزد
رنگ‌ها را
از یک سیاه
رُز
مثل خاطره‌ای
از شهری سوخته

بنفش، زهر و کلیسای جامع را
سرخ، گوشت کبابی و شاهنشاه را
آبی، برای یک ساعت
زرد، برای یک استخوان و یک اقیانوس
سبز، دختری را که درختی شد
سفید، سفید را

آه ای رُز سیاه
در یک رُز سیاه
چه پنهان کرده‌ای
میان مگس‌های مرده‌ی الکترون‌ها.


شعر از  هربرت



صفحه‌ی اول
از کشتار ۱۲۰ سرباز خبر می‌دهد.

جنگی طولانی بود
به آن عادت کرده‌ای

درست کنار این خبر
گزارشی‌است از جنایتی تماشایی
با عکس قاتل

نگاه آقای کوگیتو
بی‌تفاوت
از بالای کشتار سربازان
غلت می‌خورد
تا با لذتی وافر غوطه‌ور شود
در وحشت روزمره

یک کارگر سی ساله‌ی مزرعه‌
در اثر افسردگی حاد
زنش و دو کودک‌اش را
به قتل رساند.

به دقت شرح می‌دهند
سبک و سیاق قتل را
موقعیت تن‌ها
و الباقی جزئیات را


پیدا کردن ۱۲۰ مرد مفقود
بر یک نقشه بی‌فایده است
فاصله‌ای بعید
چنان‌که جنگلی
آن‌ها را می‌پوشاند



با تخیل‌‌مان حرف نمی‌زنند
تعدادشان زیاد است
عدد صفر در پایان
انتزاعی‌شان می‌کند

موضوعی برای انعکاس بعدی:
ریاضیات همدردی.

شعر از  هربرت



محو نمی‌شوی
حتی اگر رفته باشی،‌
خورشید دورترنیست
از نارنگی رهاشده بر میز
و خودکار
گرفتار آمده در نامت
بر میز نمی‌لغزد.

دوباره بچه شده‌ام
رها کردم نابینایی‌ام را
چون یک روسری از پنجره ای
و دیدم که نمی‌افتد
که جهان انبساط نمی‌یابد
که میان ستارگان فاصله‌ای نیست
که مردگان نزدیکتر از زندگان نیستند
که زمین گرد نیست
و همه چیزی در یک نقطه
هست می شود:
آن‌جا که زغال به الماس بدل می‌شود
و رنج
به کلمه.

شعر از  تومی کونیتو


آن‌ها درون دروازه‌اند
تصاویرِ بریده بریده
خاطره‌ای
چنان که عتیقه‌ای،

نگاتیوی سیاه
سرانجام جان گرفت
آن روز که راه خویش گرفتم و
رفتم

خاطره
همان‌چیزی است
که حال را در آینده
ظاهر می‌کند.

شعر از  بو کارپلان


هست
تقدیری از آن دست
که استوار نیست
هرچه نمی‌لرزد.

هست
عشقی چنان
که به کف نمی‌آیدت جهان
چرا که گامی کوچک کم است.

هست
اشتیاقی از آن دست
که خویش را کیفر می‌‌کنی برای هنر
وقتی هنر گناهکار است.

هست
سکوتی از آن دست
که دهان‌های مادینه چنان می‌نمایند
که گویی شرم
تنها موضوعِ جنسیت است.

هست
گیسویی چنان
که شهاب‌سنگی آشفته‌اش می‌کند
و شیطان فرق می‌گشاید بر آن.

هست
انزوایی از آن دست
که خیره می‌شوی با یک چشم
تنها به نمک.

هست
سرمایی از آن دست
که فاخته‌ها را خفه می‌کنی
تا گرم کنی بال‌های خویش را.

هست
ثقلی چنان
که پیشاپیش سقوط کرده‌ای
از میان آن‌ها که می‌افتند.

هست
خاموشی‌ای چنان
که تو باید زبان بگشایی:
تو، آری، تنها تو.


شعر از  ولادیمیر هولان



قندیل یخی که ذوب می‌شود
شیر آبی که می‌چکد
گاه‌شمارِ قطره‌های دارو.

تبت از میان آب می‌بیند
ما از میان اشک‌هامان...

شعر از  هولان



نگاه کن بانوی من،
مرا گناهان بسیاری‌است
که نمی‌توانی راهت را پیدا کنی از میان‌شان.
اندکی از گناهان‌ام را
تو خوب می‌شناسی.

آن‌ها که می‌شناسی، همه یک گناهند
و آن‌ها که راهت را گم می‌کنی در میانشان
باز هم یک گناهند
که تو را حیران می‌کنند،
همچنان که مرا
برای ابد.

