X
تبلیغات
.........
از تو گفتن و از تو نوشتن
و برای تو نوشتن
جمعه بیست و نهم مهر 1390
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلّبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان

ما خسته‌ایم؛ باید به خانه‌هامان برگردیم


«طاهره صفارزاده»
===============================

می‌توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد
به گنجشک‌ها بیش‌تر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی‌ات پر از اسم‌هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچ‌وقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب‌هایم را
از روزهایی که بوسیده‌ای
از من کنارتر بکشی
خودت را جمع کنی
پشت گوش بیاندازی حرف‌هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص‌های فراموشی مرا
آب را
و دکمه‌های هماغوشی‌ام را
اصلن فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهارخانه‌ای که پیراهن تو نیست
توی خانه‌ای که
هم خانه‌ام نیستی!


ناهید عرجونی
================================
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارم‌َش
او مرا بگذاشت، من نگذارم‌َش

دل بدو دادم ز من رنجید و رفت
می‌دهم جان تا مگر باز آرم‌َش



سلمان ساوجی .. غزلیات



==============================

حســرت دسـت‌هات مانـده
بـه چشم‌هـام
به خواب‌هـام
به کـش و قـوس‌های تـنم.
در حسـرت دسـت‌هات
پـرپر می‌زنـم.

-عباس معروفـی


=========================

خوش به‌حال آن مرد که در زندگيش تو راه بروی خوش به حال مردی که براش تو شيرين‌زبانی کنی خوش به حال مردی که دست‌های قشنگ تو دگمه‌های پيرهنش را باز کند ببندد تا لب‌هات به نجوايی بخند. خوش به حال من
عباس معروفی
=========================
 غاده السمان :
 می‌روی نان بخری /
 چون باز می‌گردی /
دندان‌هایت را گم کرده‌ای /
 می‌روی سیب بخری /
چون با سیبی باز می‌گردی /
 زنت را گم می‌کنی /
و او را پاره‌پاره پشت سر می‌گذاری /
 بر دروازه‌ی بیمارستانی که باران آتش /
 آن را ویران می‌کند...

==============================


به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت ِ تو
شهر ِ بزرگ من بنا می شود!

                                       - احمد شاملو-

=================================
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است...



غلامرضا بروسان


==============================
کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
من و تو
دو جنگلی هستیم آتش افروخته
و همه‌ی دوربین‌های تلویزیونی بر ما زوم شده‌اند

کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
که همه‌ی روزنامه نگاران
می‌خواهند از تو ستاره‌ای بسازند
برای جلد ِ مجله‌هاشان
و از من اسطوره‎ای یونانی
و یک رسوایی ِ نوشتاری

نزار قبانی
==========================
چنان ابری بر دلم می‌بارد
که باران را
گریه می‌کنم..


احمدرضا احمدی
=============================
یادت هست
من با چشمان تو
اندوه آزادی هزار پرنده‌ی بی راه را
گریسته بودم و تو نمی دانستی ...!
سید علی صالحی
===================================
شب‏
لب‌‏هایت را با بوسه‏‏‏‏‌ای می‏‌بندم
باور کن بوسه نمی‏‌فهمد
آزادی بیان یعنی چه ؟!


- فرهاد کامران‌نژاد

==================================
پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است
.
.
سارا محمدی اردهالی



===============================
بیا

و برای این دوست داشتن ت فکری بکن

جا نمی شود در من!


"عباس حسین نژاد"




================================

به حج می‌روم

اگر

تو ذی‌الحجه‌ام باشی

پیغامبرم

اگر تو آیه هایم باشی

مومنم

اگر تو مقتدایم باشی

مبحوسم

اگر تو ملاقاتی‌ام باشی

یونانم

اگر تو آتنایم باشی

شعرم

اگر تو وزنم باشی


مسعود ملایی
============================
در نهایت

تنها کسی که می‌خواهم دل به دلش بدهم
تویی
 
تو تغییر نور را در آسمان تماشا می‌کنی
من چشمهای تو را
اولگا بروماس
=====================================
هیزم شکن
سایه ام را قطع کن
مرا رها کن
از عذاب بی ثمری

لورکا
=============================
سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان چه خواهی گفت؟
اگر بپرسند :
آستینت را کدامیک تر کرده است؟!!!...

"عباس صفاری"
============================
عادت کرده ام
    به طعم قهوه
       به آدمهای پشت پنجره ی کافه...

   دستهایی که می روند ؛
         آدمهایی که نمی مانند ...

    به تو
        که روبرویم نشسته ای
             قهوه ات را به هم می زنی
      می نوشی
               می روی...

یکی
به آدمهای پشت پنجره ی کافه
اضافه می شود...!!


"مرضیه احرامی"

==============================
پاییز که می شود
پناه می برم
به خدا
به عشق
و پناه می برم به تک درخت حیات خانه تو
تا من گنجشکی شوم
هزار رنگ
هزار امید
روی هزار شاخه درخت خانه تو. ...

"یاشار صادقی"
==============================

دیوار که باشی

 عاشق کسی می‌شوی

 که یادش نیست

 کی

 کجا

 به سینه‌ات تکیه داده است

مجتبی صنعتی

====================================
مــانــده ام خــيره بــه راه!

نــه مــرا پــاي گــريــز،

نــه مــرا تــاب نگــاه!


فریدون مشیری

====================================
بگذار کسی نداند
که چگونه من به جای
نوازش شدن
بوسیده شدن
گَزیده شده ام...

شاملو

=============================

شاعر: ابراهیم اکبری دیزگاه

 

نه بیماری را شفا می دهم
نه عصایی برای اژدها شدن دارم
نه شتری را  از دل کوه بیرون می کشم
و نه برایتان قرآن می خوانم
تنها معجزه من
همین پیامک است
"من ابراهیم هستم
ابراهیم اکبری دیزگاه
فرستاده خدا نیستم
اما دوستت دارم"


==============================

چهره‌های گذشته‌ام را من با خود حمل می‌کنم

چون درختی که حلقه‌های سال‌هایش را
حاصل جمع آنها
یعنی من

آینه فقط آخرین چهره‌ام را می‌بیند
من همه چهره‌های گذشته‌ام را با خود دارم

توماس ترانسترومر
برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2011


=================================

انتظاری نوسان داشت

نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می‌گریست
سهراب

==================================



+ نوشته شده در 17:8 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390

آسمان گرفته
باد زوزه مي کشد
دعا کن باران نيايد!
باران هاي بي تو
رگبار واژه ي تلخ تنهايي است
سرماي اين پاييز
روزي مرا از پا مي اندازد
اي کاش باران نيايد...





مشتاق
=================================
عشق‌های معصوم، بی کار و بی انگیزه‌اند.
دوست داشتن
از سفرهای دراز تهی دست باز می گردد.

احمد شاملو




=============================
تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


( رضا کاظمی )

================================
دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه ست
لگدکوبش کن !‏
لگدکوبش کن !‏
بگذار ساعتی سربسته بماند ؛‏
مستت می کند اندوه

شمس لنگرودی

====================================
سراسر سرما را
همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..





========================

از حدس و گمان های تو ویران نمی شوم

مرا نام تو کفایت می کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می دانی

نه قایق است

نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس هایی را

که بر گیسوان آویخته ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی


"احمدرضا احمدی"





====================================
برای ديدنت ای کاش آسمان بودم

ويا ستاره کم سوی بی نشان بودم

چه خوب می شد اگر با تمام احساسم

برای خستگی ات مثل سايبان بودم

بهاروشعروشکوفه هميشه سهم توبود

ومن به جای دلت زخمی خزان بودم

شبيه دست تو پيغبرسخاوت وعشق

وسيع وساده چو دريای بی کران بودم

چه خوب می شداگرمن به جای بغض دلت

رسول بارش غم های جاودان بودم

تمام هستی من!ای شکوه ساده سبز!

برای درک تو ای کاش مهربان بودم‎


علی شفاعت پناهی
==============================

امروز تولد تو است.

سی و یک بهار

به سکوتِ سوسن ها گذشت

باقی را به من ،

به هیاهوی گنجشک ها ببخش !


*رضا كاظمي

============================

چگونه پیدایت کنم ؟

وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام

گروس عبدالملکیان



===================================
اوقانم گه مرغی که می‌شود
ناگهان غیبم می‌زند
مثل کسی که برود سر کوچه
سیگار بخرد و
باز نگردد

عباس صفاری




===============================

آغوش تو

مترادف امنیت است

آغوش تو

ترس‌های مرا می‌بلعد

لغت‌نامه‌ها دروغ می‌گفتند

آغوش تو

یعنی پایان سردردها

یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم !

بلند نشوی بروی یک‌وقت !

بغلم کن

من از بازگشت بی‌هوای ترس‌ها

می‌ترسم

مهدیه لطیفی

=====================================










+ نوشته شده در 1:41 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
28/6
چه دریاچه ای بود
نگاهت
و من نمیدانستم تا کجاها
همراه خنده ات
در آن پارو خواهم زد


بیژن جلالی

==============================



زندگی
تعارف نان است و غزل
از پنجره به دست کوچه و آسمان


سید علی صالحی

======================================




وقتی كنار قلب تو ایستادم
خطاب‌هایی از او با تو آَشنایم كرد
كنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم
به كوبه‌های بی شكل در
نگاه كه كردم
پیمانه‌های نور صدایم كرد
او از هزار روزن بیرون آمد
خندیدم
و از هزار روزن در تو گریختم
وقتی میان قلب تو ایستادم
او در هزار شكل به در كوبید
و حسرت ندیدن وایم كرد.


یدالله رویایی
=====================================

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای هم‌گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند .

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !

مهدی اخوان ثالث




=====================================
دســت مــرا بگيــر،

کــه بــاغ نگــاه تــو

چــندان شکــوفــه ريــخت

کــه هــوش از ســرم ربــود!

مــن جــاودانــم،

کــه پــرستــوي بــوســه ات

بــر روي مــن دري ز بهــشت خــدا گشــود!

امــا چــه مــي کــني

دلی را،

کــه در بهــشت خــدا هــم غــريــب بــود؟!


فریدون مشیری

=====================================

هر سال همین موقع

یک شاخه از گلدان شمعدانی جدا می‌کنم

می‌گذارم‌ توی همان شیشه‌ی مربایی که اولین بار برایم آوردی‌اش

می‌گذارم تا ریشه بدواند

تا مثل همان اولی بکارم‌ و به یاد تو بزرگ‌ش کنم

 

گلدان را چه می‌کنم؟

هدیه می‌شود به اولین عزیزی که بگوید:

"وای, چه شمعدانی خوش رنگی"

 

 

× پژمان الماسی‌نیا





=======================================
من مرگ نور را
باور نمی کنم
و مرگ عشقهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
در قلبهای ملتهب ما
مانند
ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پرشکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
...
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری ؟
نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج
اضطراب
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
که می کاهد مدام

با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته
گذر دارد ؟



حمید مصدق





===================================

جای‌ت خالی‌ست کنارم؛

پشت چراغ‌های قرمز طولانی شهر

توی ترافیک‌های سنگین دم غروب

در خلوتِ محضِ سحرهای اتوبان؛

چقدر نیستی تا لحظه‌های هرزِ بی‌احساس را

کوتاه کنی برای‌م

پر خاطره...

که کلی از این در و آن در حرف بزنی

که حتی‌تر بخوانی و من

عاشق صدای‌ت شوم باز.

چقدر نیستی و تمام لحظه‌های پس از تو

مثل ثانیه‌های کُند پرترافیک

مثل انتظار چراغ‌های همیشه قرمز

مثل راه‌های بی‌پایان است

...





؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=======================================
گلســتان کــن

شعــله هــاي نــا اميــدي ام را

بــا نيــم نگــاهـی،

تــا ابــراهيــمانــه از آن بگــذرم

کــه در آتشــم ايــن روزهــا از ســردي ات!


فاطمه سلیمانی


=================================

می‌سوزم

با اینکه می‌دانم

باد هم

خاکسترم را نمی‌برد

 

مسعود ملایی


===================================

تو خوابيده ای

آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی
...................
عباس معروفی


=================================

آرام باش

حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

====================================

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

فریبا عرب نیا

===================================

غم انگیز است پاییز

و غم انگیزتر،
وقتی تو باشی وُ
من برگ‌ها را با خیالَ‌ت
تنها قدم بزنم

رضا کاظمی


=-==============================

ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟‏
آفتابی است هوا ؟یا گرفته است هنوز؟
...
تو بخوان نغمه نا خوانده من
ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من.



هوشنگ ابتهاج، راهی و آهی


===================================

وقتي شعرهايم را ورق مي‌زني

نمي‌توانم صورتت را ببينم
اما از جايي از دور دست‌ها
صداي خنده‌ات را مي‌شنوم
و لبخند مي‌زنم

شل سیلورستاین

==================================

کتاب می‌خوانم

زيرچشمی نگاهش می‌کنم
چه زيباست بهت صورت‌اش!
پيش از من سرش به اميد‌های بسيار خورده‌است
پيش از من سرش به مرگ‌های بسيار خورده‌است
چشم‌هايش چنگ می‌اندازند
به خطوط شق و رق کتاب‌
سر می‌خورد
بی احتياط می‌نشيند
در بهت سرگيجه
او را به بستر می‌کشانم
از اميد‌ها و مرگ‌ها برهنه‌اش می‌کنم
چه زيباست بی‌معنايي تن‌اش!
گلوله‌ی برف بر بستر و
تن محض‌اش در خيابان
بی‌زخم، بی‌ردپا.

محسن عمادی


===================================

بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.

حسودی‌ام می‌شود
به خیابان‌ها و درخت‌هایی،
که هر صبح
بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست می‌کنند!-

دل‌ام می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
با کودک مهربان دست‌های‌ات
از اول،
قدم بزنم...

..مریم ملک‌دار..


==================================
آنچه می‌دانم را
با آنچه نمی‌دانم
تحمل می‌کنم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

===============================
من خودم هستم
بی‌خود این آینه را روبه‌روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده
تنها شبی هفت ساله خوابدیم و بامدادان هزار ساله برخاستم

سید علی صالحی

======================================




اگر دری میان ما بود

می‌کوفتم

درهم می‌کوفتم

 

اگر میان ما دیواری بود

بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم

فرو می‌ریختم

 

 

اگر کوه بود دریا بود

پا می‌گذاشتم

بر نقشه‌ی جهان و

نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

 

 

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی‌شود کرد

 

.........

 

 

شهاب مقربین

=======================================





آرام باش
حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

==================================




من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي  كه مي بينم  بد آهنگ است

بيا ره  توشه  برداريم

قدم  در راه  بي برگشت  بگذاريم

ببينيم آسمان  هر كجا آيا همين  رنگ است ؟ ...

مهدی اخوان ثالث

================================================






من بودم
آنكه
تار می‌تنید.

دلم از شوق پریدن می‌تپید
و چشمانم
كم‌كم
در زیر پرده سپید
خاك می‌شد.

بهار كه آمد،
پیله‌ای بودم
كه پروانه نشد.
 

حامد حبیبی

============================================




شعرِ زمان و خاطره / هورست بینک
1
می گویند: خاطره تداوم دارد
می گویند: هنر تا ابدیت می پاید
مرمر می ترکد
و آوازه می گندد
این را ما هم می دانیم
که نرمی، درشتی را از میان می برد
این تمثیلی ست به دیرینگی جهان

نفس کشیدن، زندگی ست و سکون، مرگ
سکون اما همیشه هم هست
ابدیت است
تداوم دارد
پس
در آن صورت آیا ابدیت مرگ است؟
همه آنچه می پوید
دگرگون می شود
آنچه در حافظه مان نقش بسته
دیگر برای تداوم
نشان نشده
اما کیست آن که تصمیم می گیرد که چه ماندگارتر باشد:
پرواز هندسی کبوتر
جهش تند رقصنده
خواب بی رویای گربه
شالوده ی هزار توواره ی رایانه

همواره کمال با ویرانی رقابت می کند
ماگنولیا تندترین بویش را زمانی می دهد
که می میرد
رویا، زمانی واقعیت می شود
که تیرها سوراخ سوراخت کنند
همه در این رویا مشارکت خواهند داشت
اما هیچ کس از آن حرفی نخواهد زد
آن هایی که زنده مانده اند داغ زخمشان را نشان
خواهند داد و سرجنبان به هم / خاموش وار / به راه خود خواهند رفت
2
تو را هیچ نمی ماند
روی پلی می روی و رودخانه از حرکت نمی ایستد
پیشاپیش تمثال مریم مقدس دعا می خوانی و معجزه ایی رخ نمی دهد
رو به خورشید تف می کنی و آتش فرو نمی میرد
این شاید چیزی باشد
آنچه که دوام دارد:
اجتماع حروف الفبا روی کاغذ سفید
نتایج محاسبات بازار یابی
Alume spentoپرتره ی (ب.) کیف
شطرنج بازی اندوه و عزا گفت و گویی در هواپیما
Eau de vie de de poire همبالینی
خاطراتی از آن
تداوم دارد
آری من این را می گویم آری من این را می گویم
اما در این باره ما تصمیم نمی گیریم

خدای من اگر بشنومش
نه همیشه بهتر است نشناسیمش
همیشه همان
چه بهتر که سکونت کنیم
دست بشوییم
دوران چکامه ها گذشته است
اشکال بزرگ مرام نامه ها ( این را می شناسیم ما)
ممفیس فرو ریخت
ورشو ویران شد
گلایوتیس زیر برف سوخت
زمان یخ زده است
در جنبشی بی پایان و هیچ است
آنچه بود و خواهد بود
هنگامی که به گفته بورخس پایان نزدیک شود
از خاطره هیچ تصویری نمی ماند دیگر
تنها آنچه می ماند کلمات است
3
بیست سال باید می گذشت از زمان گذشته
تا در فرانکفورت روز حساب برپا می شد
بر فراز مرده خانه این عالم
کار آزادی می آورد / ای آن ها که وارد می شوید.FIN DE PARTIE
( این یکی اوست همان است )
حک شده بر پوست زندگان
فرو رفته در چاه توالت اردوگاه ها
آمیخته با دود کوره های جسد سوزی
در اولین نفس های نوزادگان
تداوم دارد
باید که تداوم داشته باشد
تداوم خواهد داشت
نه تاریخ تداوم دارد
نه اکنون
و نه آنچه به تاریخ مربوط است
نه اکنون
خشمگین نمی سازد میرزابنویس را
وقتی به لکنت می افتد وقتی از سر شروع می کند:
این است آغاز:
کلام یک کلام است و تصویر یک تصویر و گزاره
یک گزاره
و سیاهی هیچ چیز دیگری نیست
جز سیاهی و سرخی هیچ چیز دیگری
جز سرخی نیست
و زندگی به معنای هزار امکان
برای مردن نیست
بلکه زنده بودن است
آنچه بود تداوم ندارد
فقط آنچه هست
آنچه خواهد بود
=====================================
قرار ما این بود
که عصر جمعه ای اواخر فصل
دختری بپاشد از هم توی حیاط
و از شکاف های تن اش
دو سه پروانه ی رنگی به شهر اضافه شود

که آن قدر بکوبم به شیشه های ایوان پراز شمعدانی
تا دست ببرم لای موهای بلندش
ببوسم و ببوسم ،
تا تعلیق کفش هایش در هوا
و بوسه ی آخر
کنار استخوان گونه ام گلوله شود .

قرار این بود
که مثل کبوتر طوقی همسایه چرخ بزند
و درست پیش از عشوه های دورِ هفتم
خون بپاشد به کاشی هفت رنگِ حوض
و نگاه من از لای انگشت هایم
برق بزند

این اتفاق بدی نیست
که در تمام نقاشی های بچه های دبستان
یا لای سطرهای کتاب فارسی
دختری سنجاق شود به سینه ی حیاط
و گنجشک های بی شمار تن اش
در سوراخ های سقف کلاس لانه کنند

چه قدر خونی که از دهانش رفت
به کوچه های تنگ تهران می آمد
و تصویر شانه های شکسته اش
به خبرهای ساعت هشت
که در اطوار دود بنفش سیگار ، تار می شود

حالا چه فرق می کند
که پیله ای هست بر استخوان گونه ی من
یا ردّ برگ های زمخت شمعدانی
در خطوط ریز انگشت هایم پیداست
من مرد دیگری هستم
با هیبتی بدون کلاه و لبخندی معمولی
و جز گنجشک های بی زبان شهر
هیچ کس نمی داند
کار ، کارِ که بوده است .



================================

نميدانم...
نبودنت را
با کدامين واژه بيان کنم
و دلتنگي ات را
با کدامين چشم ببارم؟
اين روزها
رويائي گنگ و مبهم
تصويري تار اما نزديک
بي قرارم کرده

ميدانم
نيمه ي ماه نزديک است
و نا آرامي هايم را گريزي نيست

تو خوش باش

و دور...



مشتاق




============================


ته استکانی چای و سيگاري نیم سوخته و
اتاقی دمق
و روزنامه ای که درد کسی را نمی نویسد
باید ساخت
با غمی که نمی دانی کجا جایشان دهی.
هر کس دردش را بغل کند
خنده فروشی نیست
در پیاده روها بساط نمي كنند.
بايد ساخت
با ته استكاني چاي و 
سيگاري نيم سوخته و 
غمي كه نمي داني كجا جايشان دهي.


فخر الدين احمدي سواد كوهي



===================================
تــو ماه را
بیشتر از همه دوست می‌داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یادِ من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره‌ها پاک نمی‌شود
.......................
رسول یونان
==================================

نیامدنش را باور نمی‌کنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتماً، حالا
زیر باران مانده است
و ناامید و خسته
در خیابان‌ها قدم می‌زند
من به باز بودنِ درها مشکوکم
.......................
رسول یونان


=========================================



هیچکس چهره‌ی دیگه‌ی خونه‌ی منو

نمی شناسه

کنج من

اون جایی که متولد شدم،

گیتار های غبار آلود

خیابان کوچک خسته ی من

اونجایی که با پاهای کوچک ام

آویزون شدم و التماس کردم

با خواهرام

و در منتظر موندم تا عصر که غروب

یکی از بچه ها رو صدا بزنه

و ماما منو احیاء‌ کنه

با یه تزریق عالی

در همون حالی  که نون پزی رو می‌شوره و لوبیا پاک کن رو

اون دشت ناب دوست داشتنی

مومینو

جایی کنار صدها و

میلیون های بی شمار

سال های سال پیش

وقتی که روشنی وقتی که شادی

هنوز

کانون دریاچه‌ی نور بود.

 

  

 

سرود 149

من هی عاشق مادرم می شم

توی این همه آدم

مخصوصا نمی‌خوام که مادرم آسیب ببینه.

هر وقت که می بینمش

پیرتر شده

اما همیشه سیمای اون

حیرت زده‌م می‌کنه

به خاطر اون ساده گی هلندی

و عروسک مآبی اش

پا چنبری وای میسه

در مسیر عروسکی

تو رویاهای من،

تا به من خدمت کنه.

و من فقط یک آپاچی ام

که سیگاری می‌کشه

تو یه «کاباشی» قدیمی

کنار آباژور. 

جک کراوک

===================================








+ نوشته شده در 1:25 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
27-6
دستش کتیبه بود و مکرر بود: می سوزم،می سوزم/

از این جهان نمک نشناس یک نیم گز سپیده و آزادی خواست/

با هر قدم هزار گز از نیم گز مهجور ماند/

براهنی

=======================================


من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن

ز سیلی خور

و زین تصویر بر دیوار ترسانم...

اخوان ثالث

============================


معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی که موهای خیس‌ات را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند وَ مرا خواب می‌کنند
یک روزَمی که بوی شانه‌ی تو خواب می‌بَرَدَم
معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی    تو شانه بزن!
هنگامه‌ی منی
من دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدم
من دست‌های تو را در چینه‌دان‌ام مخفی نگاه داشته‌ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه‌ی پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام
نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاهِ گلوگاهِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه‌ام که برمی‌خیزد از چینه‌دان‌ام قوت می‌گیرد
می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منی
باران که می‌وزد سوی چشمان‌ام باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می
یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینَمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم‌، نمی بینَمَم
معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینَمَم
آهو که عور روی سینه من می‌افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ     اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من     و عور روی سینه‌ی من    او او     می‌افتد
و شیر می‌خورَد    می‌گوید تو شیر بیشه‌ی بارانی ِمنی منی وَ می‌افتد
افتادن‌ای که مرا می‌افتد    هنگامه‌ی منی!    هنگامه‌ی منی -که مرا می‌افتد
آغشته‌ی منی معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی     تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانَمَم
می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم    می‌خوانم
خون‌ام را بلند می‌کنم به گلوگاه‌ام می‌خوانم خون‌ام را مثل آوازی می‌خوانم
نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاهِ گلوگاهِ پنهانی ِ منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم
زانو بزن بر سینه‌ام!    تو شانه بزن!
پاهای تو چون فرق باز‌کرده از سر ِ زیبایی ِبه‌درون‌برگشته     بر سینه‌ام     تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم      می‌بوسم
هر پای‌ات را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم     بیدار می‌شوی می‌خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین! زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینَمَم
با وسعتِ نگاهِ بر‌گشته‌ی به درون، به‌درون‌برگشته، تا ته ببین!   تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم     اگر تو مرا     حالا بیا تو شانه بزن زانو!
من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم
افتادن‌ای که مرا می‌افتد هنگامه‌ی منی که می‌افتد معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی، منی، منی که مرا می‌افتد
و می‌روم از هوش می     منی     اگر تو مرا     تو شانه بزن زانو!      منی    از هوش می    و

 


 

       رضا براهنی

================================





شما چه می‌دانيد بر ميهنِ من چه رفته است!