شعر از  هولان


هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در هما‌ن‌دم
جاری نشود از گونه‌ی مریم عذرا.

هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در همان‌دم
ملک مقرب‌اش نفشاند.

اما هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که بتواند در همان‌دم
در چشم‌های یک مار
پیدا شود.

شعر از  هولان



عدم،
سراپا تنها در خویش
اما بی‌ اعتمادی به خویش
شهوت‌اش را فرو می‌نشاند:
مشهود به محض حیات و نامشهود به محض وجود....

عمیق‌ترین جای روح: حضیض
زیرکانه جوابی داد...

شعر از  هولان


نابسامانی زمین و از این‌رو نابسامانی انسان
تنها وقتی درک می‌شوند
که زانو می‌زنی.
هر دو را اما دوست بدار، حتی بیشتر و بیشتر
چرا که عشقی وجود ندارد
چرا که تنها یک عشق وجود دارد
چرا که تمام صلیب‌ها،
تنها یک صلیب‌اند.

شعر از  هولان




یک روز میهمان و بعد بیگانه و در آخر شبحی بی‌قرار،
همیشه مشتاق قطعیت بوده‌ام
این‌که لااقل، آن‌ها که دوستشان می‌دارم
واقعن زنده باشند.
هرچه عشق‌‌ام چنان وحشی باشد که بود
چرا که تنها آن‌ها را با زخم‌هایم لمس کرده‌ام...
آه ندامت، تو چنان کهنی
که تازه می‌نمایی
چون آن‌روز که پایین چند پشته‌ی فصیح
برگ‌های درخت خاراگوش را چند لحظه استنشاق کردم
بر بلندترین مقام جنتیای زرد
وقتی ماه، دیوار چین را می‌چرخاند
در درون یک سر سلطنتی.

شعر از  هولان




شاهد اندوه خویشی و آرزوی خویش
آینه‌‌ای و در همان لحظه تصویر خویش
تنیده به هم،‌
نزدیک‌تر حتی از عاشق و معشوق.
هیاهای جنگاوری که می‌جنگد با اژدها
راه به این‌جا ندارد:
که سلطنت سکوت است
در تهی میا‌ن‌تان
سکوت نگا‌هدارنده‌ی ابدی
و جاودان‌ نگا‌هداشته‌
از باکره و صوفی:
همان عشق به خویش که خودخواه نیست
از خودی که عاشقانه می‌خواست
انعکاس خویش باشد.

شعر از  اکلوف




تنها و بی‌کسی؟
خب، باش!
یه قطار معرکه گیرت میاد
اون آخراش.

شعر از  اکلوف



انگار که دریا به دنبالم آمده‌باشد
و بازوانش را کمند کرده باشد به دورم
در اتاقم، شب‌هنگام
انگار که پیچیده باشد بر من دریا
بازوان آوازهایش را
چنگ می‌زند در من دریا
مرا به بر می‌گیرد دریا.

شعر از  اکلوف




بازار سکوت بود. زنان مویان میراث خویش را می‌پراکندند، لباس‌های چرب را و روز بر خاموشی چهره‌هایی آرمید که با پارچه‌ی پشمی‌شان می‌شد شناخت و با خاطراتی محوتر از سبزی‌های دکه‌ی روبروی محراب. پشته‌‌هایِ محزونِ استخوان‌هایِ کیفر دیده. با اداهای آموخته در مزارع گندم سیاه خاموش می‌رویند زیر آوای باد‌ها. نجوا می‌کنند از فتق مردان و از رطوبتی که نزدیک می‌شود پیش از بسته‌‌کردن جنس‌های بی‌مصرف و برگشتن، مادران چهارشنبه، در کشور ویران سرشماری‌ها.

شعر از  گاموندا




در چاه درون خدا، ای قمری زنده
به خواندنِ سکوت‌ات واداشتم.
و درخشیدی.

جسمانی هستی تو، درمیان دو مغاک

آبی میان دو مرگ، دو زبان مادی.

آه ای قمری واپسین،
زمستان نزدیک است.


شعر از  گاموندا


می‌خروشی بر نعوظم ای بانوی زرد
و اینان آب‌های از یادرفته‌اند
مایعات زمستانی.

بانوی قلبم
که نورش مرا پیر می‌کند:

تو وقاحتی و امید.

شعر از  گاموندا




چشم‌ها بر من خم می‌شوند در تاریکی
تاریکی هزار چشم
و هزار فضای گیج
تاریک‌تر از ابروانم
یا حلقه‌ی موها بر گیج‌گاه‌ام
تار چون سوسوی چراغی نامرئی
درخششی بالای گونه و پیشانی

چهره‌ی یار توست
خمیده و بی‌حرکت بر تقدیرت
ولی چرا چنین چشم‌های دشواری؟

می‌دانم، سرانجام، آینه آنجاست
و دیگرگونه‌کسی، چشم می‌دوزد به بیرون از آینه
یک روز، چشمهایت را می‌چرخانی به سویش
وقتی دوباره سر برگردانی، من نیز ناپدید خواهم شد.

شعر از  اکلوف



در پاییز یا در بهار
چه فرقی می‌کند؟
در جوانی یا پیری
چه اهمیتی دارد؟
به هر حال ناپدید می‌شوی
در تصویر کل
ناپدید شدی، ناپیدا شده‌ای
حالا یا لحظه‌ای پیش
یا هزار سال پیش
ناپیدایی‌ات اما
به‌جا می‌ماند.

شعر از  اکلوف



همچون زنانی که برمی‌گردند
کوزه‌ به سر، کوزه به دوش
از غیبت کنار چشمه
لبریز از هم
از شوهران و از پسران همسایه‌هاشان
لبریز از خویش
کوزه‌ات را بردار از سرت یا شانه‌ات
بر زمین بگذار و
به کسی فکر کن
که گلویش از خاک پرشده‌
سه روز است نه چیزی خورده، نه نوشیده
به من فکر کن
و آن‌چه بر من رفته است
نه فقط به همسایه‌‌ات و همسایه‌ی همسایه‌ات
از دستهایت به من آب بده
دخترم
حتی چشمانم به نوشیدن باز نمی‌شوند.

شعر از  اکلوف



این حکایت را پایانی نیست
آغاز می‌شود همان‌جا که پایان می‌گیرد
و انسان در همان دایره محبوس است
یک مرد و یک زن
یک بد و یک خوب
مادری. پدری.
خواهری. برادری.
پرنده‌ای با چشم‌های هوشیار
شاخه‌ به شاخه‌ می‌پرد
و نگاهت می‌کند.
آن پرنده کیست؟
روحِ تو
زندگی پرندگان دشوار است:
آن‌ها نگاهت می‌کنند و
می‌ترسند.

شعر از  اکلوف





مادر!
می‌دانم مرا به چه فروختی:
به آن دروازه‌ی بلند
که مرگش می‌نامند.
آن‌جا در جهانِ آینه‌هایش
باید با خود روبرو شوم
چون کودکِ خویش
با آوازهایی که یادم دادی
با زیبایی، با قصه‌ها
با نگاه‌های ژرف، با شیر
با بوی عرقِ دایه‌ام
امن
در آغوش‌اش

شعر از  اکلوف




پیری، پیری،
مایعات زهرآگین‌ات.
پیری،
پیری،
حیوانات رنگ پریده‌ات.

شعر از  گاموندا



خورشید می‌سوزاند
مانند زنی
از پهلوی چپ جامه‌اش.
یک مار، سراپا سنگ و
در سنگ، یک دارکوب.
پرتوهای سیاه در پشت سر
پرتوهای سیاه در روبرو.
فواره‌ای می‌ایستد.
باید زانو بزنم.

شعر از  ولادیمیر هولان



چه هستی تو، آ؟
تو، انسانی‌ترین و
پوچ‌ترین هجاها
آه، تو، آوای با شکوه!

با تو می‌جنگم
تیرپرتابی می‌کنم تمام هستی‌ام را
به سوی تو
همچون اخائیان که روزی
اسب تروا را
به میان تروا.

با تو می‌خوابم
تنها تو را می‌خواهم
ای روسپی فریبا
الهه‌ی ناامید!

می‌رقصی بر دهانم
و چون می‌میرم
سربازی هستم انگار
که از پشت‌ بلندش کرده‌اند
و او را رانده‌اند
با رشد علف به آسمان
و می‌خواهم وجود نداشته باشی
شاید آزادانه حرف بزنم
ای مهبل خیالی، آ،
ای حرف حامله‌ از تمام حروف

نخواستن، اما شناورشدن
روانه‌ شو از میان رود‌ها
انگار از میان پرتوهای مجرد
که کرانه‌ها‌شان
گوش‌های کرند.

آه موسیقی،
که می‌کشانی تنم را
با چنگال‌هایت به بالای کلمات
چون گوسفندی که می‌چرد بر چمن
و کرکسی می‌ربایدش
آ، ای روح تهدیدگر
که هستی تو و
چه می‌خواهی؟

شعر از  نیکیتا استانسکو



پاییز آمده‌است،
دلم را به سرپناهی بپوشان
با سایه‌ی درختی
یا چه بهتر، سایه‌ی خودت!

می‌ترسم دیگر نبینمت،
بروم
و بال‌های تیز بر من برویند تا ابرها
که تو می‌خواهی پنهان شوی
در چشم غریبه‌ای
و بسته خواهد شد آن چشم و
تو را قفل می‌کند آن تو.