پيتزا، درينک، دريا
سالاد فصل
کلمات
کيش و مات، کوکا
می‌خانه، ماه، سکس.
سِنْت به سِنْت
شمارشِ بی‌پايانِ بشکه‌های نفت
و سايه‌سارِ دو برج بلند.

باد از تنفسِ توطئه می‌ترسد
از آسمان
غبارِ سياه‌زخم و دلهره می‌بارد.

ديدی جهان همه از مگویِ من است و
مويه‌هايی همه از مپرسِ تو!؟
تو چه می‌دانی
که بر ميهنِ من چه رفته است!

در حيرتم از تحمل پروردگاری
که گويی ترکه‌ی کهن‌سالِ خويش را
تنها بر گُرده‌ی فلک‌زدگانِ زمين می‌شکند!


سید علی صالحی

================================



ما گریه کردیم
و شاخه ی نزدیک دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم.

غلامرضا بروسان

=====================================



وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...

ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را....

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز

روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی

این روژهای صورتـی دخترانه را؟...

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم

موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم

این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو

دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی

حالا که نیستی در و دیوار خانه را...

پانته آ صفایی

=========================




من هم می‌توانستم
مثل تمام زنان
آینه‌بازی کنم
می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
جرعه‌جرعه بنوشم
و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم
بی آنکه از روزها و ساعت‌ها
خبری داشته باشم.
می توانستم آرایش کنم
سرمه بکشم
دل‌ربایی کنم
و زیر آفتاب برنزه شوم
و روی امواج مثل پری دریایی برقصم
می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم
و مثل ملکه‌ها بخرامم
می‌توانستم
کاری نکنم
چیزی نخوانم و ننویسم
و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
می‌توانستم
شورش نکنم
خشمگین نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
می‌توانستن اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
من می‌توانستم
سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من می‌توانستم
آه همه‌ی غمگینان را
فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم
اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم
و راه کلمات را برگزیدم.

سعاد الصباح
======================================
خوشا با تو ، با تو
خوشا زیر باران
خوشا با تو تا انتهای رسیدن ، دویدن
خوشا با تو تا انتهای عطش ، با تو سیراب .

خوشا کاسه ی آبی گوارا
خوشا خواب


منصور اوجی
==============================
نه ردّپايت بر پلّه‌ها مانده است

نه ردّ لب‌هايت بر گردنم

نه ردّ‌ انگشتانت بر شعر

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد



مادران پشيمان

كودكاني كور به دنيا مي‌آورند

پشت اين لبخند

هيچ كس نمي‌تواند

دندان نيشم را ببيند

پشت اين تاريكي

هيچ كس نمي‌داند

از لب‌هاي كدام فاحشه برمي‌گردم؟

پشت اين نفس‌ها

بيهوده بيهوده

زنداني محزون فرياد مي‌زند.



تنها كارگران مزارع چاي در سينه‌

و ذره‌هاي تنباكو در رگهايم

مويه‌هاي تو را مي‌شنوند

از پشت ميله‌هاي استخواني.



زنداني غمگينم

خودخواه‌تر از آنم

كه براي گنجشكي دانه بريزي

يا به ابرهاي مسافر دست تكان دهي

از آن من باش

در من قدم بزن

وحشي و ويرانگر

چون باد بر درختان پائيز.



نه ردّ‌ پا

نه رد لب‌ها

نه رد انگشتان

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد.


الیاس علوی
==================================
و قبایلی هم هستند

که آدمخوارند

و مسافر ِ مهمان را به سیخ می کشند

بر آتش می چرخانند

و کباب می کنند

شما اما

از قبایل آدمخواران نیستید

به کلاس های تئاتر می روید

نقاشی و رقص را می شناسید

و از قبایل آدمخواران نیستید.

و قبایلی هم هستند

که از گوشت پیران قبیله شان تغذیه می کنند

و از مسافران و غریبه ها می ترسند

شما اما

حرمت پیرهایتان را نگه می دارید

از مسافران و غریبه ها ترسی ندارید

و از قبایل ادمخواران نیستید


به نمایشگاه ها و رستوران های تمیز می روید

لبخند می زنید

و یکدیگر را می خورید

و از قبایل آدمخواران نیستی



شمس لنگرودی
=================================
تو خوابيده ای
آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی
...................
عباس معروفی

====================================
تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


( رضا کاظمی )
=====================================
ملوانی شوریده
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده ...
آدم های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی

«جلیل صفر بیگی»

==========================================
پلک‌های خسته‌ات را ببند
فقط با من بخند
جدا از هر فاصله و قراردادی
به دور از چشمان موریانه‌ها


سلمان گنجی
=======================================
از کنارت که می روم
زمین نفس های آخرش را می کشد
مثل کوبشی رو به سکوت
تو را می خوانم ، پیش چشمان ستاره های آویزان
داد می زنم سرِ حواشیِ باد
عبور می کنند تُند و تُند ، خیابان ها
یکی پس از دیگری
می گیرند تو را ازمن
و چراغ های شهر چشمم را می زنند
نمی گذارند بینمت باز
چرا باید ترکت کنم چرا
برای خود زنی با لبه های تیز ِ شب آیا ؟

آمی لاول / باهار افسری



==================================
هست شب . یک شب دم‌کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد، نو باوه‌ی ابر ، از بر کوه
سوی من تاخته است

نیما

============================
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد

اردلان سرفراز


==================================
در حضورِ مردم می‌گویم که معشوقم نیستی
در اعماقِ جانم می‌دانم که چقدر دروغ می‌گویم
چنین می‌نمایم که چیزی میانِ ما نیست
تا از دردسر به‌دور باشیم
...
نزار قبانی




=====================================
انگشت اتهام مرد

مثل عقربه ي قطب نما

كه شمال را نشان مي دهد


هميشه زني را پيدا مي كند



خالد حسيني


================================
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست
" قیصر امین‌پور "



=====================================
هر چه کمتر گمان کنیم که هستیم
بیشتر تحمل می‌کنیم
و
اگر گمان کنیم که هیچ‌ نیستیم
همه چیز را تحمل می‌کنیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور
=================================
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی


مهدی فرجی

=================================
وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد
من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد

وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟
وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را
بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد
چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم
ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه
رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد

دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو
از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد


رویا باقری



==============================
می توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد مثل من
به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب هایم را
از روزهایی که بوسیده ای
از من کنار تر بکشی
خودت را
جمع کنی
پشت توری که عروس می شدم
پشت گوش بیاندازی حرف هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا
آب را
و دکمه های هماغوشی ام را
اصلا فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست
توی خانه ای که
هم خانه ام نیستی !


ناهید عرجونی


==============================
در امتدادِ این دیوارهای بلند
همیشه دریچه‌ای هست
که گاه از پُشتِ پلکِ بسته‌ آن
می‌توان گفت‌وگوی غمگینِ‌ رهگذرانِ باران را شنید
عطرِ عجیب سوسن و ستاره را بویید
و بعد با اندکی تحمل
باز به امیدِ روز بزرگِ ترانه و دریا نشست.
می‌گویند این راز را
تنها پرندگانِ قفس‌های کهنه می‌فهمند.
در امتدادِ این دریچه‌های بی‌ماه و بی‌امید
همیشه کسی هست
که از پشتِ مخفی‌ترین خاطراتِ مگو،
رخسارِ دورِ ستاره و سوسن را به یاد می‌آورد
چقدر تحملِ این شبِ پا به جا دشوار است
کاش چراغِ بالای سَردرِ خانه را درست می‌کردم...

"سید علی صالحی"



=================================
بوی ترانه های ازل می دهد لبت

خوش باش خوش که طعم عسل می دهد لبت



لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزوجل می دهد لبت



بگشای آن طراوت فرزانه را که باز

ماراشبانه ذوق غزل می دهد لبت



الله اکبراز تو که با خمر بوسه ای

معنای ناب خیر عمل می دهد لبت



گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است

بوی ترانه های ازل می دهد لبت


علی هوشمند



================================
شبی شناخت دلت را و نی‌لبک برداشت
برای از تو سرودن دلش ترک برداشت

چه آسمان سپیدی مقابلش رویید
دو بال سبز به ابعاد شاپرک برداشت

در آرزوی بهاری همیشه جاویدان
خیال سبز ترا مثل یک محک برداشت

شبیه آدم عاشق گناه را فهمید
وسیب چشم تو انگار بوی شک برداشت

درست لحظه‌ی چیدن...چه خواب شیرینی
میان هق‌هق باران دلش ترک برداشت



مریم اسکندری گندمانی





=====================================
با تو نگاه خسته ی من حرف می زند

آری لبان بسته ی من حرف می زند



قدری بمان، سکوت مرا گوش کن برو

دارد دل شکسته ی من حرف می زند



من عاشقم هنوز، نگاه معذبت

از عهد ناگسسته ی من حرف می زند



تو فال سرنوشت منی،فال من هنوز

از طالع خجسته ی من حرف می زند



هر شب کنار پنجره ای باز،آسمان

با بالهای بسته ی من حرف می زند



هر شب کنار پنجره ای رو به انتظار

با تو نگاه خسته ی من حرف می زند




؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=======================================
سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم

و اشک می ریزیم



سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم


واهه آرمن



==============================
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه
من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟

این غزل حامل پیغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم


بهروز یاسمی



====================================
مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی



خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را ...

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی ...



تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی



خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !



گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی



این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...



اِن یکادُ الذینَ ... چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!



من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!



دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟



فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی



رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
====================================
تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم

درست مثل همانی که فکر می کردم

شبیه . . . ساده بگویم کسی شبیهت نیست

هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم

تو جان شعر منی و جهان چشمانم

مباد بی تو جهانی که فکر می کردم


تمام دلخوشی لحظه های من از توست

تو آن آن زمانی که فکر می کردم

درست مثل همانی که در پی ات بودم

درست مثل همانی که فکر می کردم

مریم سقلاطونی




==================================
اشتباه از شما نبود!
تقصیر من هم نبود!
به جان مادرم
خودکشی هم نبود

زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد

گفتم از شیراز نامه دارید
به جای پله‌ها
باز اشتباهی
مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد.

سارا محمدی



=============================
نــازل مــي شــوم بــر تــو!

دســت بــر پــوستــت مــي ســايــم!

مــي پــردازم بــه مکــاشــفه ات!

تــا کــی،

انــجيــلي چنــد مــن،

در مــن خــاک بخــورد؟


 جلیل صفربیگی

==================================

تو

صبح باش !

من تمام شب های تاریخ را

تاب می آورم !

=====================================
باز از نهانه­ های طلب می­لرزم

یک بوسه از میان دهانت

میل مرا

به سوی تو

آواز کرده است

اما

وقتی

هر بوسه­ ی تو تشنه­ ترم می­کند

شاید علاج تشنگی من،

تنها

نوشیدن تمامی آن چشمه است

که از دهان کوچک تو

سر،

باز کرده است.




حسین منزوی
======================================
تو
انتخاب من نبودی
سرنوشتم بودی
تنها انگیزه ی ماندنم
در این زندگی بی اعتبار.

عباسی معروفی



================================
دور ایستاده ام

در مرز تیره روشن شرمی زنانه

تا باز نشناسی ام

هرچند

در من تمام توست

در تو

تمام

آنچه دوست می دارم.

 

                                رویا زرین


==================================
دوست که دشمن
وقتی‌ دستِ دوست شکل ماشه می‌‌شود
گلوله درست توی پهلویت جا می‌گیرد
زیر دنده ی چپ
شک نکن
اعتماد داشته باش
... رفیق ... اگر رفیق باشد
تیرش ... هرگز ... به خطا ... نمی‌رود

نیکی‌ فیروزکوهی

=============================
اگه می شد ته یه برکه زندگی کنم
البته تو قالب یه گربه ماهی و
تو یه چهارچوب از پوست و با سبیل،
و یه بعدازظهر
تو می اومدی و وقتی ماه روی خونه ی تاریک من
می درخشید،لبه ی عشق من می ایستادی و فکر می کردی:"چه قدر
این جا کنار این برکه زیباست،ای کاش یکی این جا بود که منو
دوس داشت."
که من بهت بگم:"من دوستت دارم و می خوام
دوست گربه ماهی تو باشم،می خوام اون فکرای کشنده ی تنهایی رو
از مغزت پاک کنم."
و بعد یه هو تو احساس آرامش کنی و
از خودت بپرسی :"نمی دونم تو این برکه
هیچ گربه ماهی هست؟به نظر جای خوبی برای زندگی اونا می آد."

دری لولا شده به فراموشی-ریچارد براتیگان


==================================
من

از میان واژه های زلال

دوستی را برگزیده ام

آنجا که

برف های تنهایی

آب می شوند

در صدای تابستانی یک دوست

 

                                    ناهید عباسی


--===============
ابرهای آسمان هر سرزمینی
شبیه مردمان همان سرزمین می بارند

 ما هرگز رودرروی دریا
 با دریا سخن نگفته ایم
ما باید برگردیم
 چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم
پل ها، منزل ها، واژه ها، ویرانه ها را مرور کنیم
ببینیم چند کلمه کم آورده ایم
چند چراغ شکسته
خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم
 هی روزگار غریب
اصلا این احتمال را هم نمی دهیم
 که گاه ممکن است یک اشتباه درست
تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد







































+ نوشته شده در 1:5 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
رها شدن بر گُرده‌ی باد است و
با بی‌ثباتی سیماب‌وارِ هوا برآمدن
به اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛

وگرنه مسأله‌یی نیست:
پرنده‌ی نوپرواز
بر آسمانِ بلند
سرانجام
پَر باز می‌کند.

-شاملو

============================




 

تو
رنگ می دهی
به لباسی که می پوشی

بو می دهی
به عطری که می زنی

معنا می دهی
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند…

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

=============================





چهار گوشه عالم را
زنی مچاله کرد
پنجره را باز کرد
دور انداخت
...
براهنی

=============================





می‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا
وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت
مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس
می‌‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و
شهرهای کوچک را می‌بیند و
فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا
زندگی کند آن‌جا
بمیرد آن‌جا
تنهایم
تنها
مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا
و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد
مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و
می‌بیند خانه خالی‌ست
مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا
خبری از صاحبش نیست
مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و
آب شده است زیرِ آفتاب
مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است
می‌پرسی تنهایی؟
…..
ادرین ریچ / ترجمه محسن آزرم

=========================================




دیدم دریای تو بی‌موج است
درخت‌هایت در تاریکی خفته‌اند
و پرنده‌ات
بعد از آن که نوک در برکه‌ای تاریک فرو برد
خاموش ماند
دیدم بنفشه‌های کبود کنار پنجره‌ات پژمرده‌اند
دست‌های سرد تو را دیدم
چشمان خفته‌ات را

گل‌های سفید را برایت دسته کردم
و موج موج آوازهایم را
به اوج رساندم
و کوبیدم به شیشه‌های پنجره‌ات
پیاپی
چون سنگریزه‌ها
و گاه چون صخره‌ها
در دریای تو انداختم
و گاه چون خورشید
میان درختانت

رضا چایچی

===================================



در این قحط سال دمشقی
اگر حرمت عشق را پاس داری
تو را می توان خواند عاشق
وگرنه به هنگام عیش و فراخی
به آواز هر چنگ و رودی
توان از لب هر مخنث
ره عاشقی را شنیدن سرودی

« محمدرضا شفیعی کدکنی »

=====================================



"معجزه یعنی:

تو

وقتی به من فکر می کنی"

 

علی شیروی

====================================




روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری‌ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌یی‌ست
و قلب برای زندگی بس است.‏
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.‏
روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.‏
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد‏.‏
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.‏
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...‏
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم...!‏
احمد شاملو
================================
اکنون سه بار بگو غم
بگو که بازگردد
هربار بگو ابر ابر
بگو
که ببارد

احمدرضا احمدی
==============================
چقدر گفتم حال همه‌ی ما خوب است و باز
تو حتی باورت نشد!

خب راستش را بخواهی
آن روز باد می‌آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بودم خوبیم، حالمان خوب است،
اما تو عاقل‌تر از آنی که باورت شود!



سید علی صالحی




















+ نوشته شده در 1:58 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
90-7-21
ای عروض معلق!ء
خورشید!ء
دریا را
بیت
بیت
از این وحدت ترسناک رهایی بخش


بیژن الهی

==================================





آن جا که تویی / پرویز اسلام پور


درد از جایی شروع می شود که برای کجای درد ردّ گرفته ای
عشق اگر این نبود که مرا بگیرد و به هوا پرتاب کند


تو کجایی که مرا نگرفته یی نه از ستاره یی نه از زمینی


بگذار برایت
این خاطره بماند
که هم مانده ام ، هم همه ی تو


تودر دردی که شروع می شود که به جایی بردم
من و ستاره یی که تو
به عشق


*
از من دو چیز مانده
یکیش را که می دهم به تو


از من یک چیز مانده


بیا که
بگیری ش




و جز دو رگ ِ غبار
چه می ماند بر خار

روشن / تا آبی شب
روشن ِ ناتمام

=======================================


بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلا برویه
========================================
آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم

مهدیه لطیفی




===================================
آنچه در بهار مست
روييد
در قمار
با پاييز
رفت.
چه خوب است
چيزي براي باختن
داشتن.

کولي پيراهن تنگِ يک خواب بلند

"کیکاووس یاکیده"




========================================

رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شبلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پی ِ میزان ِ آن بهاء
خود را به تبسم ِ یک فرشتـــه فروختم
تو که می‌فهمی ری را
ما عشق را در نمی‌یابیم
هم‌چون گُل .. که عطر ِ خویش را



سید علی صالحی


===========================================

گفتی می‌آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت باران‌های بی هنگام را می‌برد
گفتی می‌آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم

لیلا کرد بچه، صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر



=======================================

بوی شرجی آغوشت بلم سوار کند

                                     بر رویا

  دست پا رو بزنم تا

سوسوی

گاه به گاه

فانوس دریایی

و یادم نیاید از کجا غرق شده ام

میان دو فنجان چای سرد شده

مانده بر میز

میان بوی شط و برف...

لعنت به شیطان!




??????????????????????
============================================

هوای  پاییز
زوزه ی کلاغان وحشی
در مسیر باد
به گمانم
خبرهای خوشی در راه است !
هوا بوی سیب می دهد

مسیح اسماعیلی

==================================




نان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سرکشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند...

سیاوش کسرایی
===============================

آدم‌های تنها

آزروهای کوچکی دارند

شبیه این‌که کسی

در خانه را به رویشان باز کند .


طاهره قصدی

===================================





دل که می‌گیرد

تاوان دلی‌ست 

که تو می‌گیری 

باقی 

حاشیه‌ی رودی‌ست 

روان 

که تنها 

مرا در تو 

دور می‌کند . 

ایرج صف شکن

======================================





هرچه بیشتر می‌گریزم

به تو نزدیک‌تر می‌شوم

هرچه رو برمی‌گردانم

تو را بیشتر می‌بینم

جزیره‌ای هستم

در آب‌های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم .

هزار و یک آینه

تصویرت را می‌چرخانند

از تو آغاز می‌شوم

در تو پایان می‌گیرم

عمران صلاحی

===============================





اگر می‌خواهی ترکم کنی

لبخند را فراموش نکن

کلاه می‌تواند از یادت رود

دستکش، دفترچه‌ی تلفنت

هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی

و ناگهان در برگشت گریانم می‌بینی

و ترکم نمی‌کنی

اگر می‌خواهی بمانی

لبخندت را فراموش نکن

حق داری زادروزم را از یاد ببری

و مکان اولین بوسه‌مان

و دلیل اولین دعوایمان

اما اگر می‌خواهی بمانی

آه نکش

لبخند بزن

هالینا پوشویا توسکا
=========================================
گفتند
شعرهای من
جوشش دریاست
خروش رود

بی‌شک
کمی بالاتر
به چشمه‌ای می‌رسند
که تو هستی..

..گروس عبدالملکیان..



====================================
من بد بودم اما بدی نبودم
تو خوبی
و این همه‌ی اعتراف‌هاست

تو را شناختم.. تو را یافتم.. تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد.. سبک شد
عقده‌هایم شعر شد.. سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد.. سنگ شعر شد ..علف شعر شد.. دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست
دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

نگاه کن:
با من بمان!




شاملــــــو
=================================
زیبای من !
این داستان مال ما نیست
بیا از جدی بودن سطرهایمان
به پاورقی برویم
با یک ستاره
آنجا به من بگو
آغوشت چقدر جا دارد
چقدر...


- سید رضا سید حسینی




=======================================
در صدای این زن
شراب و نقره به هم می آمیزد
در باران
از آیینه ی زانوانش
روز سفر خود را آغاز می کند
زندگی راهی دریا می شود.



برگرفته از کتاب
در بندر آبی چشمانت
نزار قبانی

ترجمه احمد پوری


====================================
من از ميان همه ی شما
منتظر کسی بودم ... که نيامد!
به گمانم دريا
چشمی برای گريستن نداشت
ورنه آن پرنده ی بیجُفت
به جای نَم نَمِ يکی قطره ی باران
چشمْ به راهِ دو ديده ی من
از دريا نمیگريخت.


سید علی صالحی




==============================هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم
عمران صلاحی
======================================


میشود گاهی
به دلتنگیهایم سری بزنی
هوای گرفته ی دل را
وصله به  بهار بزنی
میشود گاهی
یادی از گذشته ها بکنی
چراغ خاموش خاطره را
دوباره روشن بکنی
میشود برگردیم
به همان روزهای کودکی
به خنده های از ته دل و تماشای کرمهای خاکی
میشود دوباره قهر و آشتی بکنیم
لااقل اینطور عشقمان را بیشتر بکنیم
میشود دوباره تو باشی و یک دل خوش
وقت گذر یک ستاره هم را آرزو بکنیم

 

شباهنگ (ن.ثانی)

======================================

به دخترم گفتم:

دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
.در انتظار مباش
دوباره دخترکم گفت:
کیست؟ کیست؟
گریست.

سکوت بود و سکون
که گفت دخترکم
ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ
چرا
به در نمی بندی،
که نعره ی هر یک،
بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟

صدای در برخاست
کسی به در می کوفت
نه با دو دست،
که با قلب،
با غمش،

با ...،
با...!


نصرت رحمانی

=====================================

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشانی تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

سهراب سپهری

======================================

ما گریه کردیم

و شاخه ی نزدیک دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم.

غلامرضا بروسان

======================================

سراسر سرما را

همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..


==============================....
تو صدای‌ام می‌زنی و
فصلی عوض می‌شود..

و در این چرخه‌ی ابدی
من هنوز
به دنبال سیاه‌چاله‌ای
برای پرت شدن
به جهان تو می‌گردم.

..مریم ملک‌دار..
=====================================
همه چیز در خانه هست:
نان
پنیر
سبزی‌خوردن
انگور،
اما
از زمان
از شوق
از گل‌های اطلسی
خبری نیست...


احمد‌رضا احمدی- دفترهای سال‌خوردگی


===================================
از هر طرف که سر بجنبانی
آوازهای نیمه تمام کسی است
که دنیا را
بیراهه آمده است
تنها
قرچ قروچ صدای درد می آید
از شکسته شکسته ی این دل
جهان
افتادن از خواب هایی هول آور است
و زندگی
زلزله ای که گاه گاهی می آید
>اما نمی رود

یاسین نمکچیان


================================
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
هم‌چنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم=


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
===================================
سراسر سرما را
همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..


================================
حالا مرا دوباره بخوابان
در زير آفتاب بخوابان
از ديگران جدا بخوابان تنها بخوابان
ودر کنار حفره گنجشکي بخوابان
و در بهار بخوابان
از پشت سر بيا و ، نگاهم کن وَ روز و شب نگرانم باش آن گاه
بي دغدغه مرا بميران اين جا همين جا



رضا براهنی



================================
پرندگان
به هم که می‌رسند
آشیانه می‌سازند؛
من و تو
خاطــره

..
مژگان عباسلو
=================================
چه فرق می کند با کدام لهجه درد می کشم
هربار دوست داشتن
مرا یاد شکم های برآمده می اندازد
و فکر می کنم باید به جای عشق
برای دکمه هایم دلیل محکم تری می آوردم


زن
زاییده نمی شود
ساخته می شود
و دختری که صدای گریه های عروسک تازه اش
از تمام شریان هایش عبور می کند
چه دیر می فهمد اگر گل های چادر مادرش را
محکم تر بو می کرد
هیچ وقت گم نمی شد
و چه زود یاد می گیرد لالایی های تازه اش را
باید خرج آجرهای خانه اش کند
تا مدادهای رنگی دخترش
سقف ها را با درد کمتری روی دیوارها بکشند


می دانم
قرار بود هیچ وقت برای تو لالایی نگویم
تا صبح ها به خاطر پرهای خیس بالش من
به رنگ آسمان شک نکنی
و به آوازهای غمگین پرنده هایی
که هرشب تخم های شکسته می گذارند


قرار بود هیچ وقت لالایی نگویم
چیزی نگویم
اما در گلویم آوازهای هزاران پرنده ی مرده گیر کرده است
و زندگی دست هایش را
هر شب دور گردنم قفل می کند و کلیدش را
خانه های کوچک نقاشی های تو قورت می دهند .