آن‌وقت، کنارِ صخره،
منِ خاموش،
تمام کلمات را غرق می‌کنم در دریا
سوت‌زنان صدا می‌کنم ماه را
بلندش می‌کنم به بالا
و از او عشقی می‌سازم
پرتوان.

شعر از  نیکیتا استانسکو



وسواسِ پیرزنان را دیده‌ام
و سوزن‌هاشان را،
تاریکی
و رطوبت مدال‌هاشان را.

پنج‌شنبه‌ای بود بی‌پدر، یک پنج‌شنبه فقط.
کسی در آینه نبود.
ماسوره را دیدم
و پشت شفق
ماکیان‌ها را
در ابدیت‌شان.

خدا خسته بود از اندوه
و نپذیرفت که وجود داشته‌باشد.
آن غروب
تنها غروب زندگی‌ام بود.

شعر از  آنتونیو گاموندا



یک صبح زیبا
با مهی کافی تا پنجاه دست لباسِ خواب فراهم کند
برای بانوی دریاچه...
چندی بعد، لحظه‌ای
که تابستان گرم، طعمِ شراب می‌دهد...
وحشت از گردن‌بندی که از خاک‌اره‌ی تابوت برآمده‌است...
شهوت روشن زندگی...

با این حال، اگر دلت بیمار است
سلامت‌اش را در جهانِ زیرین خواهی یافت
ولی دیگر بر نخواهی گشت.

شعر از  ولادیمیر هولان




در هر کتاب جایی‌است
و زنی که می‌خواهیم آن‌قدر ببوسیم‌اش
تا خسوفی پیدا شود بر هر گوشه‌ی لب‌اش
و احساس کنیم انگار
چشم‌‌هایمان را می‌بست
پیش از اعدام.

در هر کتاب جایی است
که گناه را دوست داریم.
عشقِ محزونی نیست همیشه...
آری، آری، می‌دانم که دود
حتی از خون هم بلند می‌شود
جنسیت یک کتاب...
ولی خواب‌ها را نمی‌توان تعبیر کرد.

شعر از  ولادیمیر هولان



اگر حقیقتِ زندگان، جلوتر از حقیقتِ مردگان بود
ندامتِ امروز و فردا پایان می‌یافت...

اگر حقیقت زندگان، فراتر از حقیقتِ مردگان بود
ما که زنده‌ایم، بر می‌خاستیم...

اما تمام حکایت چنین است:
ندامت آری و بال پرواز نه.

شعر از  ولادیمیر هولان



آری، صبح است دیگر...
به زیرپیراهن چرکی می‌ماند
بر تن شسته‌ی زنی زیبا...
لمس‌کردن‌اش،‌ آه، تنها لمس‌اش...
ولی هیچ باقی نمی‌ماند، نه یک رویا حتی.
در اوج‌ها، تو نیز ماسه‌ها را شخم می‌زنی
که هر که به شعر فروافتد
هرگز برنخواهد خاست....

شعر از  ولادیمیر هولان



می‌شنوم خروش فولاد را.
صراحت، سرگیجه است.

دست‌هایت پلک‌های مغاک را می‌گشاید.

شعر از  گاموندا





تمام حیوانات
گرد می‌آیند
در ناله‌ای بلند.
صفیر پیری را می‌شنوم.

شاید به ناپیدایی اندیشه کنی.

با من سخن بگو
باشد که بشناسم
خلوص کلمات بیهوده را.

شعر از  آنتونیو گاموندا



بی‌گناهان اغوا می‌شوند در طارمی‌ها
و زنان همسایه از رستخیز تن سخن می‌گویند.

دخترانم می‌گریند در دست‌هاشان
و سبز است زاری‌شان.

چه روزی‌است امروز که به آخر نمی‌رسد؟

شعر از  آنتونیو گاموندا



نقش سیاه
در قاب نقره شرحه‌شرحه شد به بوسه‌ها
نقش سیاه
در قاب نقره پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
در قاب نقره
نقش سیاه رشته‌رشته شد به بوسه‌ها
بر گرداگرد نقش
نقره‌ی سفید تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
بر گرداگرد نقش
فلز محض تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
در قاب فلز
نقش سیاه پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
تاریکی آه تاریکی
تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
تاریکی چشم‌های تو
پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
هرچه آرزو کردیم
شرحه‌شرحه شد به بوسه‌ها
هرچه هرگزش نخواستیم
بوسیده شد و رشته‌رشته شد به بوسه‌ها
هرچه از آن گریختیم
پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
هرچه آرزو کردیم
بوسیده شد
مدام و
مدام.


شعر از  اکلوف





















+ نوشته شده در 19:47 توسط ....................................