لیلا کردبچه













































=

























+ نوشته شده در 1:45 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
90-7-20
زن و مرد

توماس ترنس‌ترومر

ترجمه: حسین عیدی‌زاده

 

چراغ را خاموش کردند، و گوی سفید آن درخشید

برای لحظه‌ای و محو شد، چون قرصی

در لیوان تاریکی. سپس تکانی.

دیوارهای اتاق هتل به درون بهشت تاریکی هجوم بردند.

 

حرکاتشان نرم‌تر شد و به خواب رفتند،

اما پنهان‌ترین افکارشان به دیدار هم آمدند

چون دو رنگ که ملاقات می‌کنند و راه می‌افتند با هم

روی ورق نم‌دار نقاشی پسربچه مدرسه‌ای.

 

تاریک است و خاموش. اما شهر نزدیک‌تر آمده است

امشب. با پنجره‌های بسته. خانه‌ها آمده‌اند.

چسبیده به هم ایستاده‌اند و در آن نزدیکی به انتظارند،

گروهی از مردمان بی‌رنگ چهره.

==============================



ما، نسل بوسه های ممنوع ایم
عشق را
میانِ لبهای هم، پنهان کرده ایم
تا نمیرد !
بعد از ما
شما ، نسل ِ آزادیِ بوسه
در خیابان خواهید بود
عشق را
با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند...

( دکتر افشین یدالهی)

=============================




هیچی هستیم سخنگو
هیچی هستیم بینا
هیچی هستیم شنوا
و هیچی هستیم دانا
بر نادانی خود

بیژن جلالی

=========================



انکارِ عشق را
چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.


احمد شاملو

==========================



امواجِ حسهایت
اختلال دارند

موجت را پیدا نمی کنم

یداله رویایی

=======================





دلتنگ که می شویم
باد ترانه سر می دهد
آسمانِ پر ستاره
رویاهایمان را نادیده می گیرد

بیا قراری بگذاریم
دلتنگ که شدیم
با باد و آسمان
مهربان باشیم
آن دو
از ما
دلتنگ ترند

_______________________________________
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمانِ پر ستاره نادیده می گیرد

مارگوت بیکل/ ترجمه ی احمد شاملو

===================================




زمان شده محکوم
در دادگاه دلم
به حبس، تا ابد
معتاد کرده مرا
به کشیدن آهـــــــ …

 

آرش منتظری

==============================




بیتوته ی كوتاهی است جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز ، شرم ساری
جبران ناپذیری است .
آه،
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی...

درختان ، جهل معصیت بار نیاكانند
و نسیم ، وسوسه ای است نابكار .
مهتاب پائیزی كفری است
كه جهان را می آلاید.
چیزی بگوی
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی...

هر دریچهِ نغز
بر چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید .
عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است
و آسمان سر پناهی ،
تا به خاك بنشینی و
بر سرنوشت خویش گریه ساز كنی !!!
آه ،
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی
هر چه باشد ...

چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آب روی ِ جهانند
عصمت به آینه مفروش
كه فاجران نیازمندترانند.
خامش منشین خدا را
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
از عشق چیزی بگوی


احمد شاملو

=============================



صلح یعنی عطر غذا در شامگاهان
صلح یعنی این که ماشینی دم در خانه‌ات توقف کند
و تو وحشت نکنی
صلح یعنی آن که در خانه‌ات را می‌کوبد
کسی نباشد جز یک دوست



یانیتس ریتسوس
ترجمه‌ی: احمد پوری
============================
می‌خواهم عکسی بگیرم
از شکلِ دستانت
از صدایِ دستانت
از سکوتِ دستانت
کمی پیشِ رویم می‌نشینی
تا عکسی محال بگیرم؟
....
نزار قبانی

==================================.
.
.
.
.

در چهره ات

دو چشمت،

دو گور است


گود...


گودی ها گودتر می شود

بی انتها




حالاست از داربست ایام فرو بیفتم


جانم

بر بلندای مغاک

ریسمانی کشیده است



بر جانم

بند می بازم...

.
.
.
.
.







مایاکفسکی

بخشی از شعری بلند از کتاب «ابر شلوار پوش»


=============================
عاقبت

همه‌ی ما

زیر ِ این خاک
...
آرام خواهیم گرفت
ما
که روی ِ آن
دمی به همدیگر
مجال آرامش ندادیم

آنا آخماتووا




========================
از روزهای رفته نگو
روزهای مانده را تعریف کن
با چند ماه خداحافظی کنم
به چند خورشید سلام
تا بیایی .... ؟!


فریبا عرب نیا


=============================
این میوه‌های مرده
حیران این روزهایی است
که از پایان آغاز می‌شود

احمدرضا احمدی


======================
لکنت گل قرمز

از تپش قلب آسمان‌خراشي‌ست

که ديروز

در کنار گلدانش روييده است.


نادر پناه‌زاده



===========================
حوصله ات که سر میرود،با دلم بازی نکن!
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام
دل که میگیرد
تنهایی بدجوری بغض می شود
انگشتانت را به من قرض بده
برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام!



?????????????????????????????
=================================
کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
من و تو
دو جنگلی هستیم آتش افروخته
و همه‌ی دوربین‌های تلویزیونی بر ما زوم شده‌اند

کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
که همه‌ی روزنامه نگاران
می‌خواهند از تو ستاره‌ای بسازند
برای جلد ِ مجله‌هاشان
و از من اسطوره‎ای یونانی
و یک رسوایی ِ نوشتاری

نزار قبانی





================================

میان ِ من و تو

سرزمینی ست از تشنگی
و منحرفانی شعری .. و جنسی
که زنانگی ت را انکار می‌کنند
همچنان که شعرهای مرا

میان ِ من و تو
ستمگرانی هستند .. و خبرچین‌هایی .. و مراکزی از قدرت
و شرکت‎هایی سهام گذار
در کنترل ِ عشق .. و انقلاب .. و نوشتن

میان ِ من و تو
مردان ی قرار گرفته‌اند
که همانند چوب پنبه‎هایی شناورند
در سطح ِ شعر
و زنان ی که دستبندهای خویش را می‌فروشند
و دستان‎شان را قطع می‌کنند .. برای شعر

نزار قبانی

====================================

سهم من٬ پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی

در پوسیدگی و غربت

واصل گشتن!

«فروغ»

==============================

تو بودی و قناری هایی
که به جای خواندن
تمام وقت
چشم غره می رفتند
به من
... نمی دانم
تمام این سال ها
از من چه به آن ها گفتی

مجتبی درویشی کهن
==============================
دیر است گالیا
دیگر زمن ترانهء
دلدادگی مخواه

"هوشنگ ابتهاج

================================



برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از يادم نمی‌روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمی‌روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار، تو از يادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی، تو از يادم نمی‌روی
سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان، تو از يادم نمی‌روی
..تو
تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟



..

سید علی صالحی

==================================




چه دعاها کردم تو را در حلب
در آن کاروانسرا که آسوده بودم
رویم به خلق نبایست نمود
اگر نبودی
یه به کار مشغول بایستی شدن
یا روی به خانقاهی
آخر آنچه من می کنم و می سازم در بیست روز
تو
در یک لحظه
لگد می زنی و ویران می کنی
آن روز اول دیدی که چه روشنایی یافتی؟؟؟؟؟
اگر بر ان مستمر می بود تا اکنون قیاس کن چه می بود

مقالات شمس

====================================





سهم "من و تو"
گمشده از دستان "ما"
در پی فرداهامان
نگران امروزیم
می گریزیم
فردا هم
از پی ما
گریزانتر ...

الف-حشمتی

=================================




قرار بود
تنهایت نگذارم...
ولی چه می‌شود کرد؟
با این قلب دقیق
که ثانیه‌ای فالش نمی‌زند
و نفسی
که هرچه می‌کشم
از سماجت اوست!

علی اسداللهی

====================================



حالا که روز و شبم در چراغ سرخِ جهان مي‌دواني‌ام ديوانه‌وار
مي‌آوراني‌ام در پيشِ خويش و بعد از خويش مي‌رواني‌ام
ديگر چه چيز برايم مانده به جز اين که مي‌دواني‌ام، مي‌آوراني‌ام و مي‌رواني‌ام‌؟
جز طبل سينه که چيزي برايم نمانده
حالا که حالا حالا حالا که ...



رضا براهنی

=====================================




رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شبلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پی ِ میزان ِ آن بهاء
خود را به تبسم ِ یک فرشتـــه فروختم
تو که می‌فهمی ری را
ما عشق را در نمی‌یابیم
هم‌چون گُل .. که عطر ِ خویش را



سید علی صالحی

=============================




دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!

راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.

سید علی صالحی

==================================




خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز با آن ندارم ، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه



در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.



می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند ، بی آنکه روح را از آن برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

انا آخماتوا

===================================



یک لحظه خواستم
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،
خواستم تو را
...


× گروس عبدالملکیان ×‏

=======================================





  چه کارِ بیهوده‌ای‌ست فکرکردن به این‌که خوابیم یا بیدار. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. خواب نمی‌بینم که خواب‌ام. خواب می‌بینم که بیدارم و زندگی می‌کنم. صبح به صبح از خانه بیرون می‌زنم در خواب. می‌رسم به ایستگاهی که اتوبوس‌هاش همیشه آماده‌ی رفتن‌اند. صبر نمی‌کنند. می‌روند و می‌رسند به ایستگاهِ آخر. همیشه می‌نشینم روی دوّمین صندلی کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برمی‌دارم. روزنامه را ورق نمی‌زنم برای این‌که خبر بخوانم. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. چه کارِ بیهوده‌ای‌ست صبرکردن. اتوبوس پُر نمی‌شود هیچ‌وقت. مسافرِ اتوبوس همیشه یک‌نفر است. مسافری که بیدار نیست. خواب است همیشه. روزنامه را کنار می‌گذارم و زل می‌زنم به خیابانی که صبح‌ها شلوغ نیست. هیچ‌وقت شلوغ نیست. سرم را که برمی‌گردانم راننده‌ای هم نیست. اتوبوس خالی‌ست. مثلِ خیابان که خالیِ خالی‌ست. بلند می‌شوم از روی صندلی و می‌روم سراغِ صندلیِ راننده‌ای که نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. می‌نشینم روی صندلیِ راننده. ولی انگار اتوبوس خالی نیست. انگار مسافری هست که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برداشته. روزنامه را ورق نمی‌زند برای این‌که خبر بخواند. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. مسافری که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه من‌ام که بیدار نیستم. من‌ام که خواب‌ام همیشه.

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  

























































+ نوشته شده در 1:13 توسط ....................................
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390
این تو بمیری
از آن تو بمیری ها نیست
این کلاغ ها هم بی جهت
روی سیم های آن سوی خیابان
ننشسته اند

از کتابِ "خنده در برف"

عباس صفاری

==============================



دهانم را باز نکرده/ دنباله ی حرفم را / پرندگان می گیرند/ و صدا در صدا/ گوش فلک را هم کر می کنند( ص ۱۶ – خنده در برف)
جمعه هایی که در بستر/ خدا خدا می کند/ در سیاره ای دیگر/ از خواب بیدار شود( ص۸۸)
این تو بمیری / از آن تو بیمری ها نیست/ این کلاغ ها هم بی جهت /روی سیم های آن سوی خیابان/ ننشسته اند( ۱۲۰)
رفتار ابلهانه ی درختان/ هیچ ربطی به آسمان نداشت…/سایه های بی خاصیت شان را برداشتند /و سر به بیابان گذاشتند (۱۲۸)

غروب بدون عوارض جانبی

اولین بار نیست
که این غروب لعنتی       غمگینت کرده است
آخرین بار نیز               نخواهد بود
به کوری چشمش اما
خون هم اگر    از دیده ببارد
بیش از این         خانه نشینمان
نخواهد کرد
کفش و کلاه کردن از تو
خنده به لب آوردنت از من

برای کِنِف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
در نور نئون های یک سینما
مثل چارلی چاپلین راه بروم
و به پاس لبخندت
هر بار کلاه از سربرمی دارم
یک جفت کبوتر از تهِ آن
به سمت دست های تو پرواز کنند
جوک های دست اولم را نیز
می گذارم برای آخرشب
که به غیر از خنده های قشنگت
پاداش دیگری هم داشته باشد
اگر شعبده باز تردستی بودم
با یک جفت کفش کتانی
ویک کلاه حصیری
می توانستم برایت سراپاپ
تابستان شوم سرِ هر چهارراه
و کاری کنم که بر میز خال بازها
هر ورقی را که برگردانی
آس دل باشد
و هرتاسی که بریزی
جفت ۵

حیف که زمین خوردنِ آدمی
حتا از نوع نظامی اش
خنده دار نیست
با پوست موز رسیده ای
اگر خنده دار بود
زیر چکمه های یک ژنرال چهار ستاره را
برایت هدف می گرفتم
و با طنین خنده ات پاره می کردم
چُرت سربازان ایستگاه اتوبوس را

با این غروب بی سروپا
چه کارها که نمی توان کرد
سرش را گوش تا گوش
و شیک و قشنگ
هم با پنبه می توان برید
هم با خنده
انتخابش با توست
که حیّ و حاضر
ایستاده ای دم در.

————————————————–

پشت سر مرده

تا همین دیروز
مهوش فقط یک نام بود
با چند تصنیف بازاری
که سال به سال        آب می رفتند
و کافه ای که می گفتند به یک کرشمه ی او
منفجر می شده هر شب،
و دست آخر
یک تشییع جنازه ی تاریخی
که خواربار فروش محله ی ما نیز
کِرکِره را پایین کشید وُ رفت
تا دستی را که به دامان او نرسیده بود
به تابوتش برساند
دیروز اما        برای اولین بار
در یک سایت وطنی
عکس تمام قدش را دیدم.
به مرد میانقدی می مانست
در کفش پاشنه بلند
که چند نوبت هورمون زده باشد
و کلاه گیسی بر سر
با شباهت دوری
به مرد خواربار فروش.

صدایش را اما
هنوز نشنیده ام
شاید غمگین می خوانده است
آن ترانه های شاد را.

————————————————————————

 

بوی پرتقال

همه از دَم
بی بو و خاصیت اند
پرتقال هایی که من پوست می کَنم

اما
بر میز صبحانه
یا محو تماشای سریالی قدیمی
هر بار که انگشت های خوش تراش تو
پوست می کند از پرتقال
خانه سراسر
بوی پرتقال می گیرد
و پرتقالی می شود
ترانه ای که من
زیر دوش می خوانم.

 



عباس صفاری

==============================



لازم نیست دنیادیده باشد

همین که تو را خوب ببیند

دنیایی را دیده است.  

از میلیون‌ها سنگ همرنگ

که در بستر رودخانه بر هم می‌غلتند

فقط سنگی که نگاه ما بر آن می‌افتد زیبا می‌شود. 

تلفن را بردار

شماره‌اش را بگیر

و ماموریت کشف خود را

در شلوغ‌ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن. 

از هزاران زنی که فردا

پیاده می‌شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی‌ مسافرند!!!
 

 

عباس صفاری 

از مجموعه کبریت خیس

================================





دیوانگی که گریه ندارد
مزّه‌ی غصه که زیرِ دندانت رفت... دیگر رفت
مثل این که آدمِ آدم بروی روی مین و ترقوّه برگردی
 
و این که گفتی: برایت و ان یکاد بخوانم و فوتت کنم
نقلِ جنینِ سیاه‌مستِ توی الکل بود... 
 
 
علی مسعودی‌نیا

=======================================

نشانی ات را گم کردم

از مادرت پرسیدم

گفت قطعه ۶۲-ردیف اول

آمدم

و یادم آمد می گفتی:

قطعه همان غزل است

اگر سر نداشته باشد

تو هم غزل بودی

قطعه قطعه...

 

علی زارعان

========================================




خوشا به حال گیاهان
که عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانه آن‌هاست


..
سهراب
==================================
سنجاقکی که از صدای تو شکل می گیرد
بر خاک تری می نشیند
که شعرم از آن می روید
.
.
... .
.
.
صدایم کن.

شمس لنگرودی


================================

اما تو باید مواظب موهایت هم باشی
شاخه های این درختان کنار خیابان
گیره از موی دختران می رباید
باد هم که نباشد
برای پریشانی این شهر
هزار بهانه پیدا میشود...

"حافظ موسوی"


============================

کاش میتوانستم


صدای تو را بنویسم...

عباس معروفی

====================================



ناگهان صبح شد
و من
برهنه
ميان بازوان مردي
چشم گشودم
كه نامش را نمي‌دانستم
.
.
.
ناگهان صبح شد
و من
دوباره زن شدم
============================
این روزها /
 این گونه ام ، ببین /
دستم چه کند پیش می رود ، انگار /
هر شعر باکره ای را سروده ام /
پایم چه خسته می کشدم ، گویی /
کت بسته از خم هر راه رفته ام /
تا زیر هر کجا / حتی شنوده ام /
 هر بار شیون تیر خلاص را ...

نصرت رحمانی

==================================
نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است /
زنجيره ی اشاره همچنان از هم پاشيده است /
که حلقه های نگاه ، در هم قرار نمی گيرد. /
 دنيا نشانه های ما را ، در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است. /
نزديک شو اگر چه حضورت ممنوع است

محمد مختاری




===============================
در اوج خود کبوتر
ترتیب پله ها را باور نمی کند .

و دختران آبی ،
وقتی که آسمان را می بافند
او در میان بال و هوا خود را
ول می کند میان هوا و بال .

رویایی

==========================
اگر که زرد نمی شود آبی /
 و عشوه ای در تن باران نیست /
 اگر که سرد می گذرد سایه /
 با رفتن فانوس
/ اگر که مهتابی ، سرخ نمی شود امروز /
و ماه ، نه خورشید است /
نه خورشید ، حتی ماه /
 و شنبه ها ، جمعه /
 یکشنبه ها ، جمعه /
دوشنبه ها ، جمعه /
و جمعه ها ، جمعه /
 در انتهای تقویم دیوار است /
 اگر که اینچنینم من ... /
 اگر که آن چنانی تو ...

بیژن نجدی

=============================
به ناگهان ديدمش .
خاموش و نرم از دم پيشاني ام گذشت
و عينكم بخار شد .
تغيير كرد شكل تاريكي .
بي اختيار بازگشتم تا بگريزم
ديدم از ابتداي خيابان دوباره مي آيد .


محمد مختاری


=====================================

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


مارگوت بیکل/ ترجمه احمد شاملو


====================================


درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زنده گان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زنده گان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست


احمد شاملو


=======================================




سرفه ميكنم...
همه دوستت دارم هايم ميپاشد روي دستمال احساس

اين لخته لخته ها كه ميبيني
خون نيست...
تكه تكه از وجود زنيست..
كه عاشقانه ها را گره ميزند به دار زندگي...
.
شبنم بهار..
====================================
تف به ذهنی که رو به پایین است

به فشاری کـــه علتش این است

تف به این گوشـی پر از عکس ِ ...!

تف به این ظاهری که برعکس ِ ...!

تف به تکرار سفت و شل شدنم

بین دو کـــــوه درد پل شدنــــــم


علیرضا الیاسی



==============================
از شنبه‌بازاری که غیر از شیر مرغ
و جان آدمیزاد
همه چیز می‌فروشد
برایت کتابی خریده‌ام
اولین و آخرین مجموعه شعر شاعری گمنام
آراسته به زیور طبع
صد سال پیش از تنهایی ما.

شاعران یک‌کتابی
خوشبخت‌ترین شاعران جهان‌اند
و لاکتاب‌ها
شاعرترین‌شان

حالا مثل دو گل سربه زیر
بیا در نور کهربایی چند شمع کافوری بنشینیم
و فالی از این دفتر را
با صدای بلند بخوانیم
تا استخوان‌های شاعرش در گور
پرشکوفه و عطرآگین شود.
باور کن من هم می‌خواهم
به‌جای این تکیلای بی‌ستاره و لیمو
شراب کهنه بنوشم
و تو را که جرعه جرعه زیباتر می‌شوی
به الماس‌های آسمان و
خرامیدن کبک و آهو ربط بدهم.
می‌خواهم تو نیز کلاه حصیری بر سر
مانند همسر آن شاعر خوشبخت
قیچی به‌دست میان گل‌های حیاط بخرامی
و گوش بسپاری
به عاشقانه‌ای
که از لبخند تو در خواب
الهام گرفته‌ام
...

اما تو در خواب نمی‌خندی
فقط خواب‌های خنده‌دار می‌بینی
مثل خواب دیشبت
که تمام گروه‌بان‌های دنیا در آن
ژنرال شده بودند
و آسمان پر از مدال و ستاره‌های طلایی بود.

یک بار هم که شده
شعرم را سراسر
چکیده از خنده‌های تو می‌خواهم
اما باز
تا قلم بر کاغذ می‌گذارم
سایه‌های چسبیده به دیوار
زبان باز می‌کنند
آمبولانسی آژیرکشان
از لابه‌لای کلماتم می‌گذرد
ماه
بطری نامه‌بری می‌شود
سرگردان بر آب‌های تاریک
و کلاغی که جفتش را
اتوبوس مدرسه‌ زیر گرفته است
می‌پرد وسط حرفم......

«عباس صفاری- کبریت خیس- انتشارات مروارید»


===================================
در همه ی راهم
گفتگويي داشتم
نه بیشتر

تا می سوخت سگی
در چشم هاش در
غروب

در همه ی راهم
می سوخت سگی
تنها

فيروز ناجي‎

===============================
  • در چشم اندازت پرنده‌ای ست
  • در گلویش آوازی
  • ودر آوازش آرزوهایی ست
  • برای تو ...
  • در دستت سنگی‌ست
  • در سنگ، دشنامی
  • و در دشنام دشنه‌ای ...
  • و در من
  • پرنده ای که جان می‌کند ...
  • «رویا زرین»
  • ===========================



خفته با آغوش باز
دستی در کابوس زخم می خورد
دستی در رویا فرو می رود
به زانوانم پناه نبرده ام
چون نور با غبار
دو پاره ام

مارهایت بر ساق های برهنه نیش میزنند
تمنایم در رگ
ببین چگونه خون مسموم میشود!

امشب
بمیرانم و بر خاک بگذار
از خاکم برگیر
و بر انگشت بنشان
گلی سرخ بر پهلوهایم بدران
و تیزی خارهایش را
مرزهای سرزمینت قرار ده!

من با تو سفر کرده ام
پیراهنم در باد
این جام که تهی ست
پس من چگونه مست می رقصم ؟

نگاهت بر بلندای من درخشید
دهان گشودم
و نور مرا نوشید
دهانت گرم است
و شیرینی میوه ای نوبرانه
به دندان هایت هدیه میشود!

من آذرخشم
حریقی در دشت سینه ات
تو ابر باش و ببار
بارانی که خیال بازآمدن ندارد!


نگین آذر
=================================
برای اینکه صبحمان را
به شب برسانیم
باید انچه را که نه سر دارد
و نه ته توجیه کنیم
و به خود بگوییم که چیستیم
و چرا هستیم
و چرا همه چیز هست


بیژن جلالی
=================================
آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

حسین پناهی
===============================

برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت، نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت


دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...


*کامران فریدی




=================================
من آن پرنده را که می خواند در سر من
/ و مدام می گوید که دوست ام داری /
و مدام می گوید که دوست ات دارم
/ من آن پرنده ی پُرگویِ پُرملال را
/ صبح فردا خواهم کشت ...

ژاک پره ور
============================



















































+ نوشته شده در 1:12 توسط ....................................
دوشنبه یازدهم مهر 1390

این چار برگ خشک شده مال دفتر است
نه! آخرين قمار من و دست آخر است

 

 من را به چاه درد خود انداخت و گذشت
هر کس که گفت با من خسته برادر است...

 

 گفتيد:"بی کسی به خدا سرنوشت توست
تنهاترين پرنده عالم کبوتر است"

 

گفتيد:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن"
اين حرفها برای من از مرگ بدتر است

سرباز برگهای مرا جمع می‌کند

ما باختیم...نوبت یک مرد دیگر است

 

سید مهدی موسوی

================================



می خواهم خدا
بین مرگ من و
بوسه های تو گیج شود...

عباس معروفی

================================




این غصه‌ی بی‌انتها، گفتن ندارد که!
این گریه‌‌های بی‌صدا، گفتن ندارد که!

این شعرهای خسته‌ و مغشوش و تکراری
این دردهای بی‌دوا، گفتن ندارد که!

این که دلم تنگ کسی بود و... هنوزم هست
یک حس بی‌آب و هوا، گفتن ندارد که!

شب، تیک-تاک استخوان‌های نفس‌گیرت
شرح فضایی مرگ‌زا، گفتن ندارد که!

***
وقتی که راهی جز گذشتن نیست، باور کن!
یک مشت حرفِ‌ بی‌هجا، گفتن ندارد که!
***
نگذاشت این پاییز را هم عاشقش باشم
این تا ابد اسفندها، گفتن ندارد که!

سرد است، تخت و میز و بشقاب و...
زمین سرد است

تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!!
آقا! شما را دوست...
نه!
دیگر ندارم من
من، تو... شکس‌-تن‌های ما گفتن ندارد که!

سال هزار و سیصد و هشتاد و... هر چه بود
تقویم‌های پر عزا، گفتن ندارد که!

سخت است رفتن، کندن از "جان" و "دل"ت سخت است
آن گریه‌ها و شانه‌ها...
گفتن ندارد که!

دیگر نپرس از من کجا، کِی زنده‌گی گم شد
یک مرگِ بی‌چون و چرا گفتن ندارد که!

فاطمه شمس

=====================================



با من حرف بزن
تا باورم شود
هنوز صدايي هست
-وسكوتي كه هر ربع به دلتنگي ام ،
انتظار اضافه مي كند
حرفي براي گفتن ندارد –

به من حق بده
نگران تنهايي ام باشم
و سرگرداني خواب هايم را
از چشم زناني ببينم
كه در تمام تنت پخش شده اند

به من حق بده
نگران عشقي شوم
كه با هر كيف هرزه اي به خانه مي رود

گريه مي كنم
و دورتادورم را
ديواري كوتاه تر از بهانه نمي گيرد
بهانه ات را مي تراشم
و سدهاي جهان ترك مي خورند
رودهاي كبود چشم هايم سرازير مي شوند
و من
چقدر از خودم ترسيده باشم خوب است؟


مي ترسم
مي ترسم
و همين روزهاست
كه چشم هايم
سياه بخت ترين درياي جهان شناخته شود .
منیره حسینی
=======================================
می گویند
بس که دستی گرم
کسی به سرت نکشیده
موهایت سفید شده اند
ریش هایت بلند

می گویند
مجنون جدیدي شده ای
که یادت نمی آید
مدرن ترین عاشقانه هايت را
پای کدام لیلی می نوشتی

می گویند و پشت سرت می خندند
می خندند و شانه به شانه می لرزم

دوستانمان باور نمی کنند
از پشت همین گوشی
چه قول های بزرگی
که میان دو شهر رد و بدل نمی شدند
و نمی دانند
قرار فقط کنار خیابان نیست
گاهی در حاشیه ی درد ،
قرار می گیرم
تا با كناري ات كنار بيايم
گاهی قرار این است
که تا پنجره را با چشم هایم باز می کنم
اشک هایم میان زمین و آسمان تقسيم شوند
و اوضاع روحی این شهر لعنتی
با حال خراب من به هم بریزد

این روزها من از کجا بدانم
چگونه از چشم هایم پلک خوانی ات کرده اند؟!
به ریش بلند تومی خندند
و بغض من
بغ ض
ب غ
ض
گره ای ست که فقط به دست لب هايشان باز مي شود.



منیره حسینی
==================================
دست‌ هایت مال من؟
با دست‌ های من بنويس
با دست ‌های من غذا بخور
با دست های من موهایت را مرتب کن
فقط دست‌ هایت را
از تنم بر ندار...

عباس معروفی




================================
برمی‌گردی
مثل باران
مثل برف
مثل تمام پاییزهایی که برگشته‌اند

و همه‌چیز با تو برمی‌گردد
حتا آن قطاری
که 26 سال است
فقط می‌رود...

..مریم ملک‌دار..
=============================
شعر را به تو می‌سپارم
کلید خانه،
و چراغ را

خودم را به تو می‌سپارم..
سفارش نمی‌کنم،
خیال‌ام راحت است.

..مریم ملک‌دار..




====================================
آخرين حيرت زماني‌ست
كه ديگر پي مي‌بري
چيزي تو را به حيرت وانمي‌دارد

ریچارد براتیگان-احمد پوری


==============================
خــامـــشی جُـــستم که حـــاسد مُـــرده پنـــدارد

وز سر رشــــک و حســ-ـد کمتر بیازارد مـــــــــــرا

زنــده در گــور سکـــوت ام من مگر زین بیـــــشتر

روزگار مُـــرده پــــرور خـــوار نشــــمارد مـــــــــــرا

مردمان از چشم بدترسند و من از چشـم خـــوب

حــق ز چشــم خـــوب مه رویان نگــــه دارد مـــرا

مرگ شــاعر زندگی بخش خیال اوست٬ کـــــاش

این خمـــوشـــی در شـــمار مـــردگان آرد مـــــرا

سینه ام زآه ِ پیاپی چــاک شد کو آن طبـــــــیب؟

کز تَشَــفی مرهـــمــــی بر سیـــنه بــگــذارد مرا

تا مـــــگر تاثــــیر بخــــشـــد نالــه های زار مـــن

آرزوی مـــــرگ حالـــی بســـته لـــــب دارد مـــرا

شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید

بــــو که نومــــیدی به دســـت مـرگ بسپارد مرا



؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
=================================
بیشتر از ماه
دوست دارمش چراغم را
که به روشن و شیشه و خاموش تنش
می توانم دست بزنم
بیشتر از چراغ اتاق
شیفته ی کبریت خودم هستم
با همین اندکش گرما
و شعله اش پر از بوی سوختن چوب
و چقدر بسیارتر از کبریت
عاشق روشنایی خاکستر سیگار تو هستم من
که پشت دود
چشم لخت تو را دارد در نگاه برهنه ی من .



بیژن نجدی


==============================

پیراهنت در باد تکان می‌خورَد

این
تنها پرچمی‌ست که دوستش دارم!



گروس عبدالملکیان


===============================





تو کجایی؟
در گستره ی بی مرز این جهان
تو کجایی؟
من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام:
کنار تو

تو کجایی؟
در گستره ی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟
من در پاک ترین مقامِ جهان ایستاده ام:
بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید

برای تو

احمد شاملو

=================================





اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی ست
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی ست
سینماهای شیراز پر از تماشاچی ست
که حتما ردیفی از آن خالی ست
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید کسی در چشم من است،
که رفته از چشمم
نمی دانم ...
.

بیژن نجدی

==================================






نمی‌دانی جفا را دوست دارم؟
خیانت در خفا را دوست دارم؟
وفـا کن تا رهـا گردی ز دستـم
زنـانِ بـی‌وفــا را دوسـت دارم!

-- نصـرت رحمـانـی

=================================






دلم سنگینی یک برگ را

می شناسد

و تمام

حضور غربت را

تا صبوری زخم خورده آن سوار افتاده

که در بامدادی

بی بنفشه و بی کاکل

بر طناب مرگ

می‌خرامد

لوند و بی‌اعتنا

لابلای شاخ ‌و برگ بید

با گلوبندی از ترانه های بوسعید

و ایمان نداشته ِ عین‌القضات همدانی

=======================================




شعرهای از طاهره قصدی

 

آدم های تنها

آرزوهای کوچکی دارند,

شبیه اینکه کسی

در خانه را به رویشان باز کند,

*

آدم های تنها

واهمه های کوچکی دارند,

شبیه گم کردن کلید خانه شان؛

*

آدم های تنها

آدم های کوچکی هستند,

در شهر,

در خانه,

در رختخواب,

و حتا

در تفاله های استکان چای شان

زود گم می شوند...

===================================





خیلی‌ها رفتند
خیلی‌ها برنگشتند
و خیلی‌ها هنوز دلتنگ خیلی‌های دیگرند

من اما ربطی به هیچ کدام‌شان ندارم
چمدان کوچکی دارم که خیلی بزرگ است
وقتی آدم عکس دونقره‌ای ندارد


«رویا زرین»

=================================



















+ نوشته شده در 0:30 توسط ....................................
شنبه نهم مهر 1390
و راه‌رفتن تو طوری بود
که باغ‌ها با نخ پیراهن‌شان مشغول می‌شدند
تا چشم‌شان به شما نیفتد
و شرمنده‌ی خود نباشند...



شمس لنگرودی 
============================
می توانم مجسمت کنم
آنجا ایستاده ای
تنم را برف برف
بر درختان سوخته می جویی
دستت از دو سوی جاده به سمتم کشیده می شود

برف از شاخه فرو می ریزد
من در آغوشت
گنجشک سرمازده ام
از میان لبانت دانه می چینم

می توانم مجسمت کنم
خیره به سپید ِ تخت
زمستانت را برایم پست می کنی

نگین آذر


==========================

دیگران می‌پرسند
چرا با دیوار حرف می‌زنی

تو می‌گویی
همه چیز را نباید گفت

.
.
.

۲۹ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی


===============================
در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب كرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.


احمد شاملو
==========================

چرا هیچ‌كس به ما نگفته است كه زمین
مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد
و ما فكر می‌كنیم كه زمان می‌گذرد

شاید زمین، آن سیاره‌ای نیست كه ما در آن باید می‌زیستیم
و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد
و به این زندگی برنمی‌گردد.

از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه‌چیزِ این خاك را كاویده‌ایم:
ــ ما به‌همراهِ آب و باد و خاك و آتش
تبعیدِ‌ این سیاره شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایي‌ست.

كسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند
شهرام شیدایی
==============================

مـــــــــــــــــــردی که او را شمس الدين خطاب می کردند، بال نداشت و تا آن لحظه خاموش مانده بود سرانجام به سخن درآمد و گفت: «آخرش نگفتی چرا ابليس آدم را سجده نکرد؟»
« نمی دانم. حتماً از سر حسادت، يا شايد از بدجنسی.»
شمس الدين به چشم های فرشته خيره شد.
فرشته ادامه داد: یک دلیل دیگر هم ممکن است وجود داشته باشد. من یک گفتگویی را به خاطر دارم که ممکن است به ماجرا مربوط باشد. شب قبل از آن رسوایی بود. فرشته ها داشتند همه جا را آب و جارو می کردند برای مراسم افتتاح آفرینش آدم. من و ابلیس توی آزمایشگاه خلقت بودیم و داشتیم شاگردی خدا را می کردیم. خدا گل آدم را زد، کلی درد بهش اضافه کرد و آخرش با یک قطره چکان یک قطره از مایع لزج سرخ رنگی به این مخلوط اضافه کرد. در یک چشم به هم زدن آدم آفریده شد، آماده برای بیدار شدن در مراسم بزرگداشت خلقت اشرف که قرار بود فرداش برگزار شود.
پرسیدم: خداجان، این مایع لزج که به سرشت آدم زدی چی بود؟
خدا گفت: این امانتی است که من به آدم می سپرم.
پرسیدم: این امانت چی هست؟
گفت: این زجـــــــــــــــــــر است.
پرسیدم: زجر چی هست؟
و ابلیس فوری اضافه کرد: فرقش با درد چیست؟
خدا گفت: برای درد کشیدن باید جسم صدمه بخورد. برای زجر لازم نیست. آدم می تواند زجر بکشد بدون این که کسی به بدنش دست بزند، چون همه چیز توی سرش می گذرد.
پرسیدم: خداجان، آدم زجر کشیده چه کار می کند؟
گفت: مثلا گریه می کند.
پرسیدم: گریه کردن چی هست؟
گفت: وقتی آدم گریه می کند چشمهایش خیس می شود.
من گفتم: این که چیزی نیست. این همه جانور خلق کرده ای که کارهای جالبتر می کنند. مثلا پرنده ها آواز می خوانند.
خدا با بی حوصله گی گفت: آواز هم می خواند، شعر هم می گوید، چهچهه هم می زند، نمایشنامه هم می نویسد، سمفونی هم درست می
کند.خواهید دید.
جرئت نکردم بپرسم که سمفونی چی هست.
خدا دیگر داشت با خودش حرف می زد: همه ی اینها به خاطر این است که زجر می کشد. آن هم بدون این که یک سوزن به تنش خورده باشد. سوزن ها توی کله اش آماده اند. وقتی به کار می افتند یک دردی می کشد که هیچ جانوری تا حالا نکشیده.
همين چند وقت پيش دوباره ياد اين حر ف خدا افتادم وقتی که يک مادری را ديدم که براش خبر مرگ پسرش ر ا آوردند .جوری ضجه می زد، انگار که پاش را با اره ببرند.
ابلیس که تمام مدت خیلی کم حرف زده بود یک دفعه در آمد و پرسید: آخر چرا توی کله اش سوزن گذاشتی؟
خدا گفت: برای عشق! آخر این مخلوق من قرار است دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشیدن ممکن نیست. باید بتواند زجر بکشد. باید بتواند حس کند که کله اش پر از سوزن است.
نتوانستم جلو خودم را بگیرم، پرسیدم: خداجان، عشق چی هست؟
یک دفعه داد زد: ابله چطور تا حالا نفهمیدی؟ عشق منم! و با عصبانیت ما را تنها گذاشت.
مدتی ساکت بودیم. من خجالت می کشیدم از این که خدا را عصبانی کرده بودم. اما یکدفعه شنیدم ابلیس زیر لب می گوید: مریض شده!
دیگر با هم حرف نزدیم تا فرداش که آن ملعون در لحظه ی آخر آن الم شنگه را به پا کرد و مراسم بزرگداشت را به هم ريخت.
فرشته دوم ساکت شد. برای چند لحظه کسی حرفی نزد وسه نفری به باده گساری ادامه دادند. اين من بودم که بی اختيار ياد بيتی افتادم و سکوت را شکستم:
جلوه ای کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد...!

عارفی در پاريس / کامران بهنيا‬




==============================

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم...
چرا صدایم کردی
چرا؟

"حسین پناهی"


================================

باشه بانو
برو
می‌دانم
این انتخاب تو نیست
باشه
اما
اما…….
رفتنت
آن‌قدرها که فکر میکنی
فاجعه نیست
من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم


(نزارقبانی)





================================

شنبه
عادتِ آغاز است
نه شروعي مُدّلل.
عادت
اراده را نابود مي‌كند



يك عاشقانه‌ي آرام/ نادر ابراهيمي
======================================
«... در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می‌کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی‌یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند
و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می‌گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است!
جرم این است!»

احمد شاملو


=================================

ساعت ها را عقب بردند
ما را جلو.

‏نیمه های امشب،
دو بار دوست ات خواهم داشت



عطیه سادات فتحی
=========================================
مبارزه بی فایده است
تو را به دست بیاورم، بازنده ام
تو را از دست بدهم
بازنده ترم
شکست نام کوچک من است

کیوان مهرگان


==================================
تو نیستی و پاییز
از چشم‌های مرد عاشقی
شروع شده است که
تمام درختان را گریسته است
در سوگ رفتنت...


- کامران فریدی




===============================کاش هوای یادهای آمدن‌ات
خالی از پیش‌بینی دیروقت رفتن بود
تا تمام تابستان را منتظر پاییز نمی‌ماندیم

حالا نمی‌دانم دزدانه به کدام ستاره‌ی دنباله دار وعده داده‌ای
اما از قرار من اگر می‌پرسی
با تمام احتمالات سرزده‌ی این روزها
آمدن‌ات هم شعر است
نیامدن‌ات هم!

دعایت می‌کنم علاقه‌ی معصوم

..

سیروس جمالی
==================================
گاهی بگذار
هیچ نگویم
بگذار فقط بنشینم روبرویت
حتی دستهایت را هم نمیخواهم
بگذارشان توی جیبت که
چشمم بهشان نیفتد
لبهایت را هم جمع و جور کن که
هوایشان به سرم نزند
اما کاری به چشمهایت نداشته باش
آنها سهم من اند
تو هم هیچ نگو
بگذار بنشینم و 
از سکوتت
تا لبخندت
از نگاهت
تا اخمت
طرحی بزنم
نه با رنگ
با کلام
کلامی که با "ع" شروع میشود
"ع" عین ِ عشق
"ع" عین ِ تو....


مینا تیموری



====================================
ببخش
با یک حرفم دلت را آزردم
به خاطر حرف های ملتمسانه ام ببخش
اگر می خواهی از زبان دارم بزن، امابه خاطر چشمانم که دوست دارند ببخش
هر جا که برود، آن که رو سوی شما دارد
تنها به آتش تو سوخته دور منزلت پروانه وار می گرد
به خاطر نقش نقش رد پایم ببخش
تو خودت نامت را بر دلم نوشتی
تو طعم محبت را به من چشاندی
هیمه آتش آزرده خاطری را نشانم دادی
به خاطر چشمان خاکستر شده ام ببخش.

نصرت یوسف اوغلو کسمنلی در (1946 - 2003)



==================================
تنها بهانه ام
برای روز های زرد و خیس
نگاه خدا و
دست های تو بود!

جا مانده ام :
میان دست های خدا و
نگاهت

که دیگر نیست
محسن شرو
========================================
این جا باد و باران
با دریا سخن می گویند
گوش فرا می دهم بی آن که
چیزی از نجوای شان بفهمم
اما در دور دست ها
جایی که آذرخش چنان درخششی ندارد
تا افق ها را روشن کند
صدای تو با سایه ها سخن می گوید
درست مانند روزی که از راه رسیدی
...

نونو ژودیس
======================================
ما، نسل ِ بوسه های ممنوع بودیم
عشق را میانِ لبهای هم، پنهان کردیم
تا نمیرد
بعد از ما،
شما، نسل ِ آزادیِ بوسه در خیابان خواهید بود
عشق را با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند


افشین یدالهی
====================================
نگاه كن..

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگانِ تب شدم

چو ماهيان ِ سرخ‌رنگ ِساده دل

ستاره چين ِ بركه هاي شب شدم...

نگاه كن....

فروغ فرخزاد


=================================
بستری‌ات شده‌ام،
دکترِ دل، جهت ترخیص
روزی سه وعده، تو را تجویز کرده:

صبح‌ها؛ شرابِ لبت
عصرها؛ پرسه دور و برت
شب‌ها؛ سمفونی با تخت و تنت !


- فرهاد کامران‌نژاد
===================================
این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو
من به دست تو ...آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم



قیصر امین پور
=====================================
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است
از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار



نیما یوشیج


===================================
نکند آینه
قدر ثانیه هایی را که
بی دغدغه
به تماشای چشم هایش می نشیند
نداند؟!

حسین کاظمیان


=====================================
مرا پناه دهيد اي زنان ساده‌ي كامل
كه از وراي پوست، سر انگشت‌هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را
دنبال مي‌كند
و در شكاف گريبانتان هوا
به بوي شير تازه مي‌آميزد

(فروغ فرخزاد)

=====================================منتظرت هستم،
در چنان هوايی بيا
كه دست برداشتن از تو
غير ممكن باشد...


- فاطمه عباسی
=====================================
تماشا

صبح است
آفتاب لب پنجره ایستاده است
به تماشای مهتاب
که در پیراهن توست!

غبطه
قصیده‌ای
پر موج و خوش آهنگ
با ردیف پریشان.
فبطه می‌خورم به باد
پیچیده در موهایت

خانهٔ رو به رو
خاموش کن
چراغ خانه‌ات را
بگذار بدانند
زنی که در خانهٔ رو به رو زندگی می‌کند
خورشید است!


انسیه موسویان



=====================================
پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان ....!!

"حسین پناهی"


===================================

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد
لبخند زد و قند بدل اختراع شد

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛
رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
این گونه بود ها! ، که بغل اختراع شد
حامد عسگری
=================================
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم،
شکسته است...

قيصر امين پور


==============================
انگار تمام آسمان به پنجره آمده
كه سقف كوچكمان چنين پرستاره است
فرداي سبز
آرزويي محال نيست
وقتي شانه‌هاي اعتماد
پناه مرغان مهاجر است
كه از غروب‌هاي دور و دراز
اينك به جستجوي آشياني روشن آمده‌اند
از امشب تا خورشيد راهي نيست
نگاهمان كنيد

(گراناز موسوي)


=============================

آدم‌ها تمام نمی‌شوند
آدم‌ها نیمه‌شب
با همه‌ی آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشته‌اند
به تو هجوم می‌آورند

هرتا مولر
==============================هیچ کس نخواهد دانست

که روی سخن من

با که بوده است

با خداوندگار خویش

که چون زنی زیباست

یا با زنی زیبا...

که خداوندگار

زندگی من بوده است.



بیژن جلالی






==================================

نیاز به یک کلمه دارم

کلمه‌اى که مرا از روى زمین بردارد

من مثل ساعتی مریضم

و به دقت درد می کشم

سکوت، تانکی ست

که برزمین فکرهایم می چرخد و

علامت می گذارد

از روی همین علامت‌ها دکتر

نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

و با تاثر دست بر علامت‌ها می گذارد :

" چه چاله‌های عمیقی "

شهرام شیدایی
=====================================آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند...!

در بندر آبی چشمانت / نزار قبانی


==================================

خانه‌ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پست می‌کنم
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم ...

منوچهر آتشی
=-=============================چه دير آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من اين نيستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زير سايه‌ی آن بيدِ بی‌نشان مُرده است


" سيد علي صالحي "

===========================






+ نوشته شده در 1:10 توسط ....................................
شنبه نهم مهر 1390
در شهر دیگر گشته ایم رسوای هر کوی و گذر
تا پر نگشت از ما جهان آ خویش را رسوا کنيم

کو شاهد و کو سر نخی تا جرم ما ظاهر شود
برخيز و بوی عشق را شوی از دهان تا ها کنيم

این مردمان نیش گوی بر ما اشارت می کنند
بر خیز تا این شهر را با مردمش تنها کنيم

در این سرای دیو خیز انسان کجا داری سراغ

فانوس اندر روز دار تا مردمی پیدا کنيم

==================================


مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
چنان پرم از تو
چنان پر
که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم. . . .

رضا براهنی

==================================



حرف كه می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه می‌زنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در كلمه‌ای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطه‌ها
.
.
.

مصطفی مستور

================================



  تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

  صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

  یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

  حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

 

  تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

  فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

  آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

  آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

 

  تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

  کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

  کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

  تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

  خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

  خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

 

  تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

  خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

  تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

  تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

  وقتی تو رفته‌ای از این خانه

  وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

  وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

  

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  دریتا کُمو

==========================================



در آغوش هم
در این دایره‌ی بی پایان
من امتداد توام
یا تو امتداد منی
..

?????????

=====================================





گرچه جدا از تو، ولی / همیشه با تو زیستم

«من و تویی» نکن که من / کسی به جز تو نیستم...

????????????????????

=================================




آسمانم را گرفتی سایبانم را مگیر
بالهایم را گرفتی آشیانم را مگیر

نامی از من بر زبان جاری مکن
بگذار تا
مدتی هم در خودم باشم
نشانم را مگیر

روزگار
ای بی مروت فتنه ایمان ستان
هر چه می خواهی بگیر اما
امانم را مگیر






-
سهیل محمودی
=============================
کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟

گفت: در رفتن من
کوه پرسید: ومن؟
گفت: در ماندن تو
بلبلی گفت: و من؟
خنده ای کرد و گفت: در غزل خوانی تو

آه از آن آبادی
که درآن کوه رَوَد،
رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
و نخواند دیگر،

من و تو، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز،
در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست، بدان !

ابولفضل سپهر



==================================

به شانه هاي تو اعتباري نيست

كه اين تكيه گاه ناامن

هميشه جايي كه نبايد

مي لغزد

* هنگامه گلگوني

=======================

خشم، بی صبری، ناله و شکات و تنفر، هیچ اثری بر اشیاء نمی گذارند
و از هر چیز دوباره به سوی خودم باز می گردند.
این منم که مستحقِ تنفرم.
این منم که ناسازگاری و نفرت به وجود می آورم.


هرمان هسه
===================================

 

که یخی که عاشق ابر ِعذاب می‌شود

سر قرار عاشقی، همیشه آب می‌شود

 

به چشم فرش زیر پا، سقف که مبتلا شود

روز وصال‌شان کسی، خانه‌خراب می‌شود

 

کنار قلّه‌های غم، نخوان برای سنگ‌ها

کوه که بغض می‌کند، سنگ مذاب می‌شود

 

باغ پر از گُلی که شب نظر به آسمان کند

صبح به دیگ می‌رود؛ غنچه گلاب می‌شود

 

مریض چشم‌های تو به علت نفوذ آب

به هر مطب که می‌رود زود جواب می‌شود

 

چه کرده‌ای تو با دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می‌کنم شعر حساب می‌شود

*کاظم بهمنی

=============================

وقتی که خانه نیستم

کلید را دم پله اول

زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد

پشت در نمی ماند*سيروس جمالي



===========================

در شمارش بیهوده ی گوسفندان
در قُرق شبانه ی تن و بستر
چاره تنها تویی
برگرد گرگ عزیز !
کمی بخوابانم
اگرچه در میان دندان هایت !


نگین آذر
=======================
نه، ما نمی دهیم به دشمن
محصول این مبارزه را
نه نمی دهیم،
هرگز نمی دهیم به مهر تو پشت پا، نه نمی زنیم.
ای ملت غیور که در تنگه ی سحر
دزدان به کاروان تو بستند راه را.
و تو هنوز
پایان نبرده ای شب شوم و سیاه را
درگیرودار حادثه هائی که دشمنان
با حیله ساختند
بسیار خوابها که ز چشمان تو پرید.
اینک شناختی
رزم آوران سنگر خونین توده را
پس آرزو به سینه ی خود خاک می کنند
آنانکه در تلاش مداوم
با دست بسته راه ترا پاک می کنند
در عهد ما انوشه سرباز
هنگام مرگ خویش
لبخند می زند
و ساحل امید وطن را هنوز هم
با چشم های باز
بیند آشکار
ما نیز آشکار طریق گذشته را
همراه کاروان وطن می زنیم نیم گام دنبال می کنیم
تا آخرین نفس،
تا فتح، انتقام!


اسماعیل شاهرودی
=====================

پیشانیم سرخ شده

از بس، دست شرم محکم کوبیده ام.

جای پیشانی من

جای نانِ گرسنه ایست

که در سفره ی ما بیات می شود

جای واکسِ پسر بچه ایست

که خاک کفشهایم

خانواده اش را از خجالت در می آورد.

جای یک دختر گل فروش است

که گلهایش را معشوقه ام هرگز نخواهد فهمید

جای آه های مادرییست

که در ، میدانِ آغوشِ قصاب محل

نقشه ی شام بچه هایش را میکشد

جای دستیست که کاری از دستش نمی آید

جای پیشانی من

سرخ است!

سرخی که آبروی برنیامدنش را هم نمیتواند حفظ کند




*حمید طاهری




































+ نوشته شده در 0:52 توسط ....................................